نقد و بررسی
نقد معشوق، برگرد! (Lover Come Back) | 1961
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدی عاشقانه در خیابان مدیسون «Lover Come Back» ساختهٔ دلبرت مان، کمدی رمانتیکی است که جهان تبلیغات را به صحنهای برای رقابت، فریب و بازیهای عاشقانه بدل میکند. جری وبستر و کارول تمپلتون، دو مدیر تبلیغاتی در نیویورک، نهتنها در جذب مشتری با یکدیگر رقابت میکنند، بلکه نمایندهٔ دو شیوهٔ کاملاً متفاوت برای پیشبردن کارند: کارول به جدیت، نظم و شایستگی حرفهای تکیه دارد؛ جری با جذابیت شخصی و میانبُرهای غیراخلاقی پیش میرود.
این تقابل، موتور کمدی فیلم است و از همان آغاز روشن میکند که میدان نبرد اصلی نه فقط شرکتهای تبلیغاتی، بلکه تصور هر شخصیت از موفقیت و صداقت است. فیلم در سال ۱۹۶۱ ساخته شده و دومین همکاری سینمایی دوریس دی و راک هادسن به شمار میآید؛ تونی رندال نیز بار دیگر در کنار آنها حضور دارد.
تبلیغات؛ بازی با میل و حقیقت یکی از جذابترین لایههای فیلم، نگاه هجوآمیزش به صنعت تبلیغات است. در این جهان، محصول گاهی پیش از آنکه وجود داشته باشد، صاحب تصویر، شعار و مخاطب میشود. «ویآیپی» در آغاز بیش از آنکه کالایی واقعی باشد، وعدهای تبلیغاتی است؛ نامی که میتواند میل و کنجکاوی برانگیزد، بیآنکه کسی بداند دقیقاً چه چیزی را معرفی میکند.
همین ایدهٔ خیالانگیز، زمینهٔ مجموعهای از موقعیتهای کمیک را فراهم میآورد و همزمان به منطق تبلیغات طعنه میزند: گاه ظاهر و انتظار عمومی، از خودِ محصول مهمتر میشود. طنز فیلم بهجای آنکه در قالب نقدی تند و تلخ ظاهر شود، با سبکی سبکبال و بازیگوش پیش میرود. رقابت حرفهای شخصیتها، آمیخته به اغراق و نمایش است؛ هر حرکت میتواند به یک کارزار کوچک بدل شود و هر سوءتفاهم، مادهٔ خامِ تبلیغی تازه.
« تبلیغات؛ بازی با میل و حقیقت یکی از جذابترین لایههای فیلم، نگاه هجوآمیزش به صنعت تبلیغات است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در این مسیر، تصویری براق و سرگرمکننده از خیابان مدیسون میسازد؛ جهانی که در آن آدمها پیوسته در حال عرضهٔ نسخهای جذابتر از خود هستند. از این منظر، شوخی با کالا تنها بخشی از ماجراست؛ خودِ شخصیتها نیز مانند محصولاتیاند که میکوشند تصویری دلخواه از خویش بسازند. جری و کارول؛ تقابل دو منطق جری شخصیتی است که جذابیتش از همان چیزی میآید که او را دردسرساز میکند: تواناییاش در پیچاندن موقعیتها و بداههپردازی در لحظه.
او اهل محاسبه است، اما نه لزوماً از جنس برنامهریزی دقیق؛ بیشتر به نیروی حضور، اعتمادبهنفس و فریبهای کوچک خود تکیه دارد. فیلم او را قهرمانی بینقص معرفی نمیکند و حتی بخش مهمی از خندهاش از این برمیخیزد که مخاطب میبیند هر راهحلِ زیرکانه، مشکل تازهای میزاید. دروغگوییهای او نه فقط وسیلهٔ پیشبردن داستان، بلکه بخشی از منش نمایشی و کودکانهاش هستند.
کارول در برابر او شخصیتی جدیتر و حرفهایتر است. او از سازوکارهای ناعادلانهای که جری به کار میگیرد خشمگین است و میخواهد در محیطی مردانه و رقابتی، اعتبار خود را با کار واقعی به دست آورد. بااینحال، فیلم او را به نمونهای خشک از اخلاقگرایی فرو نمیکاهد. کارول نیز کنجکاو، زیرک و برخوردار از غرور است؛ همین ویژگیها باعث میشود برخورد او با جری صرفاً نبرد خیر و شر نباشد.
تضاد میانشان هم سرچشمهٔ مشاجرههای تند و شوخیهای کلامی است و هم زمینهٔ کششی که فیلم بهتدریج میپروراند. شیمی بازیگران و نیروی گروهی دوریس دی و راک هادسن، مهمترین سرمایهٔ عاطفی فیلماند. دی در نقش کارول، صلابت و حساسیت را با دقتی کمیک کنار هم مینشاند: واکنشهایش به رفتار جری قاطعاند، اما هرگز به خشم یکنواخت محدود نمیشوند.
« دروغگوییهای او نه فقط وسیلهٔ پیشبردن داستان، بلکه بخشی از منش نمایشی و کودکانهاش هستند. »
شخصیتها و اجرا
او میتواند در یک لحظه آرام و سنجیده باشد و در لحظهٔ بعد، با نگاه یا مکثی کوتاه، بیحوصلگی و تردید را آشکار کند. هادسن نیز با جدیتی حسابشده بازی میکند؛ او لازم نیست مدام برای خنداندن مخاطب ادا درآورد، زیرا بخش مهمی از جذابیت جری از این میآید که خودش نقشههایش را کاملاً منطقی میپندارد.
شیمی این دو ستاره در گفتوگوها و رویاروییهایشان شکل میگیرد، نه فقط در لحظههای رمانتیک. رقابت کلامیشان باعث میشود رابطهٔ عاشقانه از همان ابتدا با اصطکاک و مقاومت همراه باشد. تونی رندال نیز با بازی پرتحرک و واکنشهای عصبیاش، ریتم فیلم را غنیتر میکند. حضور او، بهویژه در مقام مدیری که میان تصمیمهای شتابزده و پیامدهایشان گرفتار میشود، به کمدی لایهای از آشفتگی دلپذیر میبخشد.
در کنار او، بازیگران مکمل مانند ادی آدامز نیز به فضای پرجنبوجوش فیلم کمک میکنند. ریتم، میزانسن و نیویورکِ تماشایی کارگردانی دلبرت مان بهجای تأکید بر نمایش بصری پرزرقوبرق، بر حرکت روان موقعیتها و برخورد شخصیتها تکیه دارد. بخش عمدهای از لذت فیلم از جابهجایی سریع میان محل کار، قرارهای اجتماعی و فضاهای عمومی میآید؛ هر مکان فرصتی تازه برای ادامهٔ رقابت یا آشکارشدن تناقضهای شخصیتهاست.
نیویورکِ فیلم نیز بخشی از جذابیت آن است: شهری که در آن کسبوکار، معاشرت و نمایش اجتماعی بهسادگی در هم میآمیزند. این تصویر شهری، برای مخاطب امروز همچون پنجرهای به فضای مدرن و پرزرقوبرق اوایل دههٔ شصت عمل میکند. موسیقی فرانک دِ وُل و ترانهٔ آغازین با صدای دوریس دی، به فیلم هویتی خوشآهنگ و دلنشین میبخشد، بیآنکه آن را به موزیکال تبدیل کند.
« شیمی این دو ستاره در گفتوگوها و رویاروییهایشان شکل میگیرد، نه فقط در لحظههای رمانتیک. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رنگآمیزی و طراحی بصری نیز با جهان آراستهٔ تبلیغات و زندگی شهری سازگار است؛ همهچیز اندکی صیقلیتر و مرتبتر از واقعیت به نظر میرسد، و همین فاصلهٔ آگاهانه به کمدی کمک میکند. فیلم بیش از آنکه بخواهد واقعگرایی اجتماعی ارائه دهد، یک نمایش شاداب و کنترلشده از مناسبات کاری و عاشقانه میسازد.
تکرار فرمول و محدودیتهای فیلمنامه با وجود جذابیت بازیگران و ایدهٔ مرکزی، فیلم از شباهت آشکار به «Pillow Talk» رهایی کامل ندارد. الگوی سوءتفاهم، رقابت زن و مرد، هویت پنهان و جدال میان کشش عاطفی و دلخوری، برای مخاطبی که فیلم پیشین را دیده باشد، آشناست. این شباهت گاهی حس تکرار ایجاد میکند و اجازه نمیدهد «Lover Come Back» در همهٔ لحظهها هویتی کاملاً مستقل پیدا کند.
بااینحال، جابهجایی میدان رقابت به صنعت تبلیغات و ایدهٔ محصول خیالی، به روایت رنگوبویی متفاوت میدهد. برخی شوخیها نیز قابل پیشبینیاند و فیلم گاه برای رسیدن به موقعیت کمیک، از منطق واقعگرایانه فاصله میگیرد. این انتخاب در کمدیهای پراغراق آن دوره چندان غریب نیست، اما ممکن است برای تماشاگر امروزی بعضی رویدادها را تصنعی جلوه دهد.
افزون بر این، شتاب روایت در بخشهای پایانی ــ بیآنکه جزئیاتی از سرانجام ماجرا گفته شود ــ اندکی محسوس است. فیلم پس از آنکه با حوصله لایهلایه موقعیتهایش را میچیند، در جمعکردن برخی خطوط داستانی شتاب میگیرد. بااینهمه، این کاستیها معمولاً انرژی کلی اثر را از میان نمیبرند. جمعبندی «Lover Come Back» بیش از آنکه بهخاطر تازگی کامل داستانش ماندگار باشد، بهسبب لحن سرزنده، ایدهٔ تبلیغاتی خلاقانه و بازیهای هماهنگش دلنشین میماند.
« بااینحال، جابهجایی میدان رقابت به صنعت تبلیغات و ایدهٔ محصول خیالی، به روایت رنگوبویی متفاوت میدهد. »
قوتها و کاستیها
فیلم با صنعت تبلیغات شوخی میکند، اما در نهایت بیش از هر چیز به لذت تماشای دو بازیگر اصلی در حال کلکل و کشمکش متکی است. دوریس دی به کارول استواری و هوش میبخشد؛ راک هادسن جری را به مردی فریبکار اما دوستداشتنی تبدیل میکند؛ و تونی رندال با انرژی ویژهاش، آشفتگی کمدی را کامل میسازد.
این اثر برای تماشاگرانی که از کمدی عاشقانهٔ کلاسیک، گفتوگوهای سریع و شخصیتهایی پر از تناقض لذت میبرند، انتخابی سرگرمکننده است. ممکن است قصه در بعضی پیچوخمها آشنا یا شتابزده به نظر برسد، اما نیروی بازیگران و شوخی مرکزیِ محصولی که هنوز وجود ندارد، به فیلم طراوتی پایدار میدهد.
حاصل، کمدیای است که نه ادعای واقعنمایی دارد و نه از شیطنتهایش خجالت میکشد؛ اثری سبکبال که تماشایش بیش از آنکه به غافلگیری داستانی وابسته باشد، به لذت همراهی با بازیگران و تماشای نقشههایی وابسته است که هر لحظه ممکن است از کنترل خارج شوند.



ثبت دیدگاه