نقد و بررسی
نقد آنتروپوسن: عصر انسانزاد (Anthropocene: The Human Epoch) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر و ایدهٔ مرکزی «Anthropocene: The Human Epoch» مستندی است دربارهٔ جهانی که دیگر تنها با نیروهای طبیعی شکل نمیگیرد؛ جهانی که در آن انسان به عاملی زمینشناختی بدل شده و آثار حضورش بر کوهها، سواحل، آبها و زیستبومها نقشی ماندگار گذاشته است. فیلم بهجای آنکه این ایده را در قالب درسگفتاری دربارهٔ محیطزیست عرضه کند، آن را به تجربهای دیداری تبدیل میکند: تماشاگر با مکانهایی روبهرو میشود که مقیاس دگرگونی در آنها چنان بزرگ است که گاه تشخیص مرز میان منظره و صنعت دشوار میشود.
اثر ساختهٔ جنیفر بایکوال، نیکلاس دو پنسیر و ادوارد برتینسکی است؛ سه فیلمسازی که در اینجا هنر مستند را به مشاهدهای جهانی و تأملبرانگیز پیوند میزنند. موضوع، صرفاً فهرستی از تخریبهای زیستمحیطی نیست. پرسش عمیقتر فیلم این است که وقتی انسان محیط پیرامونش را در مقیاسی چنین وسیع دگرگون میکند، نسبت او با طبیعت، قدرت و آینده چه معنایی پیدا میکند؟
پاسخ فیلم نه در قالب نتیجهگیری روشن، بلکه در انباشتهشدن تصاویر و مکثهای طولانی شکل میگیرد. تصویرهایی که هم زیبا هستند و هم هولناک قویترین ویژگی فیلم، بیتردید تصویرپردازی آن است. معدنهای عظیم، ماشینآلات غولآسا، سواحل مهارشده با دیوارهای بتنی و زمینهایی که در اثر استخراج به هیئتهایی نامأنوس درآمدهاند، با چنان دقت و وسواسی قاب گرفته میشوند که نخستین واکنش تماشاگر ممکن است تحسین باشد.
رنگها، خطوط و بافتها گاه به ترکیبهایی چشمنواز میانجامند؛ منظرههایی که در نگاه اول میتوانند انتزاعی و حتی زیبا به نظر برسند. اما زیبایی در این فیلم آسوده و بیخطر نیست. هرچه نگاه بیشتر در تصویر مکث میکند، نیرویی که آن را پدید آورده آشکارتر میشود: حفاری، استخراج، ساختوساز و مصرف.
« موضوع، صرفاً فهرستی از تخریبهای زیستمحیطی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از همین دوگانگی بهره میبرد. منظرهای که از دور همچون نقاشیای عظیم جلوه میکند، با اندکی تأمل به گواهی تکاندهندهای از مداخلهٔ انسان بدل میشود. دوربین، ویرانی را به منظرهای تماشایی تبدیل میکند، اما زیباییِ قاب نمیتواند واقعیتِ تلخِ درون آن را از میان ببرد؛ برعکس، گاه فاصلهٔ میان شکوه بصری و معنای هولناک تصویر، اثر را سنگینتر میسازد.
دوربین و تأثیر نماهای طولانی فیلم بهجای شتابزدگی در عبور از مکانها، بارها به تماشاگر فرصت میدهد در برابر یک تصویر بماند. این نماهای طولانی صرفاً انتخابی زیباشناختی نیستند؛ بخشی از استدلال اثرند. وقتی ماشین عظیمی در میان غبار کار میکند یا سطحی گسترده از زمین در برابر دوربین قرار میگیرد، زمانِ تماشا مجال میدهد تا مقیاس صحنه در ذهن جا بیفتد.
در چنین لحظاتی، انسان از مرکز تصویر کنار میرود و سازهها و فرایندهایی که ساخته، بر قاب مسلط میشوند. این مکثها میتوانند تأملبرانگیز و حتی میخکوبکننده باشند. تماشاگر فرصت مییابد جزئیات را ببیند و از مشاهدهٔ صرف به پرسشگری برسد: این چشمانداز چگونه به وجود آمده؟ چه چیزی از آن بیرون کشیده شده و چه چیزی در آن باقی مانده است؟
بااینحال، همان راهبردی که در بهترین لحظات به فیلم قدرت میبخشد، گاهی به کندی و کشآمدن میانجامد. هر نمای طولانی الزاماً معنایی تازه نمیسازد؛ گاه حس میشود فیلم بیش از آنکه نگاه را به مرحلهای تازه ببرد، بر همان تأثر پیشین تأکید میکند. روایت تصویری؛ اعتماد به نگاه مخاطب یکی از انتخابهای قابلتوجه فیلم، پرهیز از آمارگویی مداوم و توضیح مستقیم است.
« این نماهای طولانی صرفاً انتخابی زیباشناختی نیستند؛ بخشی از استدلال اثرند. »
شخصیتها و اجرا
اثر نمیکوشد در هر لحظه با عددها و دادهها تماشاگر را متقاعد کند. بهجای آن، تصویر را در مرکز قرار میدهد و از مخاطب میخواهد پیوندها را خودش دریابد. این رویکرد برای بسیاری از لحظات ثمربخش است؛ زیرا به تماشاگر اجازه میدهد در برابر صحنهها واکنشی شخصی داشته باشد و بهجای دریافت یک داوری آماده، در ساختن معنای آنها مشارکت کند.
در عین حال، این شیوه محدودیتهایی هم دارد. تصویر، هرقدر تکاندهنده، همیشه نمیتواند توضیح دهد که دقیقاً چه فرایندی رخ داده یا هر مکان چه نسبتی با مسئلهٔ بزرگتر دارد. فیلم گاهی آنقدر به قدرت دیداری خود تکیه میکند که اطلاعات زمینهای و پیوندهای تحلیلی کمرنگ میشوند. نتیجه، تجربهای است که از نظر حسی غنی و از نظر روایی کمتوضیح باقی میماند.
این کمگویی را میتوان دعوتی به اندیشیدن دانست، اما برای تماشاگرانی که انتظار دارند مستند مسیر استدلالی روشنی ترسیم کند، ممکن است به کمبود بدل شود. پراکندگی و دشواری پیوند بخشها حرکت میان مکانها و پدیدههای گوناگون، به فیلم گسترهای جهانی میدهد؛ اما این گستردگی همیشه به وحدت روایی نمیانجامد.
بخشها گاه همچون قطعاتی مستقل کنار هم قرار میگیرند: هرکدام تصویری نیرومند از تغییر یا تخریب عرضه میکنند، ولی رابطهٔ میان آنها به اندازهٔ خود تصاویر روشن نیست. تماشاگر ممکن است از صحنهای به صحنهٔ دیگر منتقل شود، بیآنکه خطی پیوسته او را در این سفر همراهی کند. این گسست تا حدی با ماهیت موضوع تناسب دارد.
« اثر نمیکوشد در هر لحظه با عددها و دادهها تماشاگر را متقاعد کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
«عصر انسان» پدیدهای واحد و محدود به یک کشور یا صنعت نیست؛ مجموعهای از مداخلات پراکنده است که در مقیاس سیارهای اثر میگذارند. بااینحال، پراکندگی موضوعی بهخودیخود انسجام نمیسازد. فیلم در بعضی لحظات میان تصویرها رابطهای معنایی برقرار میکند و در بعضی دیگر، بیش از حد به کنار هم نشاندن منظرههای چشمگیر بسنده میکند.
از همینرو، اثر گاهی به جای حرکتی رو به جلو، به گالریای از تصاویر مستقل شباهت پیدا میکند. اخلاق تماشا و تناقض زیبایی یکی از پیچیدهترین جنبههای فیلم، پرسشی است که دربارهٔ خودِ نگاه تماشاگر ایجاد میکند. ما برای دیدن صحنههای آسیبدیده و دگرگونشده به صفحه خیره میشویم، اما از تماشای آنها لذت بصری هم میبریم.
قاببندی دقیق و ترکیبهای چشمنواز میتوانند تخریب را به تصویری خوشساخت تبدیل کنند؛ درنتیجه، تماشاگر ناخواسته میان اندوه و تحسین معلق میماند. آیا زیبایی تصویر ما را به دیدن واقعیت نزدیکتر میکند یا خطر آن را دارد که فاجعه را به منظرهای مصرفپذیر بدل سازد؟ فیلم این تناقض را کاملاً حل نمیکند و شاید ارزشش نیز در همین حلنشدن باشد.
اثر از مخاطب نمیخواهد تنها از بیرون دربارهٔ تخریب قضاوت کند؛ او را در موقعیت کسی قرار میدهد که هم از تصویر تأثیر میپذیرد و هم باید دربارهٔ شیوهٔ تماشایش فکر کند. گاهی همین فاصلهٔ میان آنچه میبینیم و احساسی که تصویر برمیانگیزد، از توضیح مستقیم ماندگارتر است. در سوی دیگر، این فاصله میتواند پرسشهایی بیپاسخ بگذارد: فیلم بهروشنی نشان میدهد که انسان چه کرده، اما کمتر دربارهٔ راههای کنش جمعی یا مسئولیتهای متفاوت بازیگران سخن میگوید.
« بااینحال، پراکندگی موضوعی بهخودیخود انسجام نمیسازد. »
قوتها و کاستیها
صدا، گفتار و ریتم گفتار فیلم، از جمله روایت با صدای آلیشیا ویکاندر، با لحنی سنجیده و مهارشده پیش میرود. این لحن از تحمیل هیجان آشکار پرهیز میکند و با رویکرد تصویری اثر هماهنگ است؛ گویی فیلم بهجای آنکه برای هر صحنه معنایی قطعی تعیین کند، راه را برای مشاهده باز میگذارد. موسیقی و صدا نیز در خدمت فضای کلیاند: آنها به تصاویر وزن و حالوهوا میدهند، بیآنکه همیشه بر آنها غلبه کنند.
بااینهمه، ریتم یکنواخت و تأملی فیلم ممکن است برای بخشی از مخاطبان طاقتفرسا شود. اثر بهندرت با تغییر ناگهانی در ضرباهنگ، تماشاگر را از حالت مشاهده بیرون میکشد؛ بنابراین، اگر تصویرهایش نتوانند توجه مخاطب را حفظ کنند، احساس تکرار و فاصلهگرفتن پدید میآید. این مسئله با پراکندگی بخشها نیز همراه میشود: مکثهای طولانی زمانی ثمربخشاند که در دل ساختاری رو به گسترش قرار گیرند، اما در لحظاتی که پیوند روایی کمرنگ است، ممکن است به کندیِ بیحاصل نزدیک شوند.
جمعبندی «Anthropocene: The Human Epoch» مستندی است که نیروی اصلی خود را از نگاه تصویری و تواناییاش در تبدیل موضوعی گسترده به تجربهای حسی میگیرد. قابهای چشمنواز، مقیاس هولناک سازهها و نماهای طولانی، تصویری ماندگار از زمینی میسازند که آثار دست انسان در آن همهجا دیده میشود.
فیلم بهجای آنکه مخاطب را با انبوه دادهها احاطه کند، او را به مشاهده و تأمل دعوت میکند؛ انتخابی که در لحظات درخشان اثر، بسیار گیراست. اما این قوت، همزمان سرچشمهٔ ضعف آن نیز هست. روایت گاه پراکنده میشود، پیوند میان بخشها بهروشنی شکل نمیگیرد و تصاویر، با وجود قدرتشان، همیشه به فهمی منسجمتر از مسئله راه نمیبرند.
« صدا، گفتار و ریتم گفتار فیلم، از جمله روایت با صدای آلیشیا ویکاندر، با لحنی سنجیده و مهارشده پیش میرود. »
جمعبندی
بنابراین، ممکن است تماشاگر پس از پایان، بیش از آنکه زنجیرهای روشن از استدلالها به یاد داشته باشد، چند منظرهٔ تکاندهنده و احساس سنگینیِ ناشی از آنها را با خود ببرد. فیلمی دیدنی و تأملبرانگیز است، اما نه برای هر سلیقهای؛ ارزشش بیش از آنکه در پاسخهای قطعی باشد، در تصاویری است که ذهن را وادار میکنند دوباره به رابطهٔ انسان با زمین نگاه کند.



ثبت دیدگاه