نقد و بررسی
نقد خیلی دور، خیلی نزدیک (Faraway, So Close!) | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فرشتهای در شهرِ پس از گسست «Faraway, So Close!» فیلمی درباره فاصلهای paradoxical میان تماشاگر و جهان است: فاصلهای که فرشتگان را از آدمیان جدا میکند، اما همزمان آنان را به نزدیکترین شاهدان زندگی روزمره بدل میسازد. ویم وندرس سه سال پس از فروریختن دیوار برلین، به همان شهر بازمیگردد؛ نه برای تکرار سادهٔ «Wings of Desire»، بلکه برای دیدن جهانی که مرزهای سیاسیاش تغییر کرده، اما زخمها و نابرابریهایش همچنان پابرجاست.
کاسییل، فرشتهای که پیشتر زندگی انسانها را از دور نظاره میکرد، این بار در مرکز روایت قرار میگیرد و با انتخابی سرنوشتساز، امکان تجربهٔ زمینی را میآزماید. فیلم، پیش از آنکه داستانی درباره جرم و تعقیبوگریز باشد، تأملی است درباره میل به لمسکردن جهان. برای فرشته، انسانبودن از دور تماشایی مینماید؛ اما زندگی زمینی با محدودیت، درد، ترس و مسئولیت همراه است.
وندرس این فاصله را به پرسشی اخلاقی بدل میکند: آیا نزدیکشدن به رنج دیگران صرفاً دیدن آن است، یا پذیرفتن پیامدهای حضور در میان آنان؟ برلین؛ شهری میان خاطره و دگرگونی برلین در این فیلم پسزمینهای خنثی نیست؛ خود یکی از شخصیتهای اصلی آن است. شهرِ تازه متحدشده، همزمان حامل امید و آشفتگی است: فضای گشودهتری پدید آمده، اما در زیر سطح این گشایش، مناسبات قدرت، تجارت غیرقانونی و بیاعتمادی نیز دیده میشود.
وندرس از شهری استفاده میکند که هنوز در حال تعریف دوبارهٔ خویش است؛ شهری با گذشتهای سنگین و آیندهای نامعلوم. نگاه فرشتگان از فراز ساختمانها، برجها و خیابانها، به فیلم کیفیتی نقشهوار میبخشد. آنان میتوانند آدمیان را ببینند و اندیشههایشان را بشنوند، اما نمیتوانند بهسادگی در سرنوشتشان دخالت کنند.
« فیلم، پیش از آنکه داستانی درباره جرم و تعقیبوگریز باشد، تأملی است درباره میل به لمسکردن جهان. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این محدودیت، در برلینِ پس از اتحاد معنایی فراتر مییابد: مرزها ممکن است فروبریزند، ولی پیوند انسانی و عدالت اجتماعی خودبهخود برقرار نمیشود. شهر آزادتر شده است، اما این آزادی برای همه به یک اندازه امن و امیدبخش نیست. کاسییل و معنای انتخاب اتو زاندر در نقش کاسییل، محور عاطفی فیلم را شکل میدهد.
بازی او بر اغراق و نمایش بیرونی متکی نیست؛ اندوه و کنجکاوی شخصیت بیشتر در سکوتها، مکثها و نگاههایش آشکار میشود. کاسییل از سرنوشتِ ناظر بودن خسته شده است. او جهان انسانها را میبیند، اما نمیتواند آن را همچون آنان لمس کند یا در برابر پیامدهایش پاسخگو باشد. تبدیلشدنش به انسان، بنابراین، نوعی ورود به تجربهای است که پیشتر فقط از دور میشناخت.
فیلم در این بخش، از خیالپردازی صرف فاصله میگیرد و به جزئیات ملموس زندگی توجه میکند: بدن، گرسنگی، خستگی، اضطراب و نیاز به تعلق. انسانشدن نه پاداشی بیهزینه است و نه راهی به سوی آرامش. آزادیِ انتخاب با خطر و مسئولیت همراه میشود؛ کاسییل باید بیاموزد که دانستنِ رنج دیگران با شریکشدن در آن تفاوت دارد.
همین دگرگونی، یکی از روشنترین رشتههای مضمونی فیلم است، هرچند روایت گاه چنان به حوادث جانبی میپردازد که تأملهای شخصیت مجال کافی برای نشستن در ذهن تماشاگر پیدا نمیکنند. بازیگران و جهانِ میان واقعیت و افسانه ترکیب بازیگران فیلم، به جهان آن رنگی نامتعارف و جذاب میدهد. برونو گانتس در نقش دامیئل، با حضور آرام و آشنای خود، گذشتهٔ شخصیتها را به اکنون پیوند میزند؛ سولویگ دومارتین نیز ماریون را از تصویری آرمانی به انسانی با مسئولیتها و روزمرگیهای واقعی نزدیک میکند.
« شهر آزادتر شده است، اما این آزادی برای همه به یک اندازه امن و امیدبخش نیست. »
شخصیتها و اجرا
پیتر فالک بار دیگر با همان گرمای انسانیِ خاص خود ظاهر میشود و حضورش به فیلم یادآوری میکند که شهود و مهربانی میتوانند از دل زندگی عادی سر برآورند. ناستاسیا کینسکی در نقش رافائلا، حضوری ظریف دارد؛ شخصیتی که نگاه نگرانش سویهٔ دیگری از همراهی فرشتهوار را نمایندگی میکند. ویلم دفو نیز در نقش امیت فلستی، با حضوری مرموز و تئاتری، فضای فیلم را از واقعگرایی روزمره بیرون میکشد.
او به روایت کیفیتی تمثیلی میبخشد، بیآنکه کاملاً در قالب یک شخصیت واقعگرا جا بگیرد. در کنار این چهرهها، حضور لو رید و چند بازیگر نامدار دیگر، به فیلم حالوهوای شهری و گاه غافلگیرکنندهای میدهد؛ انگار برلینِ وندرس محل تلاقی زندگی روزمره، افسانه و فرهنگ عامه است. تصویر و صدا؛ از مشاهده تا لمس فیلمبرداری یورگن یورگس میان سیاهوسفید و رنگ حرکت میکند و این تغییر، صرفاً آرایشی بصری نیست.
سیاهوسفید با تجربهٔ فاصلهمند فرشتگان پیوند مییابد؛ جهان را به تصویری شاعرانه و خاموش تبدیل میکند. رنگ، در برابر، به حضور جسمانی و زمینی نزدیکتر است: جهانِ چیزی که میتوان آن را لمس کرد، اما در آن باید رنج کشید و تصمیم گرفت. این تمایز گاهی سرراست به نظر میرسد، اما در کلیت اثر به زبان دیداری روشنی بدل میشود.
وندِرس در ترکیب تصویر و صدا نیز بهجای شتابدادن به روایت، به فضا مجال میدهد. موسیقی و ترانهها، از جمله حضور موسیقایی لو رید و U2، جهان فیلم را به زمانهٔ خودش متصل میکنند و در کنار موسیقی متن، لایهای عاطفی میسازند. بااینحال، این مکثها همیشه به سود فیلم عمل نمیکنند. برخی نماهای طولانی و گذرهای آرام، بهجای آنکه اندیشه را عمیقتر کنند، ممکن است حس ایستایی به وجود آورند؛ بهویژه در نیمهٔ نخست که فیلم هنوز چندین مسیر داستانی را پیش میکشد.
« ویلم دفو نیز در نقش امیت فلستی، با حضوری مرموز و تئاتری، فضای فیلم را از واقعگرایی روزمره بیرون میکشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از تأمل شاعرانه تا ماجرای جنایی یکی از دشواریهای اصلی فیلم در پیوند میان دو لحن متفاوت آن است. از یک سو، وندرس به مراقبهای شاعرانه دربارهٔ زمان، مرگ، ایمان و مشاهدهگری علاقه دارد؛ از سوی دیگر، روایت به ماجرایی جنایی میرسد که با شبکهای از شخصیتها و مناسبات تبهکارانه پیش میرود.
این جابهجایی میتواند تماشاگر را از جهان درونی کاسییل بیرون بکشد و به مسیری متعارفتر از کشمکش و خطر ببرد. روایت همچنین خردهداستانها و چهرههای متعددی را در خود جای میدهد. این گستردگی با تصویری که فیلم از شهرِ پرجمعیت و متکثر میسازد تناسب دارد، اما گاهی تمرکز را کمرنگ میکند.
بعضی شخصیتها بیشتر به نشانه یا حامل ایده بدل میشوند تا انسانهایی با مسیر عاطفی کامل؛ بعضی گذرها نیز چنان ناگهانیاند که پیوند میان موقعیتها بهاندازهٔ کافی استوار نمیشود. بااینهمه، ورود به قلمرو جنایی را میتوان تلاشی برای آزمودن فرشته در جهانی دانست که در آن بیطرفماندن دیگر ممکن نیست.
مشکل نه در اصل این تغییر، بلکه در میزان ناهماهنگی آن با لطافت و تأمل بخشهای دیگر است. تجربهای نابرابر، اما ماندگار «Faraway, So Close!» فیلمی یکدست نیست و از مخاطب نیز انتظار همراهی بیشتاب دارد. زمان طولانی و ریتم کندش ممکن است خستهکننده شود، بهخصوص وقتی روایت میان ایدههای فراوان رفتوآمد میکند.
« از تأمل شاعرانه تا ماجرای جنایی یکی از دشواریهای اصلی فیلم در پیوند میان دو لحن متفاوت آن است. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، همین نابرابری سبب نمیشود که اثر فاقد لحظههای اثرگذار باشد. گرمای رابطههای انسانی، طنزهای کوتاه، خیالپردازی فرشتهوار و تصویرهای برلین، بارها به فیلم نیرویی میبخشند که از منطق داستانی صرف فراتر میرود. مهمتر از همه، فیلم نگاه خود را به انسانها از موضع برتری حفظ نمیکند.
فرشتگان شاید بتوانند از دور ببینند، اما این دیدن به معنای فهمیدن کامل نیست. تجربهٔ زمینی، با همهٔ بینظمیها و محدودیتهایش، ارزشی دارد که تماشای آن از آسمان جایگزینش نمیشود. وندرس در بهترین لحظههای فیلم، این اندیشه را نه با پاسخهای قطعی، بلکه از راه سکوت، حرکت شهر و واکنشهای کوچک شخصیتها منتقل میکند.
جمعبندی «Faraway, So Close!» دنبالهای است که بهجای بازسازی حالوهوای فیلم پیشین، میکوشد آن را در برلینی تازه و در برابر پرسشهایی تازه قرار دهد. نگاه شاعرانهٔ وندرس، بازی پرحس اتو زاندر و حضور بازیگران مکملِ بهیادماندنی، اثری میسازند که در بهترین لحظههایش میان امر روزمره و امر قدسی پلی برقرار میکند.
در مقابل، روایت پرشاخه، ریتم کند و تغییر لحن ناگهانی، از انسجام آن میکاهند. این فیلم بیش از آنکه داستانی کاملاً مهارشده باشد، سفری در میان تصویرها، صداها و تأملهاست؛ سفری که گاه مسیرش را گم میکند، اما همچنان لحظههایی گرم و خیالانگیز پیشکش میکند. تماشاگرِ علاقهمند به سینمای شاعرانه وندرس احتمالاً از پرسهزدن در این جهان لذت خواهد برد؛ جهانی که در آن فاصلهٔ میان فرشته و انسان، میان شهر و خاطره، و میان تماشا و مشارکت، پیوسته کمتر میشود.
« بااینحال، همین نابرابری سبب نمیشود که اثر فاقد لحظههای اثرگذار باشد. »



ثبت دیدگاه