نقد و بررسی
نقد فرحه (Farha) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیایی که پشت در میماند «فرحه» با آرزویی کوچک اما سرنوشتساز آغاز میشود: دختری نوجوان میخواهد به شهر برود، درس بخواند و آیندهای برای خود بسازد. در فلسطینِ سال ۱۹۴۸، این خواسته فقط میل به تجربهای تازه نیست؛ نشانهٔ شخصیتی است که نمیخواهد سرنوشتش را دیگران از پیش تعیین کنند. فرحه، دختر کدخدای روستا، با هوش و ارادهاش جهانی را تصور میکند فراتر از ازدواجی که برایش در نظر گرفتهاند و زندگی محدود روستایی.
در همین فاصله میان خواستهٔ شخصی و واقعیت تاریخی است که فیلم نیروی عاطفی خود را مییابد: فاجعه نه از دوردست و در قالب گزارش، بلکه از آستانهٔ زندگی دختری سر برمیآورد که هنوز برای آیندهاش نقشه میکشد. فیلم نخستین اثر بلند سینمایی Darin J. Sallam است و از داستانی واقعی الهام میگیرد که به کارگردان رسیده است.
این خاستگاه به اثر اهمیتی فراتر از یک درام جنگی میبخشد، هرچند فیلم را نباید مستندی تاریخی پنداشت. «فرحه» تجربهای سینمایی از حافظه و روایت است؛ تلاشی برای تصور اینکه تاریخ چگونه در زندگی یک انسان عادی و در جزئیات روزمره رسوب میکند. روایت از چشم یک دختر مهمترین تصمیم روایی فیلم، محدودکردن میدان دید به تجربهٔ فرحه است.
تماشاگر نه نقشهٔ کامل درگیریها را میبیند و نه به دانایی فراگیری دسترسی دارد که بتواند رویدادها را از بالا توضیح دهد. آنچه میداند، به آنچه فرحه میتواند ببیند و بشنود نزدیک میماند. این محدودیت در آغاز شاید انتظار تماشاگر را برای روایت پرشتاب و گسترده برآورده نکند؛ اما بهتدریج به اصلِ فرمی اثر بدل میشود.
« Sallam است و از داستانی واقعی الهام میگیرد که به کارگردان رسیده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ناآگاهی دختر از آنچه بیرون میگذرد، همان ناآگاهیای است که مخاطب را نیز در وضعیتی از انتظار و اضطراب نگه میدارد. این انتخاب همدلی میآفریند، بیآنکه الزاماً همهچیز را توضیح دهد. ترس در فیلم تنها از آنچه رخ میدهد نمیآید؛ از نامعلومبودن رخداد بعدی، از صداهایی که معنایشان دیر آشکار میشود و از فاصلهای میآید که میان فرحه و جهان بیرون شکل گرفته است.
در نتیجه، تماشاگر بیش از آنکه ناظر جنگ باشد، در موقعیت کسی قرار میگیرد که راهی برای مداخله ندارد. این همنشینی با درماندگی، از نقاط قوت اثر است و در عین حال بهایی دارد: گاهی گسترهٔ تاریخی بحران در پس تجربهٔ فردی کمرنگ میشود. بازیای که فیلم را حمل میکند Karam Taher در نقش فرحه، مرکز ثقل فیلم است.
بازی او بر واکنشهای کوچک و جزئی بنا شده: نگاه، مکث، گوشسپردن و تغییر تدریجی حالت چهره. این خویشتنداری با انتخاب روایی فیلم سازگار است؛ زیرا فرحه نمیتواند هرآنچه را احساس میکند به زبان بیاورد یا دربارهاش تصمیمی عملی بگیرد. بخش بزرگی از بار عاطفی اثر، بنابراین، از توان بازیگر در تبدیل سکوت و انتظار به تجربهای قابللمس میآید.
حضور Taher همچنین دو سوی شخصیت را در کنار هم نگه میدارد: نوجوانی که هنوز خیالِ آینده در سر دارد و انسانی که ناگهان وادار میشود با جهانی خشنتر از تصورش روبهرو شود. فیلم اگر صرفاً بر رخدادهای بیرونی تکیه میکرد، خطر آن را داشت که فرحه را به نمادی بیچهره بدل کند؛ بازی بازیگر اصلی کمک میکند او پیش از هر چیز فردی مشخص با میلها و ترسهای خودش باقی بماند.
« این انتخاب همدلی میآفریند، بیآنکه الزاماً همهچیز را توضیح دهد. »
شخصیتها و اجرا
با این حال، تمرکز سنگین بر او سبب میشود شخصیتهای پیرامونی مجال کمتری برای پیچیدگی و استقلال پیدا کنند. فضا، قاب و تعلیق فضاسازی «فرحه» بهتدریج از آرامش روزمره به اضطرابی فزاینده میرسد. فیلم در شروع، برای معرفی زندگی روستا و آرزوهای دختر زمان میگذارد؛ همین مکثها برای ساختن تضاد ضروریاند، اما ریتم آغازین ممکن است برای برخی تماشاگران کند باشد.
اگر قرار باشد زندگی پیش از بحران معنایی داشته باشد، باید پیش از گسستن آن را بشناسیم؛ مسئله این است که فیلم گاه میان این نیاز و کشش روایی تعادل کاملی برقرار نمیکند. با تنگترشدن فضای روایت، معماری و محدودهٔ دید نیز اهمیت پیدا میکند. قابها فقط زیبایی بصری نمیسازند، بلکه حس محصوربودن را تقویت میکنند؛ سکون تصویر در برابر تهدیدی قرار میگیرد که بیرون از دسترس مستقیم قهرمان جریان دارد.
این تضاد، تعلیقی میسازد که بیشتر روانی است تا مبتنی بر حادثههای پیدرپی. فیلم تماشاگر را با ضربآهنگ یکسان به جلو نمیبرد؛ نخست به او فرصت آشنایی میدهد و سپس انتظار و هراس را روی همان زمینه مینشاند. بخشهایی از این اوجگیری مؤثرند، هرچند تکرار انتظار گاهی از شدت خود میکاهد. قدرت و محدودیت فیلمنامه فیلمنامه در تبدیل یک تجربهٔ تاریخی به روایتی شخصی دستاورد مهمی دارد: بهجای آنکه بحران را به مجموعهای از اطلاعات تبدیل کند، نشان میدهد چگونه امکان انتخاب و تصور آینده برای یک دختر محدود میشود.
آرزوی تحصیل، رابطه با خانواده و مناسبات اجتماعی روستا، زمینهای میسازند تا دگرگونی زندگی فرحه صرفاً تغییری در موقعیت مکانی نباشد، بلکه گسستی در تصور او از آینده نیز به نظر برسد. اما همین سادگی گاهی به کمپرداختی نزدیک میشود. برخی شخصیتها بیش از آنکه افراد مستقلی با انگیزههای چندوجهی باشند، در خدمت پیشبرد موقعیت دراماتیک قرار میگیرند.
« با این حال، تمرکز سنگین بر او سبب میشود شخصیتهای پیرامونی مجال کمتری برای پیچیدگی و استقلال پیدا کنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لایههای فرعی داستان نیز فرصت کافی برای گسترش پیدا نمیکنند و در نتیجه، بعضی چرخشهای عاطفی بیشتر بر وزن موضوع تکیه دارند تا بر ساختی کاملاً پرورده. این ضعفها فیلم را بیاثر نمیکنند، اما فاصلهای میان نیروی موضوع و استحکام دراماتیک آن ایجاد میکنند: گاهی اهمیت آنچه روایت میشود از ظرافت چگونگی روایت پیشی میگیرد.
سیاست و مسئلهٔ باورپذیری «فرحه» آشکارا فیلمی بیموضع یا خنثی نیست؛ موضوع آن با تاریخ، حافظه و تجربهٔ جمعی گره خورده است. اما سیاسیبودن اثر را نباید بهخودیخود عیب شمرد. پرسش دقیقتر این است که آیا فیلم در هر لحظه، تجربهٔ انسانی را با جزئیات کافی میسازد یا از تماشاگر میخواهد اهمیت آن را صرفاً از موضوعش نتیجه بگیرد.
هرگاه شخصیتها به نشانههایی از یک موضع کلی تقلیل پیدا کنند، روایت ممکن است خطابهوار به نظر برسد و حس باورپذیری آسیب ببیند. از سوی دیگر، تمرکز بر یک دختر و محدودهٔ دانستههای او، نوعی پرهیز از شرح فراگیر سیاسی را نیز در خود دارد. این انتخاب اجازه میدهد هراس از مسیر تجربهٔ زیسته منتقل شود، اما در برابر، بخشی از زمینهٔ تاریخی در حاشیه میماند.
همین تنش، داوری دربارهٔ فیلم را پیچیده میکند: اثر نه لازم است گزارشی جامع از تاریخ ارائه دهد و نه میتواند از مسئولیت انتخابهای رواییاش بینیاز باشد. برای تماشاگرانی که به دنبال تصویر گستردهتر از جامعه و نیروهای درگیر هستند، این محدودیت ممکن است محسوس باشد؛ برای کسانی که روایت نزدیک و فردمحور را ترجیح میدهند، همان محدودیت سرچشمهٔ تأثیر فیلم است.
« اما سیاسیبودن اثر را نباید بهخودیخود عیب شمرد. »
قوتها و کاستیها
سنگینیِ تجربه و شیوهٔ تماشا «فرحه» فیلمی آسانتماشا نیست. تلخی آن صرفاً از موضوع تاریخی نمیآید؛ از این میآید که تماشاگر ناچار است برای مدتی با محدودیت دانایی و اختیار قهرمان همراه شود. این تجربه میتواند اثر را تا مدتها در ذهن نگه دارد، اما شدت عاطفی بهتنهایی تضمین نمیکند که همهٔ لحظات به یک اندازه موفق باشند.
گاهی تأکیدهای روایی آشکارند و فیلم بهجای اعتماد کامل به ظرافت تصویر و بازی، بار معنایی خود را مستقیمتر بیان میکند. در نتیجه، واکنش مخاطب احتمالاً به میزان همراهیاش با انتخابهای فیلم بستگی دارد. اگر محدودماندن به نگاه فرحه پذیرفته شود، کندی آغاز و سکون بخشهایی از روایت میتوانند بخشی از طراحی حسی اثر تلقی شوند.
اگر انتظار گسترش شخصیتهای فرعی، پرداخت چندلایهتر یا روایتی فراگیرتر وجود داشته باشد، همان ویژگیها ممکن است به چشم کاستی بیایند. «فرحه» در بهترین لحظههایش از مخاطب نمیخواهد فقط از رخدادی اندوهگین شود؛ او را وامیدارد به فاصلهٔ میان آرزوی عادی یک دختر و جهانی بیندیشد که امکان تحقق آن را از او میگیرد.
جمعبندی «فرحه» در بازی درخشان Karam Taher، روایت محدود اما اثرگذار از منظر قهرمان و فضاسازی تدریجی تنش، به نیروی اصلی خود دست مییابد. آغاز آرام، کمعمقی نسبی برخی شخصیتهای پیرامونی و نابرابری فیلمنامه در پیوند میان مضمون و درام، مانع از آن میشوند که اثر در تمام لحظات به یک اندازه استوار باشد.
« سنگینیِ تجربه و شیوهٔ تماشا «فرحه» فیلمی آسانتماشا نیست. »
جمعبندی
با این همه، فیلم در ساختن حس درماندگی و تبدیل یک تجربهٔ تاریخی به روایتی نزدیک و انسانی موفق است. ارزش آن نه فقط در موضوع دشوارش، بلکه در انتخاب زاویهای است که از خلال آن، آیندهٔ ازدسترفته را از مقیاس یک زندگی میبینیم؛ زاویهای که سنگینیاش تا پس از پایان تماشا نیز باقی میماند.
« با این همه، فیلم در ساختن حس درماندگی و تبدیل یک تجربهٔ تاریخی به روایتی نزدیک و انسانی موفق است. »



ثبت دیدگاه