نقد و بررسی
نقد فلش (The Flash) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آغاز یک قهرمان در شهر بارانی «The Flash» در شروعش بر نیرویی آشنا اما مؤثر تکیه میکند: زندگی عادیِ مردی که ناگهان با امکانی ناممکن روبهرو میشود. بری آلن، کارشناس بررسی صحنه جرم، پس از برخورد صاعقه و ماهها کما، درمییابد که میتواند با سرعتی فراتر از حد تصور حرکت کند. این دگرگونی، تنها سرچشمهٔ صحنههای پرتحرک نیست؛ دریچهای است به پرسشهایی دربارهٔ مسئولیت، فقدان و انتخاب.
سریال از همان قسمتهای نخست، معمایی مرکزی را در کنار ماجراهای هفتگی مینشاند و به این ترتیب، بیننده را هم به تماشای تواناییهای تازهٔ بری دعوت میکند و هم به دنبالکردن گذشتهٔ رازآلود او. فصل نخست، در ساختن این کشش اولیه موفق است. هر ماجرا تهدیدی تازه پیش میآورد، اما در پسِ آن رشتهای پیوسته از سرنخها وجود دارد که داستان را به سوی افقی بزرگتر میبرد.
همین ترکیبِ پروندههای مستقل و معمای فصلی، به روایت ضرباهنگی تماشایی میدهد؛ دستکم تا زمانی که فرمول قسمتها تازگی خود را حفظ میکند. سریال در بهترین لحظههایش میداند چگونه پایان هر بخش را به وعدهای برای ادامه بدل کند، بیآنکه تمام جذابیتش را به غافلگیریهای ناگهانی وابسته سازد.
بری آلن؛ قهرمانی با چهرهٔ انسانی گرانت گوستین در نقش بری، به شخصیت نوعی صمیمیت و آسیبپذیری میبخشد که برای باورپذیرشدن قهرمان اهمیت دارد. بری صرفاً انسانی نیست که سریع میدود؛ او جوانی است که سوگ و پرسشهای حلنشدهٔ گذشته را با خود حمل میکند و در عین حال میکوشد از کسانی مراقبت کند که در معرض خطرند.
« این دگرگونی، تنها سرچشمهٔ صحنههای پرتحرک نیست؛ دریچهای است به پرسشهایی دربارهٔ مسئولیت، فقدان و انتخاب. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی گوستین، لحن خوشبین و گاه شتابزدهٔ شخصیت را با لحظههای اندوه و تردید پیوند میدهد. در نتیجه، انگیزهٔ او برای نجات دیگران اغلب از جنس همدلی به نظر میرسد، نه صرفاً ادای وظیفهٔ قهرمانانه. با این همه، ویژگی محوری بری بهمرور به یکی از محدودیتهای ساختاری سریال تبدیل میشود. توانایی سرعت، که بالقوه میتواند هر معضل را در چند ثانیه حل کند، داستان را ناچار میسازد بارها برایش مانع بتراشد.
گاهی این موانع از شرایط همان موقعیت برمیآیند و تنش میسازند؛ گاهی نیز چنین مینماید که بری برای پیشبردن قسمت، ناچار است قابلیتهای خود را از یاد ببرد یا کمتر از آنچه انتظار میرود به کار گیرد. تکرار این الگو، از نیروی شگفتی قدرت او میکاهد و گاه رفتار شخصیت را بیش از اندازه تابع نیاز فیلمنامه میکند.
گروه استار؛ قلب اجتماعی روایت یکی از امتیازهای پایدار «The Flash» در فصلهای آغازین، تکیه بر گروهی است که پیرامون بری شکل میگیرد. آزمایشگاه استار فقط محل توضیح علمی و طراحی ابزار نیست؛ فضایی اجتماعی است که در آن دوستی، شوخی، اختلاف و اعتماد، به ماجراها گرما میبخشد. سیسکو رامون، با شوخطبعی و شور خلاقانهاش، از برجستهترین عناصر این جمع است.
حضور او بسیاری از صحنههای فنی را از خشکی بیرون میآورد و پیوندش با بری، رابطهای زنده و دوستداشتنی میسازد. کیتلین اسنو نیز با جدیتی که ریشه در اندوه و تجربه دارد، تعادلی برای انرژی بازیگوشانهٔ گروه فراهم میکند. جو وست، افزون بر نقش راهنما و پشتیبان، بُعدی خانوادگی و اخلاقی به زندگی بری میبخشد.
« بازی گوستین، لحن خوشبین و گاه شتابزدهٔ شخصیت را با لحظههای اندوه و تردید پیوند میدهد. »
شخصیتها و اجرا
این روابط سبب میشوند سریال در فاصلهٔ میان تعقیبوگریزها، همچنان تماشایی بماند. البته هرچه شمار شخصیتها و داستانهای فرعی بیشتر میشود، انسجام گروه نیز گاه زیر فشار قرار میگیرد؛ برخی پیوندها مجال رشد مییابند، اما بعضی دیگر بیشتر برای پیشبردن وضعیت داستانی به کار میروند تا کاوشی کامل در شخصیتها.
دشمنان و معمایی که زیر پوست فصل جریان دارد در کنار ماجراهای هر قسمت، فصل نخست یک پرسش بزرگتر را آرامآرام پررنگ میکند: چه کسی و با چه انگیزهای در پشت حوادث قرار دارد؟ این محور معمایی به روایت حس جهت میدهد و باعث میشود رخدادهای ظاهراً جدا از هم، در ذهن بیننده به یکدیگر پیوند بخورند.
حضور هریسون ولز، با بازی تام کاوانا، به این بخش وزن ویژهای میبخشد. او شخصیتی چندوجهی است که رفتار سنجیده و اقتدار آرامش، هم اعتماد میانگیزد و هم تردید. کاوانا با کنترل لحن و نگاه، از ولز حضوری مؤثر میسازد و در برابر خوشقلبی بری، سایهای پیچیده و تهدیدآمیز قرار میدهد. این نقد عمداً وارد جزئیات گرهگشاییها نمیشود، اما میتوان گفت موفقیت فصل در آن است که انتظار را تدریجی میسازد.
داستان بهجای آنکه همهٔ اطلاعات را یکباره عرضه کند، نشانههایی میکارد و به بیننده فرصت میدهد دربارهٔ معنای آنها حدس بزند. بااینحال، برخی تهدیدهای هفتگی از نظر شخصیتپردازی و عمق عاطفی به پای خط اصلی نمیرسند. گاه شرورِ قسمت بیشتر وسیلهای برای نمایش تواناییهای فلش است تا شخصیتی با انگیزهای پیچیده؛ در چنین لحظههایی، جذابیت کلی به کشش معمای فصل وابسته میماند.
« این روابط سبب میشوند سریال در فاصلهٔ میان تعقیبوگریزها، همچنان تماشایی بماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لحن، ریتم و سازوکار قسمتها سریال میان اکشن ابرقهرمانی، درام خانوادگی، معمای جنایی و کمدی سبک رفتوآمد میکند. این آمیزه در آغاز به آن هویتی فراخ و دسترسپذیر میدهد: لحظهای تعقیب در خیابانهای شهر جریان دارد، لحظهای دیگر گروه در آزمایشگاه با شوخیهای دوستانه فشار ماجرا را کاهش میدهد، و سپس قصه به زخمی قدیمی در زندگی بری بازمیگردد.
لحن سریال عموماً روشن و امیدمحور است؛ حتی هنگامی که با فقدان و خطر روبهرو میشود، تمایل دارد امکان جبران و پیوند دوباره را زنده نگه دارد. اما همین سازوکار، در ادامه ظرفیت فرسودگی دارد. الگوی «تهدید تازه، راهحل علمی، آزمون توانایی و درس اخلاقی» اگر بیوقفه تکرار شود، پیشبینیپذیر میشود.
مسئله فقط آن نیست که بعضی قسمتها آرامترند؛ مشکل آنجاست که گاه داستان برای رسیدن به نتیجهٔ آشنا، مسیرهای فرعی را بیش از اندازه طولانی میکند. روایت چندفصلی نیز با گذر زمان بار بیشتری بر دوش میگیرد: شخصیتها باید بارها با بحرانهای تازه روبهرو شوند، اما همهٔ این بحرانها به یک اندازه تازگی یا ضرورت ندارند.
از این رو، کیفیت فصلهای آغازین و بخشهای بعدی همیشه یکدست نیست. جلوههای ویژه و تصویرِ سرعت نمایش سرعت، مهمترین چالش بصری اثر است. سریال میکوشد حرکتِ فراتر از توان انسان را به شکلی روشن و هیجانانگیز تصویر کند: برق، تاریِ پسزمینه، حرکتهای سریع و جابهجاییهای ناگهانی، همگی برای انتقال حس شتاب به کار میروند.
« لحن، ریتم و سازوکار قسمتها سریال میان اکشن ابرقهرمانی، درام خانوادگی، معمای جنایی و کمدی سبک رفتوآمد میکند. »
قوتها و کاستیها
در لحظههایی که طراحی صحنه، تدوین و موسیقی هماهنگاند، این زبان تصویری بهخوبی کار میکند و تماشاگر را در انرژی قهرمان شریک میسازد. بااینحال، محدودیتهای جلوههای ویژه گاه آشکارند. برخی پسزمینهها و حرکتهای رایانهای مصنوعی به نظر میرسند و فاصلهٔ میان تخیل بلندپروازانهٔ سریال و امکانات اجرایی آن را نمایان میکنند.
این مسئله همیشه تجربه را مختل نمیکند، زیرا بازیگران و ضرباهنگ صحنهها میتوانند بخشی از کمبود را جبران کنند؛ اما در مجموعهای که قدرت اصلی قهرمانش بر نمایش بصری سرعت استوار است، کیفیت ناپایدار جلوهها بیش از یک نقص حاشیهای به چشم میآید. بازیگری و ظرفیت احساسی گروه بازیگران، بهویژه در فصل نخست، پیوندی طبیعی با یکدیگر دارد.
گوستین، بری را در مرکز روایت نگه میدارد، بیآنکه همهٔ صحنهها را به خود اختصاص دهد؛ بازیگران مکمل نیز هرکدام رنگی متمایز به جهان داستان میافزایند. این هماهنگی باعث میشود دوستی میان اعضای گروه بیشتر از قراردادی داستانی جلوه کند. شوخیها معمولاً از شناخت متقابل شخصیتها سرچشمه میگیرند و لحظههای عاطفی نیز، بهخصوص در نسبت بری با خانواده و گذشتهاش، زمینهای ملموس دارند.
در عین حال، سریال همیشه از ظرفیت احساسی بازیگران بهطور کامل بهره نمیبرد. گاه گفتوگوها برای توضیح دادن نقشه یا رساندن شخصیتها به تصمیمی ضروری نوشته شدهاند و مجال چندانی برای سکوت، ابهام یا واکنشهای پیچیده باقی نمیگذارند. این محدودیت در درامهای طولانیمدت پررنگتر میشود؛ زیرا تکرار بحرانهای مشابه، اثر عاطفی آنها را کاهش میدهد.
« بااینحال، محدودیتهای جلوههای ویژه گاه آشکارند. »
جمعبندی
با وجود این، گرمای گروه و بازیهای همدلانه همچنان از مهمترین دلایلی است که بسیاری از بینندگان به جهان سریال بازمیگردند. جمعبندی «The Flash» در آغاز، تصویری پرانرژی از قهرمانی میسازد که قدرت خارقالعادهاش با مهربانی، اندوه و میل به کمککردن پیوند خورده است. فصل نخست با معمایی مؤثر، گروهی دوستداشتنی و بازی درخشان تام کاوانا، از کششی برخوردار است که بهسادگی بیننده را همراه میکند.
سریال در لحظههای موفق خود، اکشن و طنز را با احساس و رازآلودگی درمیآمیزد و جهانی میسازد که تماشایش لذتبخش است. ضعفهای آن نیز بهتدریج روشن میشوند: جلوههای ویژه گاه ناهماهنگاند، توانایی بری بهطرزی تکراری محدود میشود و روایت در بخشهایی بیش از اندازه امتداد مییابد. بنابراین، ارزش اصلی مجموعه را باید در انرژی فصلهای آغازین، شخصیتپردازی گروهی و پیوند عاطفی آن با قهرمانش جستوجو کرد؛ نه در یکنواختیِ تمام مسیر.
این اثری است که شروعی گیرا و لحظههایی بهیادماندنی دارد، اما برای حفظ شتاب خود در بلندمدت همیشه موفق نمیشود.
« این اثری است که شروعی گیرا و لحظههایی بهیادماندنی دارد، اما برای حفظ شتاب خود در بلندمدت همیشه موفق نمیشود. »
ثبت دیدگاه