نقد و بررسی
نقد هفت شانس (Seven Chances) | 1925
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدیِ اضطرار و بدنِ در حال گریز «Seven Chances» ساختهٔ باستر کیتون، کمدی صامتِ سال ۱۹۲۵ است که یک موقعیت ساده را به موتورِ آشوبی فزاینده بدل میکند: جیمی شنون درمییابد برای بهدستآوردن میراثی هنگفت باید تا پایان همان روز ازدواج کند. این ضربالاجل، از همان آغاز، داستان را در مدارِ شتاب و اضطراب میاندازد؛ اما فیلم برای رسیدن به کمدیِ پرشتابِ مشهورش، راهی ناهموار طی میکند.
نیمهٔ نخست بیشتر صرفِ توضیح شرایط و نمایش کوششهای جیمی برای یافتن همسر میشود و تا هنگامی که ماجرا از محدودهٔ گفتوگوهای خواستگاری بیرون میزند، ریتم گاه بیش از اندازه آرام میماند. بااینهمه، ارزش فیلم فقط در نقطهٔ اوج پرتحرکش خلاصه نمیشود. کیتون از یک قراردادِ کمیکِ روشن—مردی که زمان و فرصتهایش رو به پایان است—برای آزمودن نسبت میان پول، ازدواج و انتخاب بهره میگیرد.
همین قرارداد، هرچند گاه به تکرار میافتد، زمینهای فراهم میکند تا کمدی از سوءتفاهم و دستپاچگی به نمایشِ فیزیکیِ خالص تبدیل شود. میراثی که انتخاب را به مسابقه بدل میکند جیمی در موقعیتی گرفتار شده که از یک سو فشار اقتصادی و هراسِ ورشکستگی او را به حرکت وامیدارد و از سوی دیگر، شرطِ ازدواج برای دریافت ارث، رابطهٔ عاطفی را به معاملهای زماندار شبیه میکند.
« بااینهمه، ارزش فیلم فقط در نقطهٔ اوج پرتحرکش خلاصه نمیشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این تناقض برای ساختن طنز بهره میبرد: آیا ازدواجی که با وعدهٔ پول و مهلتی کوتاه آغاز شود، هنوز میتواند نشانی از عشق و انتخاب آزاد باشد؟ جیمی در آغاز پاسخی روشن ندارد و همین ابهام، او را در وضعیتی مضحک قرار میدهد؛ نه آنقدر حسابگر است که بیدرنگ به هدف برسد و نه آنقدر سنجیده که پیامدهای انگیزهاش را درست توضیح دهد.
با این حال، اثر به کاوشی عمیق در اخلاقِ ازدواج یا مناسبات طبقاتی بدل نمیشود. منطق آن بیش از هر چیز منطقِ کمدیِ موقعیت است: هر راهحل، گرفتاری تازهای میزاید و هر تلاشی برای کنترلِ اوضاع، آشفتگی را بیشتر میکند. پول در این ساختار نه صرفاً پاداش، بلکه نیرویی است که آدمها را به سوی تصمیمهای شتابزده میراند.
فیلم با همین ابزار، جامعهای را تصویر میکند که در آن ثروت میتواند حتی صمیمیترین انتخابها را تحتتأثیر قرار دهد؛ اما این نکته بیشتر در حاشیهٔ خندهها باقی میماند تا آنکه به موضوع اصلی اثر تبدیل شود. باستر کیتون؛ خونسردی در دل آشوب مهمترین دارایی فیلم، حضور جسمانی کیتون است.
« با این حال، اثر به کاوشی عمیق در اخلاقِ ازدواج یا مناسبات طبقاتی بدل نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
چهرهٔ آرام و کمتغییر او در برابر موقعیتهایی که پیوسته از کنترل خارج میشوند، تضادی کمیک میسازد: جهان پیرامونش با شتابی فزاینده میجوشد، اما جیمی همچنان میکوشد با واکنشهایی محتاطانه و کمحرفانه از پسِ آن برآید. این خونسردی، بیتفاوتی نیست؛ نوعی واکنشِ دفاعی در برابر جهانی است که فرصت مکث به او نمیدهد.
کمدی کیتون بر بدن استوار است: دویدن، لغزیدن، تغییر مسیرهای ناگهانی و عبور از مانعهایی که لحظهای پیش در نظر نمیآمدند. در این فیلم، دویدن فقط وسیلهٔ فرار نیست؛ شکلِ بصریِ اضطراب جیمی است. او فرصت کافی برای اندیشیدن ندارد و بدنش ناچار است بهجای او تصمیم بگیرد. مهارت کیتون در حفظ وضوحِ حرکت و زمانبندیِ دقیق باعث میشود آشوب، با وجود شلوغیِ فزاینده، خوانا و سرگرمکننده بماند.
بازی او بهویژه زمانی جان میگیرد که روایت از خواستگاریهای تکراری فاصله میگیرد و حرکت جای گفتوگو را میگیرد. از خواستگاریهای پیاپی تا موتورِ تعقیب بخش مربوط به تلاشهای جیمی برای خواستگاری، از نظر ایده ظرفیت کمیک دارد: هر برخورد میتواند شکل تازهای از سوءتفاهم، ردشدن یا دستپاچگی بسازد.
« این خونسردی، بیتفاوتی نیست؛ نوعی واکنشِ دفاعی در برابر جهانی است که فرصت مکث به او نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما تفاوتِ این موقعیتها همیشه بهاندازهای نیست که تکرار را کاملاً توجیه کند. پس از چند کوشش، تماشاگر الگوی صحنهها را میشناسد و انتظار دارد فیلم زودتر از آنکه میدهد، به مرحلهٔ بعد برسد. به همین دلیل، نیمهٔ نخست گاه بیش از اندازه کش میآید و انرژیِ وعدهدادهشدهٔ طرح را دیر آزاد میکند.
در برابر، بخش پایانی ساختاری ساده و مؤثر دارد: جیمی میدود و هر مانع، مسیرِ فرار را به شکلی تازه تغییر میدهد. این زنجیرهٔ حرکت، به فیلم انسجامی میبخشد که در قسمتهای پراکندهترِ پیشین کمتر دیده میشود. هرچه تعقیب گستردهتر میشود، مقیاسِ کمدی نیز بزرگتر میگردد؛ خنده دیگر فقط از رفتار یک فرد یا یک گفتوگو نمیآید، بلکه از نسبت میان بدنِ کوچک و آسیبپذیرِ جیمی با جمعیت و محیطِ سرکش اطرافش پدید میآید.
فیلم در اینجا به زبانِ تصویریِ خود اعتماد میکند و توضیح را به حرکت میسپارد. طراحیِ بصری و جغرافیای خنده در «Seven Chances»، فضاهای عمومی به زمینِ بازیِ کمدی تبدیل میشوند. خیابان، محوطه و مسیرهای گریز، صرفاً پسزمینه نیستند؛ هرکدام امکانِ مانعی تازه را در خود دارند. کیتون از جغرافیای صحنه برای سازماندادن به خنده استفاده میکند: تماشاگر باید بداند جیمی کجاست، از چه چیزی میگریزد و چه خطری در مسیرش قرار گرفته است.
« اما تفاوتِ این موقعیتها همیشه بهاندازهای نیست که تکرار را کاملاً توجیه کند. »
قوتها و کاستیها
این شفافیتِ بصری، شرطِ اصلیِ موفقیتِ تعقیب است؛ زیرا اگر مسیرِ حرکت مبهم شود، تصاعدِ کمیک نیز اثرش را از دست میدهد. در سکانس مشهورِ سنگهای در حال حرکت، این منطق به اوج میرسد. نخستین خطر بهتنهایی کافی به نظر میرسد، اما فیلم با افزودنِ مانعهایی بزرگتر، خنده را از غافلگیریِ ساده به انتظارِ پرتنش بدل میکند: تماشاگر میداند فاجعهای ممکن است رخ دهد، اما نمیداند جیمی چگونه از آن جان بهدر خواهد برد.
صحنه بر پیوندِ دقیق میان حرکت، فاصله و زمانبندی تکیه دارد. خنده از آنجاست که بدنِ کیتون همواره درست در آستانهٔ برخورد یا سقوط قرار میگیرد، بیآنکه فیلم لحظهٔ خطر را به خشونتی جدی تبدیل کند. مسئلهٔ زمانه و شوخیهای آزاردهنده تماشای فیلم امروز نیازمند توجه به جنبههایی است که کمدیِ اثر را از نظر اخلاقی دشوار میکنند.
برخی شوخیها بر تحقیر زنان یا ترسیمِ کلیشهای از ظاهر و موقعیت اجتماعی آنان بنا شدهاند؛ افزون بر آن، حضور چهرهپردازیِ نژادپرستانه و شوخیهای مبتنی بر آن، برای مخاطب معاصر ناخوشایند و آزاردهنده است. این موارد را نمیتوان صرفاً به نامِ «محصول زمانه» بیاهمیت شمرد. زمینهٔ تاریخی میتواند توضیح دهد چرا چنین شوخیهایی در فیلم حضور دارند، اما اثرشان را بر تجربهٔ امروزِ تماشاگر از میان نمیبرد.
« در سکانس مشهورِ سنگهای در حال حرکت، این منطق به اوج میرسد. »
جمعبندی
در نتیجه، فیلم دو سطحِ ناهمگون دارد: از یک سو، مهارتِ حرکتی و طراحیِ کمیکِ آن همچنان زنده است؛ از سوی دیگر، بخشی از خندههایش به الگوهایی وابسته است که اکنون تبعیضآمیز یا تحقیرکننده به نظر میرسند. خوانش منصفانه باید هر دو سوی این تجربه را ببیند. ستایشِ نوآوریِ صحنهپردازی و تواناییِ کیتون، مستلزم نادیدهگرفتنِ محدودیتهای فرهنگیِ فیلم نیست.
جمعبندی «Seven Chances» اثری نامتوازن اما پُرانرژی است: شروعی نسبتاً کند و خواستگاریهایی که گاه به تکرار میافتند، در برابرِ بخش پایانیِ پرتحرکی قرار میگیرند که تواناییِ کیتون در تبدیلِ حرکت به کمدی را بهروشنی نشان میدهد. فیلم در بهترین لحظههایش، با کمترین اتکا به کلام و بیشترین اعتماد به بدن، فضا و زمانبندی کار میکند؛ خونسردیِ جیمی در برابرِ آشوبِ رو به گسترش، سرچشمهٔ بخش بزرگی از جذابیت آن است.
در عین حال، شوخیهای نژادپرستانه و برخی نگاههای کهنه به زنان، فاصلهای واقعی میان اثر و مخاطب امروز ایجاد میکنند. تماشای فیلم بنابراین تجربهای یکدست نیست: میتوان از خلاقیتِ تعقیب و مهارتِ اجراییِ کیتون لذت برد و همزمان نسبت به بخشهایی از کمدی آن موضعی انتقادی داشت. همین دوگانگی، بیش از آنکه از ارزشِ سینماییِ فیلم بکاهد، یادآور میشود که میراثِ کمدی صامت را باید هم در نوآوریهایش دید و هم در محدودیتهای تاریخیاش.
« خوانش منصفانه باید هر دو سوی این تجربه را ببیند. »



ثبت دیدگاه