نقد و بررسی
نقد آسور (Asur) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایت جنایی در سایهٔ اسطوره «آسور» از ایدهای برخوردار است که در نگاه نخست، هم جذاب مینماید و هم پرخطر: پیوند دادن یک پروندهٔ قتلهای زنجیرهای با اسطورهشناسی هندو و پرسش دیرپای تقابل خیر و شر. نیخیل نایر، کارشناس پزشکی قانونیِ پیشین که زندگی دانشگاهی را برگزیده، به سازمان مرکزی تحقیقات بازمیگردد و در کنار استاد سابقش، دانانجای راجپوت، وارد تعقیب قاتلی میشود که قربانیانش در ظاهر به یکدیگر مربوط نیستند.
قصه در بنارس، شهری با بار تاریخی و آیینی چشمگیر، میگذرد؛ مکانی که بهخوبی با فضای رازآلود و گاه آیینی سریال همنوا میشود. «آسور» از این ترکیب برای ساختن جنایینامهای استفاده میکند که در پی چیزی فراتر از یافتن مجرم است: میخواهد بپرسد شر چگونه معنا مییابد و انسان تا چه اندازه در برابر آن مصون است.
بنارس؛ پسزمینهای زنده و رازآمیز بنارس در این سریال صرفاً نشانی روی نقشه نیست؛ کیفیتی تصویری و نمادین دارد که به فضای اثر عمق میدهد. شهر با پیوندهای دیرپایش با مرگ، آیین و رستگاری، زمینهای مناسب برای داستانی فراهم میکند که قتل را همزمان در مقام جنایتی عینی و نشانهای از یک جهانبینی بیمارگونه به کار میگیرد.
فضای تیره، نماهای سنگین و موسیقی پرتنش به این حس میافزایند که شخصیتها در محیطی عادی و روزمره گرفتار نشدهاند؛ گویی هر سرنخ، آنها را به لایهای تاریکتر از واقعیت میکشاند. این فضاسازی از نقاط قوت آشکار مجموعه است، هرچند گاهی تأکید بر رازآلودگی بهجای آنکه از دل موقعیتها بجوشد، به نشانهای مستقیم و پررنگ تبدیل میشود.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، هویت بصری سریال کمک میکند «آسور» از بسیاری از معماهای جناییِ متکی بر اتاق بازجویی و گفتوگوهای توضیحی فاصله بگیرد. مکان در اینجا بخشی از لحن روایت است: بنارس نه پاسخ معما را میدهد و نه صرفاً آن را پنهان میکند؛ بلکه بر حس تقدیر، تکرار و آیینیبودن رخدادها سایه میاندازد.
برخورد جنایت با اسطوره جذابترین انتخاب روایی سریال، استفاده از اسطوره بهعنوان زبان تفسیر جنایت است. قتلها تنها مجموعهای از اعمال خشونتآمیز نیستند؛ در جهان داستان به نشانههایی بدل میشوند که شخصیتها میکوشند آنها را در چارچوبی اسطورهای معنا کنند. این شیوه، به پرونده بُعدی فراتر از معمای «چه کسی؟» میدهد و بحث را به پرسشهایی دشوارتر میکشاند: آیا شر نیرویی بیرونی و فراانسانی است، یا انسان با انتخابهایش آن را میسازد؟
آیا باور به یک روایت بزرگ میتواند خشونت را توجیهپذیر جلوه دهد؟ سریال هنگامی موفقتر است که اسطوره را نه پاسخ قطعی، بلکه ابزاری برای آشکار کردن ترسها و توجیههای شخصیتها به کار میگیرد. در این لحظهها، جهانبینی قاتل و برداشت مأموران از عدالت در برابر یکدیگر قرار میگیرند و داستان از تعقیبوگریز صرف فراتر میرود.
اما این ظرفیت همیشه به یک بحث فلسفی سنجیده نمیرسد. گاهی شخصیتها مفاهیم اخلاقی را بر زبان میآورند، بیآنکه روایت زمان کافی برای آزمودن آن مفاهیم در موقعیتهای پیچیده فراهم کند. نتیجه، فاصلهای میان جاهطلبی فکری اثر و عمق واقعی پرداخت آن است. شخصیتها و بازیها بازیگران از مهمترین تکیهگاههای «آسور» هستند.
« برخورد جنایت با اسطوره جذابترین انتخاب روایی سریال، استفاده از اسطوره بهعنوان زبان تفسیر جنایت است. »
شخصیتها و اجرا
بارون سوبتی در نقش نیخیل، شخصیتی را میسازد که میان مهارت حرفهای، گذشتهٔ حلنشده و فشار عاطفی گرفتار است. او در لحظات آرام، نوعی خویشتنداری به نقش میدهد و در صحنههای پرتنش، شکنندگی نهفتهٔ آن را آشکار میکند. در سوی دیگر، ارشد وارسی در نقش دانانجای راجپوت حضوری سنگینتر و درونگراتر دارد؛ شخصیتی که اقتدارش با تردید و فرسودگی درهم آمیخته است.
رابطهٔ این دو، بهواسطهٔ پیشینهٔ استاد و شاگردیشان، فقط همکاری در یک پرونده نیست؛ گذشتهای مشترک و اختلافهایی اخلاقی نیز در آن جریان دارد. بازیهای ریدی دوگرا، آنوپریا گوئنکا و دیگر بازیگران نیز به فضای عاطفی قصه یاری میرسانند. مجموعه در لحظاتی که شخصیتها با فقدان، ترس یا درماندگی روبهرو میشوند، از نیروی اجرایی گروه بهره میبرد و گاه تأثیری انسانیتر از بخشهای معمایی خود بر جا میگذارد.
در عین حال، برخی نقشهای فرعی بیش از آنکه شخصیتهایی مستقل باشند، کارکردی داستانی پیدا میکنند: باید سرنخی بدهند، تعارضی ایجاد کنند یا مسیر روایت را به حرکت درآورند. این نابرابری در پرداخت، بهویژه در داستانی که مدعی کاوش روان و اخلاق است، محسوس میشود. تعلیق، سرنخها و پیشبینیپذیری «آسور» از آغاز میکوشد مخاطب را درگیر کند و در بسیاری از لحظات، با تدوین پرشتاب، موسیقی مؤثر و پیوند دادن پروندههای پراکنده، کشش روایی خوبی میسازد.
هر قتل، قطعهای از تصویری بزرگتر به نظر میرسد و بازگشت به گذشتهٔ شخصیتها به روایت انرژی میدهد. این ساختار، تماشای قسمتها را آسان و پیدرپی میکند؛ سریال میداند چگونه پایان هر بخش را به پرسشی تازه پیوند بزند. بااینهمه، همین شتاب گاه به زیان رازپردازی تمام میشود. اطلاعات مربوط به پیشینه و نشانههای شخصیتیِ نیروی مخالف، زودتر از آنچه برای حفظ ابهام لازم است در دسترس قرار میگیرد.
« بارون سوبتی در نقش نیخیل، شخصیتی را میسازد که میان مهارت حرفهای، گذشتهٔ حلنشده و فشار عاطفی گرفتار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، تماشاگر دقیق ممکن است پیش از آنکه سریال بخواهد، مسیر حدسزدن را آغاز کند. وقتی هویت یا جهت کلی تهدید زودتر قابل تشخیص میشود، تعلیق ناچار است بیش از اندازه بر خطرهای فوری و شدت خشونت تکیه کند. این امر لزوماً جذابیت اثر را از بین نمیبرد، اما از قدرت غافلگیری آن میکاهد و برخی پیچشها را کماثرتر میسازد.
نهادها، منطق و لغزشهای روایی یکی از ضعفهای مهم سریال، ترسیم نابرابر نیروهای پلیسی و تحقیقی است. سازمان مرکزی تحقیقات غالباً با توانمندی و نفوذی چشمگیر تصویر میشود، درحالیکه مأموران محلی در مواردی بهصورت مانعی کماثر یا کمهوش ظاهر میشوند. چنین تقابلی، هم از واقعنمایی میکاهد و هم جهان داستان را سادهتر از آنچه باید نشان میدهد.
پروندهای با گستره و پیچیدگی اینچنینی میتوانست از همکاری و تعارض میان نهادهای گوناگون، با تواناییها و محدودیتهای متفاوت، لایهٔ دراماتیک بیشتری بسازد. افزون بر این، برخی تصمیمهای شخصیتها یا طرحهای داستانی با منطق درونی جهان اثر کاملاً جور درنمیآیند. سریال گاهی برای رسیدن به لحظهای پرتنش، شخصیتها را به انتخابهایی سوق میدهد که انگیزهٔ کافی برایشان فراهم نشده است.
این شتاب در روایت جنایی، بهویژه هنگامی آسیبزننده است که اثر از مخاطب میخواهد همزمان معما را دنبال کند و استدلالهای اخلاقیاش را جدی بگیرد. اگر رفتارها بیش از آنکه نتیجهٔ شخصیتپردازی باشند ابزار پیشبرد حادثه به نظر برسند، باورپذیری و عمق معنایی هر دو لطمه میبینند. خشونت و زبان حسی سریال «آسور» از خشونت تصویری پرهیز نمیکند و برخی صحنهها عمداً آزارندهاند.
« در نتیجه، تماشاگر دقیق ممکن است پیش از آنکه سریال بخواهد، مسیر حدسزدن را آغاز کند. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب در خدمت ساختن جهانی بیرحم و ایجاد فشار روانی است؛ سریال نمیخواهد قتلها را به رخدادهایی بیخطر و صرفاً معمایی تقلیل دهد. موسیقی نیز در شکلدادن به این فشار نقش مهمی دارد و در کنار تصویر، حس تهدید را پیوسته زنده نگه میدارد. بااینحال، شدت بصری خشونت همیشه به معنای عمق بیشتر نیست.
در مواردی، نمایش صریح میتواند جای پرداخت روانی را بگیرد و تماشاگر را بیش از آنکه به اندیشه دربارهٔ پیامدها وادارد، با شوک لحظهای روبهرو کند. جمعبندی «آسور» اثری پرکشش و جاهطلب است که معمای قتلهای زنجیرهای را با اسطوره، پزشکی قانونی و پرسشهای اخلاقی درمیآمیزد. بنارس و موسیقی، فضایی تاریک و بهیادماندنی میسازند؛ بازیهای بارون سوبتی و ارشد وارسی نیز به روایت وزن عاطفی میدهند.
نقطهٔ قوت مجموعه در ایده و حالوهوای آن است، نه در بینقصبودن منطق معماییاش. سرنخهای زودهنگام، تصویر کلیشهای از توانایی نهادهای محلی و پرداخت نابرابر برخی تصمیمها مانع میشوند که بحث فلسفی سریال به اندازهٔ ظرفیت اولیهاش ژرف شود. با وجود این کاستیها، «آسور» تجربهای دیدنی برای مخاطبی است که از جنایینامهٔ صرفاً واقعگرا انتظار ندارد و از آمیختن تعلیق با اسطوره و اخلاق استقبال میکند.
اثر در بهترین لحظاتش این پرسش را پیش میکشد که شر چگونه در ذهن انسان شکل میگیرد؛ در ضعیفترین لحظاتش، پاسخها را سریعتر از آنچه لازم است عرضه میکند. همین فاصله میان ایدهٔ نیرومند و اجرای گاه ناپایدار، هم محدودیت اصلی سریال است و هم دلیل بحثبرانگیز ماندن آن.
« موسیقی نیز در شکلدادن به این فشار نقش مهمی دارد و در کنار تصویر، حس تهدید را پیوسته زنده نگه میدارد. »



ثبت دیدگاه