نقد و بررسی
نقد شانس دوباره برای عشق (Taking a Shot at Love) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان دو میدان؛ رقصی برای بازگشت «Taking a Shot at Love» از آن عاشقانههایی است که هستهٔ دراماتیک خود را در برخورد دو جهان متفاوت مییابد: باله، هنری متکی بر توازن، ظرافت و انضباط بدنی؛ و هاکی روی یخ، ورزشی خشن و پرشتاب که در آن قدرت و پایداری اهمیت محوری دارند. جنا، بالرین حرفهای پیشین، اکنون در شهر کوچکی در کنتیکت استودیوی رقصی را اداره میکند و رایان کوپر، ستارهٔ هاکی، برای بازتوانی از آسیبدیدگی به تمرینهای او روی میآورد.
همین پیوند نامتعارف، موتور اصلی فیلم است و به آن فرصتی میدهد تا آشنایی عاشقانه را با تجربهای تازه و سرگرمکننده همراه کند. فیلم بیش از آنکه به پیچیدگیهای روایت یا غافلگیریهای بزرگ تکیه کند، بر تغییر تدریجی نگاه شخصیتها تمرکز دارد. رایان ناچار است با حرکاتی روبهرو شود که در ابتدا با تصویر آشنای او از ورزش و توانایی جسمانی سازگار نیست؛ جنا نیز در حضور مردی که زندگیاش را به حرکت رو به جلو گره زده، کمکم با زخمهای عاطفی خود مواجه میشود.
این موقعیت ساده، امکان شکلگیری رابطهای را فراهم میکند که در آن هر یک چیزی از جهان دیگری میآموزد. بدن، مهارت و امکان دوباره آغاز کردن یکی از ایدههای جذاب فیلم، توجه به بدن بهعنوان ابزار کار و نیز جایگاه آسیبپذیری است. در داستان، آسیب رایان فقط مانعی برای بازگشت او به میدان نیست؛ بهانهای است برای آنکه شیوهٔ آشنای حرکت و تمرین را کنار بگذارد و قابلیتهای دیگری را در خود کشف کند.
« فیلم بیش از آنکه به پیچیدگیهای روایت یا غافلگیریهای بزرگ تکیه کند، بر تغییر تدریجی نگاه شخصیتها تمرکز دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
باله در اینجا نه یک سرگرمی تزئینی، بلکه راهی برای بازشناسی تعادل، تمرکز و کنترل بدن معرفی میشود. تقابل هاکی و رقص، بنابراین، تنها شوخیِ ناشی از قرار گرفتن یک ورزشکار ناآشنا در استودیوی باله نیست؛ مضمون بازنگری در تصورهای محدودکننده از قدرت را نیز در خود دارد. جنا هم به نوبهٔ خود با نوع دیگری از بازتوانی روبهروست.
دلشکستگی گذشته و نگرانی از آیندهٔ استودیوی رقص، او را در وضعیتی قرار داده که باید میان ماندن در جای امن و پذیرفتن احتمال تغییر تصمیم بگیرد. فیلم این دو مسیر را به هم نزدیک میکند: رایان برای بازگشت به ورزش باید دوباره به بدنش اعتماد کند و جنا برای عبور از گذشته باید امکان اعتماد دوباره به زندگی را بپذیرد.
این همنشینی معنایی، هرچند با ظرافتی سادهپسند عرضه میشود، به قصه انسجام عاطفی میبخشد. شکلگیری رابطه و گرمای بازیها رابطهٔ جنا و رایان بر کششهای ناگهانی و پرتنش بنا نشده است. نزدیکی آنها از دل تمرین، گفتوگو و حضور مکرر در فضایی مشترک شکل میگیرد. فیلم بهخوبی از موقعیتهای کوچک برای نرمکردن فاصلهٔ میان دو شخصیت بهره میبرد: رایان در برابر مهارتی تازه دستوپاچلفتی به نظر میرسد و جنا با صبر و اعتمادبهنفس راهنمای اوست؛ اما این تقسیم نقش بهتدریج از حالت یکطرفه بیرون میآید و هر یک در دیگری چیزی برای آموختن پیدا میکند.
« باله در اینجا نه یک سرگرمی تزئینی، بلکه راهی برای بازشناسی تعادل، تمرکز و کنترل بدن معرفی میشود. »
شخصیتها و اجرا
Alexa PenaVega و Luke Macfarlane در این زمینه هماهنگی دلپذیری دارند. بازی PenaVega به جنا گرما و استواری میبخشد؛ او را نه صرفاً شخصیتی مهربان و حامی، بلکه زنی نشان میدهد که با وجود فشارها، ارادهٔ ادامهدادن دارد. Macfarlane نیز رایان را از قالب ورزشکار مغرور و تکبعدی دور نگه میدارد.
شخصیت او در آغاز به بازگشت به زندگی پیشین خود چشم دوخته، اما مواجهه با باله و با جهان جنا، امکان شنیدن و تغییرکردن را برایش فراهم میسازد. جذابیت زوج اصلی بیش از آنکه حاصل گفتوگوهای پرزرقوبرق باشد، از واکنشها و لحظههای مشترکشان میآید. ریتم روایت و بهای مقدمهچینی مهمترین ضعف فیلم در نیمهٔ نخست آشکار میشود.
روایت زمان قابلتوجهی را صرف معرفی موقعیتها و توضیح شرایط دو شخصیت میکند، بیآنکه این مقدمات همیشه به حرکت چشمگیری در داستان بینجامند. تمرینهای باله و دشواریهای رایان میتوانند لحظههایی شیرین و خندهآور بسازند، اما تکرار این الگو گاه حس ایستایی ایجاد میکند. همزمان، مسائل جنا و دشواریهای ادارهٔ استودیو نیز معرفی میشوند، ولی فیلم برای مدتی بیشتر آنها را بهصورت زمینه نگه میدارد تا نیرویی فعال در پیشبرد قصه.
« Alexa PenaVega و Luke Macfarlane در این زمینه هماهنگی دلپذیری دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه این است که شتاب روایی در آغاز با ظرفیت ایدهٔ مرکزی هماهنگ نیست. تماشاگر درمییابد که شخصیتها چه میخواهند و چه موانعی پیش رویشان است، اما گاهی باید منتظر بماند تا این اطلاعات به تصمیمها و کنشهای معنادار تبدیل شوند. در بخشهای بعدی، وقتی رابطه فرصت بیشتری برای رشد مییابد و آیندهٔ هر دو شخصیت به مسئلهای جدیتر بدل میشود، فیلم روانتر و اثرگذارتر عمل میکند.
این اختلاف میان بخشهای مختلف، کیفیت کلی اثر را اندکی نابرابر میسازد. شخصیتها و محدودیت کنش مستقل با وجود فضای دوستداشتنی و بازیهای گرم، شخصیتپردازی همیشه به اندازهٔ کافی عمیق نیست. جنا و رایان قابلهمدلیاند، اما فیلم در بخشهایی از داستان آنها را بیشتر در خدمت ایدهٔ عاشقانه نگه میدارد تا آنکه فرصت دهد تضادها و خواستههایشان بهطور مستقل گسترش یابند.
گاه چنین به نظر میرسد که شخصیتها برای رسیدن به لحظهٔ عاطفی بعدی در مسیر ازپیشتعیینشدهٔ روایت حرکت میکنند، نه اینکه هر تصمیمشان پیامدهای پیچیدهای به دنبال داشته باشد. این محدودیت بهویژه در پرداخت مشکلات بیرونی حس میشود. نگرانیهای مربوط به آیندهٔ استودیوی جنا و بازگشت رایان به هاکی، ظرفیت ایجاد فشار واقعی دارند، اما فیلم غالباً آنها را در حد مانعهایی نگه میدارد که زمینهٔ آزمودن رابطه را فراهم کنند.
« نتیجه این است که شتاب روایی در آغاز با ظرفیت ایدهٔ مرکزی هماهنگ نیست. »
قوتها و کاستیها
به همین دلیل، اثر در ایجاد حس صمیمیت موفقتر از ساختن کشمکشهای چندلایه است. با این همه، سادگی شخصیتها الزاماً نقطهضعفی مطلق نیست: فیلم آشکارا به دنبال تجربهای آرام، دلگرمکننده و کمتنش است، نه واکاوی روانشناختی سنگین. فضای فیلم و آشناییِ آگاهانه با الگو فضای شهر کوچک و استودیوی رقص، حالوهوایی گرم و امیدبخش به فیلم میدهد.
قصه علاقه دارد بر امکان شروع دوباره تأکید کند؛ بر اینکه شکست عاطفی، آسیب جسمانی یا نگرانی شغلی ضرورتاً پایان راه نیست. این نگاه خوشبینانه در لحن کلی اثر حضور دارد و تماشای آن را به تجربهای آسوده تبدیل میکند. فیلم از تماشاگر نمیخواهد با ابهامهای سنگین یا موقعیتهای تلخ درگیر شود؛ در عوض، وعده میدهد که رابطهای انسانی میتواند راهی برای دیدن دوبارهٔ تواناییها و آرزوها باشد.
البته همین آرامش با اتکا به الگویی آشنا همراه است. مسیر رابطه، موانع و نگرانیهای آینده بهگونهای پیش میروند که مخاطب ژانر احتمالاً زودتر از خود فیلم جهت کلی داستان را حدس میزند. غافلگیری اندک است و برخی گرهها بیشتر برای حفظ انتظار عاطفی به کار میروند تا برای زیروروکردن برداشت تماشاگر.
« به همین دلیل، اثر در ایجاد حس صمیمیت موفقتر از ساختن کشمکشهای چندلایه است. »
جمعبندی
با این حال، فیلم از کلیشههایش چندان شرمنده نیست؛ نیروی آن در تازگی ساختاری نیست، بلکه در اجرای خوشقلبانهٔ قواعد آشنای عاشقانه است. جمعبندی «Taking a Shot at Love» فیلمی صمیمی و خوشنیت است که از تقابل باله و هاکی ایدهای ساده اما مؤثر برای روایت عشق و بازآغاز میسازد. شیمی مطلوب Alexa PenaVega و Luke Macfarlane، فضای دلگرمکننده و تأکید بر یادگیری از جهانی متفاوت، از مهمترین امتیازهای آناند.
در سوی دیگر، کندی نیمهٔ نخست، رشد محدود برخی شخصیتها و تکیه بر مسیرهای قابلپیشبینی مانع از آن میشود که اثر به تجربهای غافلگیرکننده یا عمیق بدل شود. با این حال، فیلم در هدفی که برای خود برمیگزیند موفق است: قصهای آرام و امیدبخش دربارهٔ دو نفر که به کمک دیگری، امکان حرکت بهسوی زندگی تازه را میبینند.
اگر تماشاگر بهدنبال عاشقانهای سبک، گرم و آشنا باشد، این اثر همراهی خوشایند فراهم میکند؛ اگر انتظار پیچیدگی روایی یا تحول شخصیتی چشمگیر داشته باشد، محدودیتهای آن زودتر به چشم خواهد آمد.



ثبت دیدگاه