نقد و بررسی
نقد خفهکنندهٔ چربوچیلی (The Greasy Strangler) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدیِ چندشآور در قلمرو امر نامتعارف «The Greasy Strangler» از همان عنوانش وعده میدهد که قرار نیست تجربهای متعارف پیش روی تماشاگر بگذارد؛ و در وفاداری به این وعده، کموبیش بیامان است. فیلم کمدی سیاه و ترسناکِ سوررئالی است که بهجای ساختن جهانی باورپذیر، جهانی کجومعوج میآفریند: جایی که یک تور پیادهروی با موضوع دیسکو، رقابت عاطفی پدر و پسر و حضور قاتلی روغنی در خیابانها، بیآنکه به نظمی واقعگرا تن دهند، کنار هم قرار میگیرند.
کارگردانی Jim Hosking و بازی Michael St. Michaels، Sky Elobar و Elizabeth De Razzo نیز فیلم را در همین مسیر رها میکنند؛ مسیری که بیشتر از منطق روایی، بر لحن و حس غریب خود تکیه دارد. این اثر برای خنداندن از راه ظرافت یا شوخیهای حسابشده ساخته نشده است. ابزار اصلیاش اغراق، تکرار و نوعی سماجت در بدسلیقگی است.
نتیجه میتواند برای گروهی از تماشاگران شگفتانگیز و خندهآور باشد و برای گروهی دیگر، صرفاً خستهکننده یا آزارنده. فیلم نه میکوشد این شکاف را پنهان کند و نه برای جلب رضایت همگانی از تیزی لحنش میکاهد. همین بیاعتنایی به پسند عمومی، از آن تجربهای بهیادماندنی میسازد؛ هرچند بهیادماندنی بودن، لزوماً به معنای دلپذیر بودن نیست.
خانهای که به صحنهٔ نزاع بدل میشود در مرکز داستان، رابطهٔ Ronnie و پسرش Brayden قرار دارد؛ رابطهای که از یک سو وابستگی و همزیستی را نشان میدهد و از سوی دیگر، سرشار از رقابت، تحقیر و کشمکش است. با پیوستن زنی به نام Janet به تور دیسکویی آن دو، این پیوند آشفته صورت تازهای پیدا میکند: علاقهٔ پسر به او، رقابتی میان پدر و پسر برمیانگیزد و به رابطهای که از پیش هم سالم و متوازن نبوده، تنشی تازه میافزاید.
« کارگردانی Jim Hosking و بازی Michael St. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این موقعیت را به فرصتی برای ساختن یک کمدی خانوادگی معمول بدل نمیکند؛ بلکه آن را تا مرز رفتارهای نامعقول و ناشایست پیش میبرد. جذابیت این رابطه در آن است که پدر و پسر نه نمایندهٔ دو قطب اخلاقی روشناند و نه بهآسانی میتوان یکی را قربانی دیگری دانست. هر دو در مناسباتی گرفتارند که در آن مراقبت با سلطه، نیاز با رقابت و صمیمیت با آزار درهم آمیخته است.
فیلم از این آشفتگی برای ساختن لحظههایی استفاده میکند که خنده در آنها با دلزدگی همزمان میشود. البته این پیوند به کاوشی روانشناختی و عمیق بدل نمیشود؛ بیشتر نیروی محرک یک جهان کمیک و بیقاعده است. بااینحال، همین رابطه به فیلم هویتی فراتر از مجموعهای از شوخیهای چندشآور میدهد.
دیسکو؛ خاطرهای بدلشده به هذیان تور دیسکویی Ronnie و Brayden به فیلم چارچوبی تکرارشونده میدهد. دیسکو در اینجا نه فقط یک موضوع یا پسزمینه، بلکه زبانی است برای بازگشت به گذشتهای خیالی و بزرگنماییشده؛ گذشتهای که گویی شخصیتها میکوشند آن را با روایتهای اغراقآمیز و رفتارهای نمایشی زنده نگه دارند.
فیلم از این تضاد بهره میبرد: شور و رنگولعاب دیسکو را کنار محیطی فرسوده و شخصیتهایی قرار میدهد که بیش از آنکه شبیه برگزارکنندگان یک تور سرگرمکننده باشند، به بازیگران نمایش خصوصی و ازهمگسیختهٔ خودشان میمانند. همین تقابل به ظاهرهای فیلم نیز شکل میدهد. لباسها و رنگها در هماهنگی با جهان تصنعی اثرند و قابها غالباً طوری طراحی شدهاند که تماشاگر را وادار کنند به بدنها، اشیا و جزئیاتی خیره شود که معمولاً سینمای متعارف از آنها میگریزد.
« هر دو در مناسباتی گرفتارند که در آن مراقبت با سلطه، نیاز با رقابت و صمیمیت با آزار درهم آمیخته است. »
شخصیتها و اجرا
میزانسن، بهجای آنکه زشتی را پنهان کند، آن را به مرکز توجه میآورد. موسیقی و حرکت نیز به این جهان حالوهوایی مضحک و نامأنوس میبخشند؛ گویی همهچیز قرار است همزمان تقلیدی از نمایش و نوعی نمایشِ بیمهار باشد. طنز تکرارشونده؛ میان خنده و فرسودگی مهمترین امتیاز و ضعف فیلم از یک سرچشمه میآیند: تکرار.
شوخیها، عبارتها و موقعیتها بارها بازمیگردند و با هر بازگشت، اندکی تغییر میکنند. این شیوه ابتدا میتواند خندهآور باشد؛ زیرا فیلم با اصرار بر یک رفتار نامعقول، انتظار تماشاگر را برهم میزند و از همان سماجت، نوعی ریتم کمیک میسازد. اما تکرار بهتدریج به آزمونی برای صبر مخاطب تبدیل میشود.
وقتی شوخی بیش از آنکه گسترش یابد، صرفاً دوباره اجرا میشود، تأثیر نخستینش کاهش مییابد و خنده ممکن است جای خود را به بیحوصلگی بدهد. فیلم ظاهراً از این خطر آگاه است، اما همیشه راهی برای مهار آن پیدا نمیکند. برخی لحظهها چنان به تکرار متکیاند که بهجای افزودن لایهای تازه به شخصیتها یا موقعیت، فقط همان شوخی را به شکلی طولانیتر بازمیگویند.
از این رو، واکنش تماشاگر به فیلم تا اندازهای وابسته به تحمل او در برابر کمدیِ مکثدار و اصرارآمیز است. اگر مخاطب با این جنس طنز همراه شود، سماجت فیلم بخشی از لذت آن خواهد بود؛ اگر نه، همین سماجت به مانعی جدی بدل میشود. قاتل روغنی و منطق کابوسوار فیلم خط داستانی قاتلی که شبها در خیابانها پرسه میزند و قربانیانش را خفه میکند، عنصر ترسناک فیلم است؛ اما انتظار یک داستان جنایی پرتعلیق یا وحشت متعارف از آن نباید داشت.
« میزانسن، بهجای آنکه زشتی را پنهان کند، آن را به مرکز توجه میآورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قاتل روغنی بیش از آنکه در دل جهان فیلم پدیدهای واقعگرایانه باشد، ادامهٔ همان منطق گروتسک و بیقاعدهای است که روابط خانوادگی و تور دیسکو را شکل داده است. حضور او مرز میان کمدی و وحشت را مخدوش میکند: لحظهای ممکن است صحنهای خندهدار به نظر برسد و لحظهای بعد، از خشونت یا ظاهرش حس انزجار برانگیزد.
فیلم نیز این دوگانگی را حل نمیکند. بهجای آنکه مخاطب را به احساس واحدی هدایت کند، او را میان خنده، ناباوری و دلزدگی معلق میگذارد. این انتخاب از یک طرف به هویت خاص اثر کمک میکند و از طرف دیگر میتواند مانع شکلگیری تعلیق یا پیوند عاطفی شود. گاهی خشونت و چندشآوری چنان به نمایش گذاشته میشوند که خودِ شوک جای پرداخت دراماتیک را میگیرد.
بنابراین، تأثیر قاتل روغنی بیشتر در خلق فضای کابوسوار فیلم است تا در ساختن یک معمای داستانی منسجم. بازیها و اجرای آگاهانهٔ ناهنجاری بازیگران بهجای طبیعیسازی شخصیتها، با لحن و حرکتهایی تصنعی و کنترلشده در برابر دوربین ظاهر میشوند. این انتخاب با جهان فیلم سازگار است: اگر شخصیتها همچون آدمهایی معمولی و باورپذیر رفتار میکردند، بخشی از کیفیت ساختگی و سوررئال اثر از میان میرفت.
در عوض، مکثها، تأکیدهای اغراقشده و برخوردهای گاه خشک و بیروح، به تماشاگر یادآوری میکنند که با بازنمایی واقعیت روبهرو نیست، بلکه با نمایشی عمداً کجتاب و ناآرام مواجه است. Michael St. Michaels و Sky Elobar در نقش پدر و پسر، مرکز ثقل این نمایشاند. تفاوت میان حضور مسلط و مزاحم پدر و درماندگی و میل به استقلال پسر، به رابطهشان شکل قابل تشخیصی میدهد؛ اما فیلم از این تقابل برای ساختن شخصیتهایی چندلایه به معنای رایج استفاده نمیکند.
« بهجای آنکه مخاطب را به احساس واحدی هدایت کند، او را میان خنده، ناباوری و دلزدگی معلق میگذارد. »
قوتها و کاستیها
Janet نیز بیش از آنکه نیرویی مستقل در روایت باشد، نقشی در تشدید رقابت میان آن دو دارد. این محدودیت، در کنار بدسلیقگی آشکار فیلم، میتواند برای برخی مخاطبان مسئلهساز باشد؛ زیرا فیلم کمتر میکوشد نسبت شخصیت زن را با منازعهای که پیرامون او شکل میگیرد، بهطور مستقل بپروراند. ریتم و مرز باریک میان جسارت و کشآمدن ریتم فیلم، مانند طنزش، به تکرار و مکث وابسته است.
این روش در بخشهایی فضای غریب اثر را تثبیت میکند و اجازه میدهد موقعیتها تا آستانهٔ بیمعنایی پیش بروند. اما همین مکثها گاه بیش از اندازه طول میکشند. فیلم بهجای آنکه همواره از انتظار و تأخیر برای ساختن ضربهای تازه استفاده کند، بعضی اوقات در همان حالوهوا باقی میماند و از حرکت بازمیایستد.
این مسئله بهویژه در بخشهای پایانی محسوستر است؛ جایی که امتداد صحنهها میتواند برای تماشاگر همراه، نوعی رهایی از منطق متعارف باشد و برای تماشاگر خسته، کشآمدگی غیرضروری. در اینجا تفاوت میان جسارت فرمی و بیمهاری اهمیت پیدا میکند. «The Greasy Strangler» بهروشنی از هنجارهای روایت روان و شوخیهای خوشساخت فاصله میگیرد، اما فاصلهگرفتن بهتنهایی به معنای موفقیت همهٔ انتخابها نیست.
گاه بیقاعدگی فیلم ثمربخش است و جهانی میسازد که نمونهٔ دیگری ندارد؛ گاه نیز به تکرار کمحاصل و طولانیشدن صحنهها میانجامد. همین نوسان است که تجربهٔ تماشای فیلم را به ماجرایی قطبی و وابسته به ذائقه بدل میکند. جمعبندی «The Greasy Strangler» فیلمی است که بیش از هر چیز، بر هویت نامتعارف خود پافشاری میکند.
« Janet نیز بیش از آنکه نیرویی مستقل در روایت باشد، نقشی در تشدید رقابت میان آن دو دارد. »
جمعبندی
کمدی سیاه، دیسکو، رابطهٔ آشفتهٔ پدر و پسر و خشونت گروتسک را در قالب جهانی واحد کنار هم مینشاند؛ جهانی که در آن خوشایندی، ظرافت و واقعگرایی اولویت ندارند. شوخیهای ابزورد، رنگولعاب و بازیهای تصنعی، آن را به تجربهای متمایز و آسانفراموشنشدنی تبدیل میکنند، اما تکرار شوخیها، ریتم کند و چندشآوریِ پررنگش نیز میتوانند مخاطب را از آن دور کنند.
پس این فیلم را بهتر است نه بهعنوان کمدیای همگانی، بلکه بهعنوان اثری برای تماشاگرانِ مشتاقِ سینمای عجیب، بدسلیقه و بیپروا در نظر گرفت. اگر مخاطب از قرارگرفتن در موقعیتی که هم خندهدار است و هم ناراحتکننده لذت ببرد، فیلم احتمالاً در ذهنش باقی خواهد ماند. اگر انتظار روایتی منسجم، شخصیتپردازی متعارف یا طنزی پیوسته و خوشریتم داشته باشد، این جهان روغنی و پرهیاهو بیشتر آزمون صبر خواهد بود تا سرگرمی.



ثبت دیدگاه