نقد و بررسی
نقد مرد آبنباتی (Candyman) | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که از آینه سر برمیآورد «کندیمن» ساختهٔ برنارد رز، وحشت را از یک بازی ساده با آیینه آغاز میکند: نامی که نباید پنج بار گفته شود، و کنجکاوی پژوهشگری که میخواهد افسانه را به مدرکی قابلبررسی بدل کند. هلن لایل، دانشجوی تحصیلات تکمیلی، در پی شناخت افسانههای شهری است؛ اما هرچه بیشتر به قصهٔ قاتل قلابدست نزدیک میشود، مرز میان مشاهده و مشارکت برایش نامطمئنتر میگردد.
فیلم از همین لغزش، تعلیقی میسازد که فقط به پرسش «آیا موجودی فراطبیعی وجود دارد؟» محدود نمیماند؛ بلکه میپرسد چه کسی افسانه را روایت میکند، چه کسی آن را باور میکند، و چه واقعیتهایی زیر نام افسانه پنهان شدهاند. وحشت در جغرافیای شهر یکی از انتخابهای متمایز فیلم، پیوند دادن هراس با مکان است.
فضای شهری در «کندیمن» پسزمینهای خنثی نیست؛ ساختمانها، راهروها، آینهها و گذرگاهها چنان قاببندی شدهاند که انگار خودِ محیط حافظهای سنگین و ناآرام دارد. فیلم با نماهای گسترده از شهر، آدمها را در برابر معماری عظیم و بیاعتنای آن کوچک جلوه میدهد. این تصویرسازی به قصه بُعدی فراتر از تعقیب و گریز میدهد: ترس نهفقط از موجودی پنهان، که از جهانی میآید که آدمها را در فضاهایی نابرابر جای داده و سپس رنج آنان را به موضوع شایعه و تماشا بدل کرده است.
این رویکرد بهویژه در پیوند میان افسانه و محلهای که هلن دربارهاش تحقیق میکند، معنا پیدا میکند. او در آغاز با نگاه پژوهشگری بیرونی وارد این جهان میشود؛ کسی که میخواهد روایتها را گردآوری کند و از اعتبارشان سر درآورد. اما فیلم بهتدریج یادآور میشود که نگاه کردن هم میتواند نوعی مداخله باشد.
« وحشت در جغرافیای شهر یکی از انتخابهای متمایز فیلم، پیوند دادن هراس با مکان است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هلن گمان میکند با فاصلهای امن به افسانه نزدیک شده است، ولی خودِ پژوهش او به بخشی از زنجیرهای بدل میشود که قصه را زنده نگه میدارد. افسانه، حافظه و خشونت «کندیمن» زمانی از یک فیلم ترسناک معمولی فراتر میرود که افسانه را به حافظهٔ تاریخی و خشونت نژادی گره میزند. ریشهٔ داستانیِ هیولا صرفاً مجموعهای از جزئیات هولناک نیست؛ گذشتهای خونین در دل آن حضور دارد که نمیتوان با انکارش ناپدیدش کرد.
در این جهان، افسانه هم وسیلهای برای ترساندن است و هم ظرفی برای نگهداشتن خاطره؛ روایتی که از نسلها عبور میکند، چون حقیقتی که به آن اشاره دارد هنوز حلوفصل نشده است. فیلم در این زمینه همیشه بیابهام یا بیمسئله نیست. انتخاب کندیمن بهعنوان چهرهای هراسآور، در کنار ساختار نابرابر جامعهای که داستان در آن جریان دارد، پرسشهای دشواری دربارهٔ بازنمایی نژاد و قربانیبودن برمیانگیزد.
اثر این پرسشها را بهتمامی پاسخ نمیدهد و گاه میان نقد خشونت تاریخی و بهرهگیری از تصویر هیولاییِ آن تنش باقی میماند. بااینحال، همین ناتمامی باعث میشود فیلم را بتوان بیش از یک سرگرمی ترسناکِ صرف دید: اثری که درون منطق ژانر، با حافظهای اجتماعی و عذابآور دستوپنجه نرم میکند.
هلن؛ پژوهشگر یا تماشاگر هلن در مرکز روایت قرار دارد، اما شخصیتپردازی او ممکن است برای همهٔ تماشاگران به یک اندازه همراهکننده نباشد. کنجکاوی و جسارتش نیروی پیشبرندهٔ داستاناند؛ او حاضر است برای آزمودن نظریههایش وارد موقعیتهایی شود که خطرشان آشکار است. در عین حال، برخی تصمیمهایش شتابزده یا نامتقاعدکننده به نظر میرسند و همین فاصلهای میان مخاطب و شخصیت ایجاد میکند.
« فیلم در این زمینه همیشه بیابهام یا بیمسئله نیست. »
شخصیتها و اجرا
گاهی بیش از آنکه رفتار او از منطق درونیاش بجوشد، به نیاز فیلم برای رساندنش به موقعیتی هراسانگیز خدمت میکند. بااینهمه، این فاصله را میتوان بخشی از مضمون اثر نیز دانست. هلن فقط قربانیِ یک افسانه نیست؛ او زنی است که میخواهد روایت دیگران را به موضوع پژوهش خود بدل کند، بیآنکه ابتدا جایگاه خودش را در این مناسبات بسنجد.
فیلم از خلال او، پرسشی ناخوشایند مطرح میکند: آیا میتوان به رنج دیگران نزدیک شد، آن را تحلیل کرد و همچنان خود را بیرون از پیامدهایش دانست؟ ضعف همذاتپنداری گاهی مانع اثرگذاری احساسی میشود، اما تضاد میان اطمینان پژوهشگرانهٔ هلن و جهانی که از کنترلش خارج میشود، همچنان ظرفیت دراماتیک دارد.
تونی تاد و نیروی صدا حضور تونی تاد از مهمترین ستونهای فیلم است. او برای ساختن تهدید، به حرکتهای پرشتاب یا نمایش مداوم خشونت متکی نیست؛ صدای بم، آهنگ گفتار سنجیده و سکونِ حسابشدهاش به کندیمن وقاری مرگبار میبخشد. هیولا بهجای آنکه صرفاً مهاجمی بیچهره باشد، حضوری میشود که انگار از دل روایتهای پیشین بیرون آمده و پیش از ظاهرشدن، در ذهن مخاطب جا گرفته است.
این بازی، شخصیت را به تصویری ماندگار بدل میکند، بیآنکه رازآلودگیاش را کاملاً از میان ببرد. هر بار که کندیمن در کانون توجه قرار میگیرد، فیلم از وحشت ناگهانی فاصله میگیرد و به هراسی تشریفاتی نزدیک میشود؛ گویی تماشاگر با حضوری روبهرو است که برای شنیدهشدن به قصه نیاز دارد. همین کیفیت، رابطهٔ میان افسانه و اجرا را پررنگ میکند: هیولا هم ترسناک است و هم به روایتهایی وابسته است که وجودش را در ذهن جمعی حفظ میکنند.
« گاهی بیش از آنکه رفتار او از منطق درونیاش بجوشد، به نیاز فیلم برای رساندنش به موقعیتی هراسانگیز خدمت میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
زنبورها، موسیقی و طراحی هراس زنبورها در فیلم صرفاً عنصری برای ایجاد چند تصویر ناخوشایند نیستند. حضورشان به کندیمن امضایی بصری و حسی میدهد و پیوندی میان بدن، تهدید و آشفتگی برقرار میکند. صدای وزوز، حرکت گروهی و نزدیکیشان به پوست، نوعی هراس جسمانی میآفریند؛ هراسی که با دیدن یک سلاح یا شنیدن یک فریاد فرق دارد.
تصویر زنبورها در کنار آینهها و فضاهای بسته، جهان فیلم را به کابوسی تبدیل میکند که جزئیاتش بهآسانی از حافظه پاک نمیشوند. موسیقی فیلیپ گلس نیز به ساختن این کیفیت کمک میکند. ملودیها حالوهوایی سوگوارانه و باشکوه دارند؛ بهجای آنکه صرفاً تماشاگر را با ضربههای صوتی بترسانند، نوعی اندوه آرام را زیر پوست صحنهها جاری میکنند.
ترکیب موسیقی، صدای زنبورها و قاببندیهای سرد، فضای فیلم را از وحشت عامهپسندِ پرشتاب متمایز میسازد. اثر ترجیح میدهد هراس را در ذهن بپروراند و سپس گاه با خشونتی ناگهانی آن را به سطح بیاورد. ریتم و محدودیتهای روایت همین تأکید بر فضا و مکث، نقطهضعف فیلم نیز هست. ریتم «کندیمن» در بخشهایی کند میشود و بعضی صحنهها بیش از آنکه تنش را افزایش دهند، آن را در همان سطح نگه میدارند.
علاقهٔ فیلم به تعلیق آرام و نماهای طولانی میتواند برای مخاطبی که انتظار روایتی پرشتاب دارد، خستهکننده باشد. افزون بر این، روایت در میانه گاهی از نیروی آغازین خود فاصله میگیرد؛ پرسشهای جذابش حاضرند، اما مسیر پیشروی داستان همیشه با همان کشش همراه نیست. بااینحال، این کندی فقط حاصل ضعف نیست.
« زنبورها، موسیقی و طراحی هراس زنبورها در فیلم صرفاً عنصری برای ایجاد چند تصویر ناخوشایند نیستند. »
قوتها و کاستیها
فیلم عمداً زمان میدهد تا مکانها و نشانهها بر ذهن بنشینند و تماشاگر احساس کند چیزی در حاشیهٔ تصویر در حال نزدیکشدن است. مسئله زمانی پیش میآید که مکث، بهجای تراکم معنا، به تکرار حس بدل میشود. در نتیجه، «کندیمن» اثری ناهموار است: بعضی لحظاتش قدرتی کمنظیر دارند، اما گذار میان آن لحظات همیشه به یک اندازه محکم و ضروری نیست.
جمعبندی «کندیمن» با تکیه بر افسانهای ساده و هراسآور، جهانی میسازد که در آن ترس با حافظه، شهر و خشونت تاریخی درهم میآمیزد. فضای وهمآلود، موسیقی تأثیرگذار، تصویر زنبورها و بازی فراموشنشدنی تونی تاد، فیلم را حتی پس از گذشت زمان در ذهن نگه میدارند. در مقابل، ریتم کند، بخشهایی از روایت که کش میآیند و تصمیمهای گاه دشوارفهم هلن، میتوانند تجربهٔ تماشا را نابرابر کنند.
ارزش ماندگار اثر در این است که هیولا را تنها موجودی برای ترساندن نمیبیند؛ او را به داستانی پیوند میدهد که جامعه میسازد، تکرار میکند و از مواجهه با ریشههایش میگریزد. «کندیمن» همیشه در اجرای این ایده به یک اندازه موفق نیست، اما بهترین لحظاتش نشان میدهند که افسانه، وقتی از واقعیتی سرکوبشده تغذیه کند، میتواند از آینه بیرون بیاید و دیگر بهسادگی به جهان خیال بازنگردد.
« مسئله زمانی پیش میآید که مکث، بهجای تراکم معنا، به تکرار حس بدل میشود. »



ثبت دیدگاه