نقد و بررسی
نقد کابوس در خیابان الم ۲: انتقام فردی (A Nightmare on Elm Street Part 2: Freddy's Revenge) | 1985
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه دنباله و تغییر مسیر «A Nightmare on Elm Street Part 2: Freddy’s Revenge» دنبالهای است که بهجای تکرار دقیق سازوکار فیلم نخست، آن را به مسیری تازه میبرد. داستان پنج سال پس از رویارویی پیشین با فردی کروگر آغاز میشود؛ خانوادهٔ والش به خانهای نقل مکان کردهاند که پیشتر محل زندگی نانسی تامپسون بوده است.
جسی، پسر نوجوان خانواده، با کابوسهایی روبهرو میشود که حضور فردی در آنها هر بار ملموستر و تهدیدآمیزتر است. فیلم بهتدریج مسئله را از «خطرِ خوابیدن» به «از دست رفتن اختیار» تغییر میدهد: هراس اصلی دیگر فقط این نیست که فردی در خواب سراغ آدم بیاید، بلکه این است که نیرویی بیگانه در وجود قهرمان خانه کند و مرز میان خواست او و ارادهٔ مهاجم را مخدوش سازد.
این تغییر، فیلم را از الگوی قسمت نخست دور میکند و در عین حال هویتی جداگانه به آن میبخشد. این انتخاب، هم امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ مهمترین ضعف آن. قسمت نخست از رابطهٔ نامطمئن خواب و واقعیت نیرو میگرفت؛ تماشاگر نمیدانست چه چیزی کابوس است و چه چیزی به جهان بیداری راه یافته. در اینجا، ایدهٔ تسخیر شدن جای آن منطق را میگیرد و قواعد تازهای میسازد که همیشه قانعکننده یا روشن نیستند.
گاهی بهنظر میرسد فیلم بیش از آنکه بخواهد این قواعد را دقیق بنا کند، از آنها برای رسیدن به موقعیتهای هولناک و نامتعارف استفاده میکند. نتیجه، روایتی است که ممکن است از نظر علّی سست بهنظر برسد، اما بهواسطهٔ آشفتگیِ شخصیت اصلی و فضای کابوسزدهاش، همچنان کشش دارد. جسی؛ قهرمانی در محاصرهٔ خودش نقطهٔ اتکای عاطفی فیلم، جسی است؛ نوجوانی که بهجای آنکه صرفاً با موجودی بیرونی بجنگد، با تجربهای روبهرو میشود که در درون خودش رخ میدهد.
« جسی، پسر نوجوان خانواده، با کابوسهایی روبهرو میشود که حضور فردی در آنها هر بار ملموستر و تهدیدآمیزتر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ترس او فقط از آسیب دیدن نیست؛ از آن میترسد که دیگر نتواند رفتار خود را توضیح دهد یا بر آن مسلط باشد. مارک پتن این اضطراب را با حالتی عصبی و ناپایدار منتقل میکند. بازی او گاه به اغراق نزدیک میشود، اما همین بیقراری با موقعیت جسی تناسب دارد: شخصیتی که نمیتواند بفهمد کابوسهایش چه زمانی تمام میشوند و رفتارهایش تا چه اندازه از خودش سرچشمه میگیرند.
این اجرا در همهٔ لحظهها یکدست نیست. برخی واکنشها بیش از آنکه طبیعی باشند، به شیوهای نمایشی و پرتنش بروز میکنند و ممکن است برای تماشاگر فاصله ایجاد کنند. بااینحال، پتن موفق میشود جسی را به مرکز تجربهٔ فیلم بدل کند؛ مخاطب حتی هنگام تردید نسبت به منطق رخدادها، میتواند آشفتگی و درماندگی او را دنبال کند.
رابطهٔ او با لیزا نیز در همین چارچوب اهمیت دارد. حضور لیزا فرصتی برای نشان دادن نزدیکی، همدلی و امکان اعتماد فراهم میکند، اما گسترش این رابطه در بعضی بخشها از ریتم اصلی میکاهد و از شدت تعلیق میکاهد. زیرمتن هویت و سرکوب آنچه فیلم را از یک دنبالهٔ معمولی در ژانر وحشت متمایز میکند، لایهای از اضطراب دربارهٔ هویت، میل و سرکوب است.
جسی در برابر نیرویی قرار میگیرد که میخواهد از وجود او برای رسیدن به هدفهای خود استفاده کند؛ همین وضعیت را میتوان فراتر از معنای ظاهری تسخیر، تصویری از هراسِ از دست دادن اختیار بر خویشتن دید. فیلم این لایه را بهصورت بیانیهای روشن و منسجم عرضه نمیکند، بلکه آن را در رفتارها، فضاها، برخوردها و نشانههای بصری پراکنده میسازد.
« ترس او فقط از آسیب دیدن نیست؛ از آن میترسد که دیگر نتواند رفتار خود را توضیح دهد یا بر آن مسلط باشد. »
شخصیتها و اجرا
از همین رو، زیرمتن آن ممکن است برای تماشاگران مختلف متفاوت جلوه کند: برخی آن را عنصری غنی و پرسشبرانگیز میبینند و برخی دیگر، پراکنده یا ناخودآگاه. اهمیت این برداشت در آن است که به فیلم عمقی فراتر از تعقیبوگریز و نمایش هیولا میدهد. هراس جسی فقط از فردی نیست؛ از معنایی هم هست که حضور فردی در زندگی او پیدا میکند.
بااینحال، خود فیلم همیشه این معنای ضمنی را به شکلی سنجیده پرورش نمیدهد. گاه نشانهها چنان آشکار و نامتعارفاند که از ظرافت فاصله میگیرند؛ گاه نیز روایت آنقدر درگیر حادثهٔ بعدی است که فرصت بسط دادن لایهٔ روانشناختی را از دست میدهد. همین دوگانگی سبب میشود زیرمتن فیلم هم یکی از جذابیتهای ماندگارش باشد و هم یکی از اجزای نابرابر آن.
تصویر، فضا و بدنوحشت از نظر بصری، فیلم بهجای تکیهٔ کامل بر تعلیق آرام و تدریجی، به سراغ تصویرهای نامأنوس و لحظههای شوکآور میرود. فضای خانه، مدرسه و گردهماییهای نوجوانان بهتدریج کیفیتی ناآرام پیدا میکند؛ محیطهای روزمره دیگر امن بهنظر نمیرسند و گویی هر گوشه میتواند به بخشی از کابوس بدل شود.
این جابهجاییِ حس، برای داستانی که دربارهٔ ورود تهدید به جهان بیداری است، کارکردی مؤثر دارد. فیلم میخواهد تماشاگر را در وضعیتی نگه دارد که نتواند بهسادگی میان واقعیت عادی و رخداد هولناک خط بکشد. لحظههای بدنوحشت نیز از شاخصترین داشتههای فیلماند. دگرگونیها، خشونتهای فراطبیعی و بعضی تصویرهای غریب، گاهی چنان جسورانهاند که از منطق رئالیستی عبور میکنند و بیشتر به کابوسی پرآشوب شباهت دارند.
« اهمیت این برداشت در آن است که به فیلم عمقی فراتر از تعقیبوگریز و نمایش هیولا میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این صحنهها ممکن است برای برخی تماشاگران مضحک یا بیشازحد اغراقآمیز جلوه کنند؛ اما همان اغراق بخشی از نیروی سرگرمکنندهٔ آنهاست. فیلم در این لحظات میپذیرد که قرار نیست همهچیز باورپذیر باشد: کافی است تصویر بهیادماندنی، تکاندهنده یا بهطرزی نامتعارف جذاب باشد. حاصل، مجموعهای از لحظههاست که حتی اگر روایت میان آنها افتوخیز داشته باشد، در حافظه میمانند.
فردی کروگر و میزان حضور او فردی کروگر همچنان مرکز تهدید است، اما حضور او کمتر از چیزی است که احتمالاً از نام فیلم انتظار میرود. رابرت انگلوند با ظاهر و حرکات ویژهٔ شخصیت، هر بار که در قاب قرار میگیرد، نیرویی تهدیدآمیز به صحنه میدهد؛ بااینحال، فیلم بیشتر وقت خود را صرف تجربهٔ جسی و روند تسلط فردی بر او میکند تا نمایش پیوستهٔ خودِ قاتل.
این تصمیم میتوانست به نفع تعلیق تمام شود، زیرا غیبت نسبی هیولا گاهی انتظار را تشدید میکند. اما بعضی بخشها بیشازحد کش میآیند و بهجای ساختن تنش، حس توقف ایجاد میکنند. از سوی دیگر، وقتی فردی ظاهر میشود، فیلم معمولاً به سمت شلوغی، خشونت و نمایشهای بزرگتر میرود. این تغییر مقیاس برای طرفداران لحظات نمایشی و اغراقآمیز ژانر جذاب است، ولی در قیاس با هراس شخصی و زیرپوستی قسمت نخست، از ظرافت میکاهد.
فردی در این دنباله گاه کمتر شبیه نیرویی مرموز و نفوذناپذیر است و بیشتر همچون حضوری نمایشی جلوه میکند که برای برانگیختن واکنش فوری تماشاگر وارد صحنه میشود. این تفاوت، نه لزوماً نقصی مطلق، بلکه نشانهٔ آشکار تغییر لحن فیلم است. ریتم، بازیگران و انسجام روایت ریتم «انتقام فردی» نوسان دارد.
« حاصل، مجموعهای از لحظههاست که حتی اگر روایت میان آنها افتوخیز داشته باشد، در حافظه میمانند. »
قوتها و کاستیها
برخی صحنهها با سرعت و خلاقیت پیش میروند و برخی دیگر در توضیح رابطهها یا نگهداشتن تعلیق بیش از اندازه مکث میکنند. فیلم میان دو میل در رفتوآمد است: از یکسو میخواهد داستانی روانشناختی دربارهٔ هویت و اختیار روایت کند؛ از سوی دیگر، به مجموعهای از صحنههای وحشتِ پرهیاهو نیاز دارد.
این دو گرایش همیشه بهخوبی با هم ترکیب نمیشوند. به همین دلیل، بخشهایی که باید به کشف معنای اتفاقها کمک کنند، گاه از جریان اصلی جدا میافتند و صحنههای ترسناک نیز گاهی طولانیتر از ظرفیت خود ادامه مییابند. بازیگران مکمل هم از نظر کیفیت یکدست نیستند. حضور برخی شخصیتها به اندازهٔ جسی پرداخت میشود، اما واکنش شماری از آنها در برابر اتفاقهای نامعمول چندان طبیعی بهنظر نمیرسد.
این نابرابری، از باورپذیری جهان فیلم میکاهد؛ بهخصوص وقتی داستان به واکنشی جدی و عاطفی نیاز دارد، اما اجرای صحنه آن شدت را منتقل نمیکند. بااینهمه، ایرادهای اجرایی و روایی مانع از آن نمیشوند که فیلم لحظات سرگرمکننده و پرانرژی داشته باشد. گاهی درست همان بیقاعدگیای که روایت را ضعیف میکند، به فیلم کیفیتی عجیب و پرخطر میبخشد؛ گویی اثر از محدودیتهای خودش آگاه نیست و همین ناآگاهی به جذابیتی ناخواسته میانجامد.
جمعبندی «A Nightmare on Elm Street Part 2: Freddy’s Revenge» دنبالهای نامتوازن، اما صاحب شخصیت است. این فیلم در قیاس با قسمت نخست، بهاندازهٔ آن بر بازی با مرز خواب و بیداری تکیه نمیکند و ایدهٔ تسخیر شدن را با منطق روایی محکمی پیش نمیبرد. بازیهای نابرابر، افتوخیز ریتم و کمبودن حضور مستقیم فردی نیز از نقاط ضعف آناند.
« این دو گرایش همیشه بهخوبی با هم ترکیب نمیشوند. »
جمعبندی
در مقابل، فضای وهمآلود، بازی پراضطراب مارک پتن، زیرمتن مربوط به هویت و سرکوب، و جلوههای بدنوحشت به آن هویتی میدهند که صرفاً نسخهای کمجان از فیلم پیشین نیست. این اثر بیش از آنکه نمونهای بینقص از وحشت باشد، تجربهای پرتناقض است: گاهی ناخواسته خندهآور، گاهی آزاردهنده و گاهی بهطرزی غافلگیرکننده ماندگار.
حتی وقتی منطق داستان از هم میگسلد، تصویرهای عجیب و موقعیتهای جسورانهاش نیرویی برای ادامه دادن فراهم میکنند. شاید همین ویژگی توضیح دهد که چرا فیلم میتواند همزمان ضعیفتر از پیشینی خود بهنظر برسد و برای تماشاگر تجربهای لذتبخش و فراموشنشدنی بسازد.



ثبت دیدگاه