نقد و بررسی
نقد چگونه یک قتل را رقم بزنیم 2024 (How to Make a Killing) | 2025
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زندگی یکنواخت، حادثهای نامحتمل «How to Make a Killing» با موقعیتی آغاز میشود که در ظاهر بهسادگی میتواند سرآغاز یک کمدی جنایی معمولی باشد: میشل و کتی، زوجی که سالها از زندگی مشترکشان گذشته و روزمرگی فاصلهای محسوس میانشان انداخته، در کوهستان زندگی آرام و کمحادثهای دارند. برخورد ناگهانی خرسی به مسیر خودرو، این سکون را بههم میزند؛ تصادفی مرگبار رخ میدهد و پولی هنگفت به دست میآید.
تصمیم زوج برای پنهانکردن ماجرا، آنها را وارد زنجیرهای از دردسرها و مرگهای مشکوک میکند و بازرس پیگیر نیز کمکم به ردشان میرسد. فیلم فرانسوی فرانسک دوبوسک است و لور کلامی و خود او نقشهای اصلی را بر عهده دارند. نقطهٔ قوت این طرح، تضاد میان عادیبودن زندگی شخصیتها و نامعقولشدن تدریجی موقعیتهاست.
میشل و کتی نه تبهکارانی کارکشتهاند و نه افرادی که برای ورود به جهان جرم آمادگی داشته باشند؛ آنان آدمهایی معمولیاند که ناگهان در وضعیتی غیرعادی قرار میگیرند و میکوشند با ابزارهای روزمره و عقل ناقص خود از آن بیرون بیایند. همین شکاف، سرچشمهٔ بخش بزرگی از طنز فیلم میشود. حادثهٔ آغازین، بهجای آنکه صرفاً ماشهٔ تعقیبوگریزی پرشتاب باشد، دریچهای است به آشفتگیای که گامبهگام زندگی این زوج را میبلعد.
کمدی سیاه در مسیر سقوط طنز فیلم از جنس شوخیهای پیدرپی و آشکار نیست؛ بیش از آنکه مخاطب را با ضرباهنگی تند به خنده وادارد، موقعیتهایی میسازد که خنده از دل اضطراب، شرمندگی و دستپاچگی بیرون میآید. تلاشهای ناشیانهٔ میشل و کتی برای پنهانکردن حقیقت، در برابر وخامت روزافزون اوضاع قرار میگیرد.
« فیلم فرانسوی فرانسک دوبوسک است و لور کلامی و خود او نقشهای اصلی را بر عهده دارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آنها میخواهند مسئلهای بزرگ را با تصمیمهایی کوچک و شتابزده حل کنند، اما هر اقدامشان راه را برای گرفتاری تازهای باز میکند. این الگوی روایی به فیلم امکان میدهد میان کمدی، جنایت و تعلیق رفتوآمد کند، بیآنکه از ابتدا خود را به یک لحن ثابت محدود سازد. در بهترین لحظهها، خشونت نه بهانهای برای هیجانسازی صرف است و نه موضوعی که فیلم با سنگینیِ یک درام جنایی با آن برخورد کند.
فاصلهٔ میان جدیت رخدادها و واکنشهای کجومعوج شخصیتها، کیفیتی ابزورد و گاه خندهدار به اثر میدهد. بااینحال، همین شیوه همیشه به یک اندازه موفق نیست. بعضی شوخیها بهاندازهٔ کافی پرورده نمیشوند و پس از فاصلههایی طولانی از راه میرسند؛ در نتیجه، تماشاگر ممکن است میان صحنههای کمیک، بیشتر در انتظار خنده بماند تا آنکه از ریتم پیوستهٔ طنز لذت ببرد.
زوجی که باورپذیر میمانند جذابیت فیلم تا حد زیادی بر دوش اجرای بازیگران است. لور کلامی به کتی شخصیتی میبخشد که در عین گرفتاری، صرفاً تماشاگرِ تصمیمهای همسرش نیست. واکنشهای او در برابر موقعیتهای نامتعارف، هم رنگی از درماندگی دارد و هم استقلال و سرسختی را نشان میدهد. فرانسک دوبوسک نیز میشل را به چهرهای قابلباور بدل میکند: مردی که قصد دارد شرایط را مهار کند، اما آشکارا از بزرگیِ بحرانی که در آن افتاده خبر ندارد.
هماهنگی این دو بازیگر کمک میکند رابطهٔ زناشوییشان فقط بستری برای پیشبرد ماجرا نباشد؛ فرسودگی و نزدیکی باقیمانده میانشان، در واکنشها و سکوتهایشان نیز دیده میشود. بازیهای فرعی هم به جهان فیلم تنوع میدهند و به برخورد شخصیتهای متفاوت با ماجرای واحد شکل میبخشند. حضور بنوا پولوورد بهویژه با ظرفیت کمیک فیلم سازگار است؛ او میتواند میان جدیت و رفتار مضحک جابهجا شود، بیآنکه این دو وجه کاملاً از هم جدا شوند.
« فاصلهٔ میان جدیت رخدادها و واکنشهای کجومعوج شخصیتها، کیفیتی ابزورد و گاه خندهدار به اثر میدهد. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، شخصیتهای فرعی همیشه به یک اندازه از پرداخت برخوردار نیستند. برخی بیشتر کارکرد داستانی دارند تا زندگی مستقل، و فیلم گاهی برای حفظ حرکت روایت، از فرصتِ گسترش آنها میگذرد. تعلیق، سرنخها و بازی با انتظار با وجود لحن کمیک، فیلم میل دارد تماشاگر را تا پایان درگیر پرسشهای داستان نگه دارد.
زنجیرهٔ جسدهای مرموز و تلاش بازرس برای نزدیکشدن به حقیقت، خطی از تعلیق به روایت میافزاید و باعث میشود داستان فقط به تکرار خرابکاریهای زوج محدود نماند. نشانهها و اتفاقها گاهی چنان کنار هم قرار میگیرند که مخاطب را به بازنگری در برداشت قبلیاش وامیدارند؛ برای همین، توجه به جزئیات در تماشای فیلم اهمیت پیدا میکند.
اما این کنجکاوی همیشه از دل پیوندی کاملاً محکم میان علت و معلول بیرون نمیآید. بعضی پیشامدها بیش از اندازه مناسبِ پیشبرد قصه به نظر میرسند و این احساس را ایجاد میکنند که جهان فیلم برای رساندن شخصیتها به دردسر بعدی، گاه بیش از حد با آنها همراهی میکند. چنین تصادفهایی در یک کمدی ابزورد میتوانند بخشی از لذت اثر باشند، اما وقتی انباشته میشوند، مرز میان تصادف کمیک و آسانگیری فیلمنامه کمرنگ میشود.
فیلم از تماشاگر میخواهد با منطق مبالغهآمیزش همراه شود؛ پذیرش این دعوت، بر میزان لذت از تعلیق اثر میگذارد. جغرافیای سرد و لحن نامتوازن فضای کوهستانی فیلم، پسزمینهای مؤثر برای تقابل میان آرامش ظاهری و آشوب پنهان فراهم میکند. دوری از شلوغی شهر و محدودبودن جهان شخصیتها، حس گیر افتادن را تقویت میکند: میشل و کتی نمیتوانند بهسادگی از پیامد تصمیمهایشان فاصله بگیرند، و هر قدم برای خلاصشدن از بحران، آنان را در همان محیط بستهتر گرفتار میکند.
« بااینهمه، شخصیتهای فرعی همیشه به یک اندازه از پرداخت برخوردار نیستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این چشمانداز همچنین با ریتم نسبتاً آرام فیلم هماهنگ است؛ اثری که بیش از شتاب، به انباشتهشدن موقعیتها و عواقبشان تکیه دارد. این انتخاب، هم فضاساز است و هم محدودکننده. فیلم زمانی که برای شکلدادن به رابطهٔ زوج یا تثبیت فضای سرد و کمتحرکش صرف میکند، میتواند به حس واقعگرایی کمک کند؛ اما همهٔ مکثها به نتیجهای دراماتیک نمیرسند.
پرشهای زمانی نیز گاه پیوند رخدادها را کموضوح میکنند و از انسجام تجربه میکاهند. حاصل آن است که روایت در بخشهایی جذاب و کنجکاویبرانگیز پیش میرود، اما در بخشهایی دیگر کشآمده به نظر میرسد. مدتزمان نزدیک به دو ساعت برای قصهای با چنین هستهٔ سادهای، زمانی است که فیلم همیشه نمیتواند بهطور کامل توجیهش کند.
ریتم و محدودیتهای فیلمنامه کندی فیلم بهخودیخود ایراد نیست؛ کمدی سیاه گاه به مکث، سکوت و فاصلهگرفتن از ضرباهنگ معمول نیاز دارد تا ناهماهنگی موقعیت بهتر دیده شود. مسئله آن است که این مکثها باید تنش یا شخصیتپردازی را غنی کنند. در «How to Make a Killing» شماری از صحنهها چنین کارکردی دارند، اما شماری دیگر بیشتر زمان میخرند تا آنکه معنای تازهای به رابطهها یا مسیر داستان بیفزایند.
ازاینرو، ریتم فیلم یکدست نیست: بخشهایی تماشاگر را به دنبالکردن سرنخها میکشانند و بخشهایی دیگر انرژی روایت را فرو مینشانند. پرشهای زمانی نیز با این ناهمواری بیارتباط نیستند. وقتی روایت از مرحلهای به مرحلهٔ دیگر میرود، مخاطب ممکن است برای مدتی در تشخیص فاصلهٔ میان رخدادها یا رابطهٔ آنها با یکدیگر مردد بماند.
« این انتخاب، هم فضاساز است و هم محدودکننده. »
قوتها و کاستیها
این ابهام همیشه به نفع رازآلودگی نیست؛ گاه بهجای آنکه پرسش جذابی ایجاد کند، صرفاً پیگیری داستان را دشوارتر میسازد. فیلمنامه در ساختن موقعیتهای عجیب و فزاینده تواناست، اما در تنظیم میزان کشش و پیوستگی آنها با مشکلاتی روبهرو میشود. جمعبندی «How to Make a Killing» کمدی سیاهی است که نیروی اصلیاش را از برخورد آدمهایی معمولی با پیامدهایی نامعمول میگیرد.
بازیهای باورپذیر، رابطهٔ قابللمس میشل و کتی و موقعیتهای هرچه نامعقولتر، فیلم را سرگرمکننده و در بخشهایی واقعاً خندهدار میکنند. همزمان، خط تعلیق و سرنخهای پراکنده میتوانند توجه مخاطب را تا پایان حفظ کنند، بیآنکه نیازی به افشای رازهای قصه در اینجا باشد. در برابر این امتیازها، ریتم کند، فاصلهٔ زیاد میان بعضی شوخیها، پرشهای زمانی و کشآمدن روایت مانع از آن میشوند که فیلم به اثری کاملاً منسجم بدل شود.
بعضی اتفاقها نیز بیش از حد متناسب با نیازهای قصه از راه میرسند و باورپذیری جهان آن را میلرزانند. بااینهمه، فیلم برای تماشاگرانی که از طنز تلخ، آشوب تدریجی و شخصیتهای دستوپاجلفتی در موقعیتهای جنایی لذت میبرند، تجربهای خوشتماشا و غافلگیرکننده فراهم میکند؛ اثری نامتوازن، اما سرزنده که در بهترین لحظههایش از دل یک بحران تیره، خندهای رهاییبخش بیرون میکشد.
« بعضی اتفاقها نیز بیش از حد متناسب با نیازهای قصه از راه میرسند و باورپذیری جهان آن را میلرزانند. »



ثبت دیدگاه