نقد و بررسی
نقد سقوط (Falling) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پدر، پسر و فاصلهای که پر نمیشود «Falling» در ظاهر دربارهٔ بازگشت پدری سالخورده به زندگی پسرش است؛ اما نیروی اصلی فیلم از پرسشی پیچیدهتر میآید: وقتی کسی که باید پناه و تکیهگاه باشد، خود سرچشمهٔ رنج بوده است، مراقبت از او چه معنایی پیدا میکند؟ ویلیس، پدر جان، برای مدتی از زندگی روستاییاش جدا میشود و به خانهٔ پسرش در جنوب کالیفرنیا میآید؛ جایی که نظمی خانوادگی، فرهنگی و عاطفی بسیار متفاوت از جهان آشنای او دارد.
این تقابل صرفاً برخورد دو نسل نیست، بلکه رویارویی دو برداشت از زندگی، خانواده و آن چیزی است که انسان از گذشته به یاد میآورد. فیلم از همان آغاز، بهجای آنکه ویلیس را به شخصیتی آسان برای دوستداشتن تبدیل کند، سرسختی و رفتار آزاردهندهاش را در مرکز روایت میگذارد. تماشاگر باید با مردی روبهرو شود که میتواند در یک لحظه خندهدار، در لحظهای دیگر تلخ و در لحظهای بعد واقعاً رنجآور باشد.
همین انتخاب، «Falling» را از درامهای خانوادگیای که اختلافها را زود به آشتی و تفاهم میرسانند جدا میکند؛ اما در عین حال، فیلم را در معرض خطر تکرار و فرسودگی قرار میدهد. روایتی میان اکنون و خاطره ساختار فیلم تنها به رخدادهای زمان حال محدود نمیماند و گذشتهٔ جان و ویلیس را نیز به میان میآورد.
این رفتوآمد میان دورههای مختلف، به تماشاگر نشان میدهد که برخوردهای کنونی پدر و پسر از خلأ پدید نیامدهاند؛ رفتارها و دلخوریهای امروز، ریشههایی قدیمیتر دارند. خاطره در اینجا حکم پروندهای قطعی را ندارد که بتوان با ورقزدنش حقیقتی روشن به دست آورد. گذشته از نگاه افراد مختلف، شکلهای متفاوتی پیدا میکند و همین تفاوت، بخشی از کشمکش خانوادگی است.
« خاطره در اینجا حکم پروندهای قطعی را ندارد که بتوان با ورقزدنش حقیقتی روشن به دست آورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه ظرفیت عاطفی مهمی دارد: هر خاطره میتواند هم نشانهای از مهر باشد و هم یادآور زخمی که هنوز التیام نیافته است. با این همه، پیوند میان گذشته و حال همیشه به یک اندازه روان و سنجیده نیست. برخی بازگشتها به گذشته به شخصیتها عمق میدهند، اما بعضی دیگر احساس میشوند که صرفاً برای تأکید دوباره بر همان تنشهای شناختهشده آمدهاند.
فیلم گاهی بهجای آنکه از تکرار تجربه، معنای تازهای بسازد، همان احساس پیشین را با تصویری دیگر بازگو میکند. ویلیس؛ شخصیتی دشوار، نه ساده لنس هنریکسن در نقش ویلیس ستون اصلی فیلم است. بازی او به شخصیت، وزنی جسمانی و حضوری نافذ میبخشد: حتی وقتی ویلیس سرگرم کاری روزمره است، انگار هر لحظه ممکن است با حرف یا رفتاری نامنتظر تعادل جمع را بر هم بزند.
هنریکسن این مرد را به یک بدخلق کلیشهای فرو نمیکاهد؛ زیر خشونت کلامی و لجاجتش میتوان ردّ غرور، ترس از ازدستدادن اختیار و ناتوانی در سازگارشدن با جهانی دگرگونشده را دید. این لایهها رفتار او را توجیه نمیکنند، اما اجازه نمیدهند که تماشاگر بهسادگی از کنار پیچیدگیاش عبور کند.
توانایی بازیگر در ساختن چنین حضوری، گاهی به نقطهٔ قوت و گاهی به مسئلهٔ فیلم بدل میشود. ویلیس آنقدر مسلط بر فضای صحنه است که دیگر شخصیتها ــ و حتی خود روایت ــ ممکن است در مدار او بچرخند. تماشاگر نیز، درست مانند خانواده، ناچار میشود بارها با تندیهای او مواجه شود. این تکرار برای برخی، تصویری صادقانه از فرسودگی مراقبت از پدری دشوار خواهد بود؛ برای برخی دیگر، بهویژه وقتی صحنهها به کشمکشهای مشابه بازمیگردند، طاقتفرسا میشود.
« با این همه، پیوند میان گذشته و حال همیشه به یک اندازه روان و سنجیده نیست. »
شخصیتها و اجرا
جان و دشواری مراقبت ویگو مورتنسن در نقش جان، خویشتنداریای متناسب با شخصیتش ارائه میدهد. جان نه قهرمانی بینقص است و نه فرزندی که از گذشته آزاد شده باشد؛ او میکوشد مسئولیتپذیر بماند، اما نشانههای خشم، خستگی و آزردگیاش را نمیتوان پنهان کرد. در برابر پدر، مدام میان دو نیروی ناسازگار قرار دارد: میل به مراقبت و نیاز به حفظ مرزهای خود.
همین کشمکش است که رابطه را باورپذیر میکند. جان ممکن است بخواهد پدرش را تنها نگذارد، بیآنکه بتواند خاطرات تلخ یا اختلافهای بنیادیشان را نادیده بگیرد. فیلم در این زمینه از پاسخهای ساده پرهیز میکند. مراقبت نه در مقام فضیلتی بیهزینه تصویر میشود و نه به معنای بخشودن همهٔ گذشته است.
گاهی محبت در رفتارهای کوچک و عملی ظاهر میشود؛ در ماندن، رسیدگیکردن یا تلاش برای فراهمکردن شرایطی بهتر، حتی وقتی گفتوگوی صمیمانه ممکن نیست. رابطهٔ جان با اریک، همسرش، و دخترشان نیز اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد تنش میان پدر و پسر فقط به گذشته محدود نمیماند: حضور ویلیس بر فضای خانه و بر کسانی که در آن زندگی میکنند اثر میگذارد.
فیلم از همین راه، مسئولیت خانوادگی را موضوعی جمعی میکند، نه باری که تنها بر دوش جان باشد. کارگردانی و جهان بصری این فیلم نخستین تجربهٔ بلند مورتنسن در مقام نویسنده و کارگردان است. انتخاب او برای نزدیکماندن به جزئیات زندگی خانوادگی، به اثر حالوهوایی شخصی میدهد؛ گویی دوربین بهجای ساختن ملودرامی پرحادثه، در اتاقها، گفتوگوها و مکثهایی میماند که معمولاً از چشم روایتهای پرشتاب پنهان میمانند.
« جان و دشواری مراقبت ویگو مورتنسن در نقش جان، خویشتنداریای متناسب با شخصیتش ارائه میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین رویکردی با موضوع فیلم تناسب دارد: بسیاری از بحرانهای خانوادگی نه با یک حادثهٔ بزرگ، بلکه از خلال رفتارهایی روزمره و تکرارشونده شکل میگیرند. تدوین میان گذشته و حال، در بهترین لحظهها به حافظه حالتی زنده و ناپایدار میدهد. با این حال، ترکیب لحنهای مختلف همیشه یکدست نیست. موقعیتهای تلخ، لحظههای طنز و جدالهای سنگین گاه در کنار یکدیگر قرار میگیرند بیآنکه گذار میانشان کاملاً طبیعی باشد.
بعضی لحظههای بامزه از شدت خفگی فضای خانوادگی میکاهند، اما گاهی تغییر لحن، از قدرت عاطفی صحنهای که پیشتر شکل گرفته میکاهد. فیلم در تصویر و بازیگری آرامش و توجهی چشمگیر دارد، اما در کنترل ریتم و پیوند بخشهایش به همان اندازه مطمئن عمل نمیکند. اطلاعات مربوط به عوامل، بازیگران و ساختار زمانی فیلم نیز بر معرفی رسمی آن گواهی میدهد.
ریتم و تکرار؛ نقطهٔ قوتی که به ضعف بدل میشود کندی ریتم «Falling» در آغاز میتواند انتخابی سنجیده به نظر برسد. فیلم نمیخواهد رابطهای چنددهساله را با چند گفتوگوی کوتاه توضیح دهد؛ بنابراین به موقعیتها زمان میدهد تا ناراحتی، مکث و دشواری همزیستی در آنها رسوب کند. اما میان کندیِ معنادار و کشآمدن تفاوتی وجود دارد.
فیلم بارها به الگوی آشنای بداخلاقی ویلیس، واکنش دیگران و شکلگیری یک درگیری تازه بازمیگردد. پس از مدتی، تماشاگر ممکن است پیش از آنکه صحنه به پایان برسد، بداند تنش به کدام سو خواهد رفت. این تکرار از نظر موضوعی قابل فهم است: زندگی روزمره در کنار فردی لجوج و رنجاننده نیز اغلب دور خودش میچرخد و مراقبت میتواند تکراری و فرساینده باشد.
« تدوین میان گذشته و حال، در بهترین لحظهها به حافظه حالتی زنده و ناپایدار میدهد. »
قوتها و کاستیها
مشکل آنجاست که فیلم همیشه این تکرار را به تجربهای تازه تبدیل نمیکند. وقتی موقعیتی فقط همان برداشت قبلی را تقویت میکند، بهجای آنکه عمق رابطه را بیشتر کند، حوصله را میآزماید. از همین رو، اثر همزمان میتواند برای علاقهمندان به درامهای شخصیتمحور صبورانه و درگیرکننده باشد و برای تماشاگرانی که انتظار پیشروی روشنتری دارند، طولانی و سنگین جلوه کند.
بازیگران فراتر از مرکز تنش هنریکسن و مورتنسن بار اصلی فیلم را به دوش میکشند، اما حضور دیگر بازیگران نیز به ترسیم خانواده کمک میکند. اریک، با بازی تری چن، صرفاً تماشاگر اختلاف پدر و پسر نیست؛ حضور او نمایندهٔ نوعی آرامش و مراقبتی است که در برابر آشفتگی ویلیس قرار میگیرد. لورا لینی در نقش سارا و هانا گراس در نقش گوئن نیز به یادآوری این نکته کمک میکنند که هر عضو خانواده گذشته و نسبت خاص خودش را با پدر دارد.
مجموعهٔ بازیها در صحنههای مشترک، حس یک خانوادهٔ واقعی را میسازد؛ خانوادهای که اعضایش الزاماً خاطرات یا واکنشهای یکسانی ندارند. از امتیازهای مهم فیلم، لحظههایی است که معنای رابطه نه در سخنرانی یا اعترافی بزرگ، بلکه در برخوردی کوتاه، نگاه یا سکوتی پدیدار میشود. این لحظهها نشان میدهند که «Falling» توان ساختن عاطفهای مؤثر را دارد؛ عاطفهای که از پیچیدگی رابطه میآید، نه از اصرار آشکار بر برانگیختن احساسات تماشاگر.
با این حال، چون فیلم بارها به شدت کلامی و ناخوشایند تنشهای خانوادگی بازمیگردد، این لحظههای ظریف همیشه مجال کافی برای ماندگارشدن پیدا نمیکنند. جمعبندی «Falling» درامی تلخ دربارهٔ پدری دشوار و پسری است که برای کمک به او باید با خاطراتی پیچیده و زخمی آشنا روبهرو شود. نقطهٔ قوت اصلی فیلم، بازی نیرومند لنس هنریکسن و رابطهٔ باورپذیر و دردناک میان ویلیس و جان است؛ رابطهای که محبت را از رنج جدا نمیکند و مراقبت را کاری ساده یا بیهزینه نشان نمیدهد.
« مشکل آنجاست که فیلم همیشه این تکرار را به تجربهای تازه تبدیل نمیکند. »
جمعبندی
فیلم همچنین با رفتوآمد میان اکنون و گذشته، به حافظه و اختلاف روایتهای خانوادگی توجه میکند. در مقابل، کندی ریتم و بازگشت مکرر به بداخلاقیهای ویلیس گاه اثر را فرسوده و بیش از اندازه طولانی میکند. فیلم نه همیشه میداند چگونه از تکرار برای پیشبرد تجربهٔ عاطفی بهره ببرد، نه در همهٔ لحظهها میان تلخی و طنز تعادلی روان برقرار میسازد.
با وجود این کاستیها، «Falling» تصویری ماندگار از پیوندی دشوار ارائه میدهد: رابطهای که در آن میتوان هم از کسی خشمگین بود و هم برایش دل سوزاند، هم خواهان فاصله بود و هم بار مسئولیتش را بر دوش گرفت.
« فیلم همچنین با رفتوآمد میان اکنون و گذشته، به حافظه و اختلاف روایتهای خانوادگی توجه میکند. »



ثبت دیدگاه