نقد و بررسی
نقد هنر عالی (High Art) | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهای از میل و فاصله «High Art» ساختهٔ لیزا چولودنکو، بیش از آنکه داستانی ساده دربارهٔ عشق میان دو زن باشد، مطالعهای ظریف دربارهٔ میل است: میل به دیدهشدن، به ساختن اثری ماندگار، به گریختن از روزمرگی و به نزدیکشدن به کسی که گویی زندگی را با شدتی متفاوت تجربه میکند. سید، ویراستاری جوان در مجلهای معتبر، در آستانهٔ ورود به جهانی حرفهای است که قواعدش را هنوز کاملاً نمیشناسد.
لوسی، عکاسی با گذشتهای درخشان، از آن جهان فاصله گرفته و در آپارتمانی بالای سر سید زندگی میکند؛ دور از صحنهٔ رسمی هنر، اما در احاطهٔ آدمها و عادتهایی که آرامش چندانی به او نمیدهند. آشنایی این دو با حادثهای کوچک آغاز میشود، اما فیلم از همان ابتدا نشان میدهد که رابطهشان تنها حاصل جاذبهٔ عاطفی نیست.
میان آنها فرصت، کنجکاوی و منفعت نیز حضور دارد. همین آمیختگی، به پیوندشان وزن دراماتیک میبخشد: هر کدام چیزی در دیگری میبیند که میتواند زندگی یا مسیر حرفهایاش را دگرگون کند، اما هیچیک از ابتدا نمیداند این نزدیکی تا کجا پیش خواهد رفت. هنر بهمثابه میدان قدرت عنوان فیلم بهظاهر به هنر والا و جهان عکاسی اشاره دارد، اما «High Art» با ظرافت نشان میدهد که هنر فقط قلمرو زیبایی و الهام نیست؛ میدان رقابت، اعتبار و دادوستد نیز هست.
مجلهای که سید در آن کار میکند، برای هنر زبان میسازد و ارزش آن را به خوانندگان عرضه میکند. در چنین ساختاری، انتخاب یک هنرمند برای جلد یا معرفیاش در صفحات مجله صرفاً کنشی زیباییشناسانه نیست: میتواند موقعیت حرفهای آدمها را بالا ببرد و گذشتهای فراموششده را دوباره به بازار بازگرداند.
« سید، ویراستاری جوان در مجلهای معتبر، در آستانهٔ ورود به جهانی حرفهای است که قواعدش را هنوز کاملاً نمیشناسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سید به توانایی لوسی باور دارد و میخواهد او را به عرصهٔ عمومی بازگرداند؛ اما این اشتیاق با جاهطلبی شخصی سید نیز گره خورده است. فیلم از این تناقض چشم نمیپوشد. انگیزههای آمیختهٔ شخصیتها را نه بهعنوان نشانهٔ ریاکاری، بلکه بهمنزلهٔ بخشی از واقعیت روابط انسانی تصویر میکند. آدمها میتوانند هم از کسی بهره ببرند و هم صادقانه دوستش داشته باشند.
هنر در این میان هم امکان رهایی است و هم ابزاری برای کسب منزلت؛ و همین دوگانگی، فضای اخلاقی داستان را زنده نگه میدارد. عشق، شیفتگی و خودفریبی رابطهٔ سید و لوسی با کششی فوری اما سادهانگارانه شکل نمیگیرد. میان آنها تفاوت سن، تجربه و موقعیت اجتماعی وجود دارد. سید هنوز در حال ساختن تصویری از آیندهٔ خود است، درحالیکه لوسی از گذشتهای میآید که هم شکوه داشته و هم فرسودگی.
سید ممکن است در لوسی چیزی شبیه آزادی ببیند؛ لوسی نیز در سید نیرویی تازه و فرصتی برای بازگشت به کاری را پیدا میکند که زمانی برایش معنا داشته است. اما این برداشتها همواره با واقعیت دیگری که از هم پنهان میماند، درهم میآمیزند. چولودنکو از تبدیل عشق به نیرویی معجزهآسا پرهیز میکند.
عاطفه میتواند آدمها را به هم نزدیک کند، اما الزاماً توان اصلاح زخمها یا تغییر عادتهای ریشهدار را ندارد. گاهی شیفتگی به دیگری، راهی برای گریز از نارضایتی خود آدم است؛ گاهی نیز تصور میکنیم با نجاتدادن کسی، به زندگی خودمان معنا میدهیم. فیلم این خیالها را با صدایی آرام و بیقضاوت بررسی میکند و از مخاطب میخواهد میان پیوند واقعی و تصویری که شخصیتها از یکدیگر ساختهاند، فاصله بگذارد.
« آدمها میتوانند هم از کسی بهره ببرند و هم صادقانه دوستش داشته باشند. »
شخصیتها و اجرا
اعتیاد و زیباییِ گمراهکننده اعتیاد در فیلم نه صرفاً وسیلهای برای ایجاد شوک است و نه پسزمینهای تزئینی برای نمایش یک خردهفرهنگ شهری. حضور آن پیوسته بر روابط و انتخابها سایه میاندازد. لوسی و گرتا در فضایی زندگی میکنند که صمیمیت، فرسودگی و وابستگی بههم گره خوردهاند؛ فضایی که ممکن است از بیرون جذاب یا آزاد به نظر برسد، اما درونش محدودیتهای سنگینی وجود دارد.
فیلم در تصویرکردن این جهان کاملاً از خطر زیباشناختیشدن رنج دور نمیماند. نورهای کم، مهمانیهای خصوصی و آدمهای بهظاهر بیاعتنا به قواعد معمول، گاهی اعتیاد را در لفافهای اغواگرانه میپیچند. این وجه، هم بخشی از نگاه فیلم به جذابیت خطرناک زندگی لوسی است و هم نقطهای که ممکن است مخاطب را به تردید بیندازد: آیا اثر، پیامدهای ویرانگر اعتیاد را به اندازهٔ کافی روشن میبیند، یا بخشی از افسون محیط را بازتولید میکند؟
این تنش، در عین حال که محدودیتی در نگاه فیلم است، با موضوع اصلی آن نیز پیوند دارد: فریبندگیِ چیزی که از نزدیک آسیبزا و فرساینده است. بازیها و شخصیتپردازی بازی الی شیدی در نقش لوسی، بهجای تکیه بر توضیحهای روانشناختی، بر سکوتها، تغییرات ظریف لحن و فاصلهای تکیه دارد که میان چهرهٔ بیرونی شخصیت و آشفتگی درونیاش شکل گرفته است.
لوسی نه به هنرمند رنجدیدهای کلیشهای فروکاسته میشود و نه به چهرهای مرموز که صرفاً قرار است سید را مجذوب خود کند. او میتواند هم آسیبپذیر باشد و هم سرد، هم خواهان نزدیکی و هم گریزان از مسئولیت آن. رادا میچل نیز برای سید نوعی تحول تدریجی میسازد. سید در آغاز با احتیاط و حسابگری حرکت میکند، اما در مواجهه با لوسی، مرز میان علاقهٔ حرفهای و عاطفی برایش کمکم ناپایدار میشود.
« حضور آن پیوسته بر روابط و انتخابها سایه میاندازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
میچل این جابهجایی را با اغراق اجرا نمیکند؛ تغییرها بیشتر در واکنشها و مکثها دیده میشوند. پاتریشیا کلارکسون در نقش گرتا حضوری متمایز دارد: او صرفاً مانعی میان دو شخصیت اصلی نیست، بلکه شخصیتی با آگاهی و حساسیت خاص خود است، کسی که از آشفتگی اطرافش بیش از آنچه دیگران میپندارند خبر دارد.
در مقابل، شخصیتهای مرد فیلم اغلب بهصورت نیروهایی پیرامونی باقی میمانند. آنها بیشتر از آنکه جهان درونی مستقل و پیچیدهای داشته باشند، نسبت خود را با مسیر سید یا فضای حرفهای اطراف او تعریف میکنند. این نابرابری در پرداخت، از غنای کلی فیلم کم میکند، هرچند تمرکز داستان بر تجربهٔ زنانه و رابطهٔ مرکزی آن را نیز برجستهتر میسازد.
میزانسن، ریتم و فضای فیلم «High Art» بهجای حرکت در مسیر روایی پرشتاب، در جزئیات روزمره و فضای بستهٔ روابطش پیش میرود. آپارتمانها، راهروها، اتاقهای کار و مهمانیهای کوچک، صرفاً محل وقوع رخدادها نیستند؛ هر فضا با نوعی انتظار یا فاصله عاطفی همراه است. دوربین و طراحی تصویر، بهجای آنکه دائماً توجه را به خود جلب کنند، به تماشاگر مجال میدهند تا حالت چهرهها و تغییرات ظریف مناسبات را دنبال کند.
این انتخاب با مضمون عکاسی نیز تناسب دارد: فیلم به نگاهکردن، انتخابکردن و قابگرفتن آدمها حساس است. بااینحال، آرامش ریتم همیشه به انسجام منتهی نمیشود. بعضی بخشها حالتی پراکنده دارند و گذار میان موقعیتها گاه چنان نرم است که نیروی دراماتیک صحنهها کاهش مییابد. فیلم از سکوت و ابهام بهدرستی بهره میگیرد، اما در لحظاتی ممکن است بیش از اندازه به حالوهوای خود متکی شود و از پرداخت برخی کشمکشها بازبماند.
« میچل این جابهجایی را با اغراق اجرا نمیکند؛ تغییرها بیشتر در واکنشها و مکثها دیده میشوند. »
قوتها و کاستیها
همین ویژگی سبب میشود اثر برای تماشاگرانی که روایت فشرده و ضرباهنگ آشکار میخواهند، کند یا ناهماهنگ جلوه کند. خودآگاهی و خطر تظاهر فیلم از جهان هنر و روشنفکری سخن میگوید، بنابراین ناگزیر با خطر خودآگاهشدن روبهروست. شخصیتها در محیطی رفتوآمد میکنند که تصویر، شهرت و سلیقه در آن اهمیت دارند؛ فیلم نیز این موضوعات را با زبانی کنترلشده و فضایی حسابشده بازمیتاباند.
در بهترین لحظات، این دقت به ساختن جهانی ملموس و صمیمی کمک میکند. در لحظات کماثرتر، همان ظرافت ممکن است به احساس تصنع بینجامد؛ گویی اثر گاهی از تماشاگر میخواهد پیش از آنکه درگیر داستان شود، به وقار و «هنریبودن» فضای آن توجه کند. این دوگانگی را میتوان بخشی از شخصیت فیلم دانست.
«High Art» میخواهد هم به زیبایی تصویر وفادار باشد و هم به روابطی که در زیبایی حل نمیشوند. هرجا این دو وجه به تعادل میرسند، فیلم هم تأملبرانگیز است و هم عاطفی؛ هرجا تعادل از میان میرود، حالوهوای اثر بیش از کشمکشهای انسانیاش به چشم میآید. جمعبندی «High Art» درامی آرام و چندلایه دربارهٔ هنر، میل، جاهطلبی و وابستگی است؛ فیلمی که رابطهٔ مرکزی خود را نه به افسانهای عاشقانه تبدیل میکند و نه به مثالی اخلاقی دربارهٔ انتخاب درست و نادرست.
ارزش اثر در نگاه دقیقش به انگیزههای متناقض آدمها و در بازیهایی است که این تناقضها را بینیاز از توضیحهای پرشمار منتقل میکنند. در عین حال، روایت پراکنده، پرداخت کمعمقتر برخی شخصیتهای مرد و گرایش گاه افراطی به فضای خودآگاه هنری، مانع از آن میشود که همهٔ اجزای فیلم به یک اندازه قدرتمند باشند.
« همین ویژگی سبب میشود اثر برای تماشاگرانی که روایت فشرده و ضرباهنگ آشکار میخواهند، کند یا ناهماهنگ جلوه کند. »
جمعبندی
بااینهمه، فیلم بهواسطهٔ صداقتش در نمایش رابطهای نابرابر و پیچیده، و توجهش به هنری که هم میتواند راهی برای بازگشت باشد و هم وسیلهای برای بهرهکشی، در ذهن میماند. دستاورد اصلی آن نه پاسخدادن به پرسشهایش، بلکه زنده نگهداشتن آنهاست: آیا میتوان دیگری را دوست داشت بیآنکه او را به ابزاری برای نجات خود بدل کرد؟
و آیا هنر، در جهانی که همهچیز به دیدهشدن گره خورده، هنوز میتواند چیزی جز شهرت و معامله باشد؟
« و آیا هنر، در جهانی که همهچیز به دیدهشدن گره خورده، هنوز میتواند چیزی جز شهرت و معامله باشد؟ »



ثبت دیدگاه