نقد و بررسی
نقد ۱۰ در ۱۰ (10x10) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
محبوس در اتاقی کوچک، گرفتار در روایتی محدود فیلم «10x10» ساختهٔ Suzi Ewing، تریلری روانشناختی است که بخش بزرگی از کشمکش خود را در فضایی بسته و میان دو شخصیت اصلی پیش میبرد. لوئیس زنی به نام کتی را میرباید و در اتاقی کوچک و عایق صدا زندانی میکند؛ اتاقی که نام فیلم نیز به اندازههای آن اشاره دارد.
آنچه در آغاز همچون داستانی آشنا دربارهٔ آدمربایی و انتقام به نظر میرسد، بهتدریج بر پرسشی مهمتر تمرکز میکند: آیا میتوان به روایت هیچیک از این دو شخصیت اعتماد کرد؟ فیلم اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و از همین راه میکوشد مخاطب را میان داوریهای متعارض نگه دارد. نقطهٔ قوت این طرح، ظرفیت طبیعی آن برای ایجاد فشار روانی است.
فضای بسته، محدودیت حرکت و ناآگاهی از انگیزهٔ واقعی رباینده، موقعیتی فراهم میآورد که در آن هر مکث، نگاه و جمله میتواند معنایی تهدیدآمیز پیدا کند. اما فیلم از همان ابتدا با مسئلهای روبهرو است: قالب این داستان بارها در آثار دیگر به کار رفته و خودِ موقعیت بهتنهایی تازگی چندانی ندارد.
بنابراین «10x10» باید نه فقط با رازهایش، بلکه با ظرافت شخصیتپردازی و دقت در ساخت تنش، تمایز خود را به دست آورد. تعلیق بر پایهٔ ندانستن فیلم راز را نه در قالب معمایی پیچیده و چندشاخه، بلکه با پنهان نگهداشتن انگیزهها و پیشینهٔ شخصیتها میسازد. تماشاگر از ابتدا میداند که لوئیس برای رسیدن به چیزی از گذشتهٔ کتی دست به آدمربایی زده است، اما میزان آگاهی او از ماجرا و برداشتش از حقیقت روشن نیست.
« فیلم اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و از همین راه میکوشد مخاطب را میان داوریهای متعارض نگه دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در سوی دیگر، کتی نیز صرفاً در جایگاه قربانی منفعل باقی نمیماند. واکنشهایش نشان میدهد که ارزیابی نخستین از توانایی و شخصیت او کافی نیست؛ بااینحال، توضیح بیشتر دربارهٔ این تغییر، بخشی از تجربهٔ تماشای فیلم را فاش میکند. این روش، در بخشهایی به سود فیلم عمل میکند. هرگاه اطلاعات تازهای به دست میآید، معنای رفتارهای پیشین میتواند تغییر کند و مخاطب ناچار میشود برداشت خود را بازبینی کند.
بااینهمه، تعلیق گاهی بیش از آنکه از پیچیدگی دراماتیک برآید، به تعویق انداختن پاسخها متکی است. رازپردازی زمانی مؤثر است که هر نشانه همزمان به شخصیت عمق بدهد و به پیشروی روایت کمک کند؛ «10x10» همیشه در ایجاد این توازن موفق نیست. در نتیجه، کنجکاوی مخاطب حفظ میشود، اما گاه احساس میکند فیلم بهجای پرورش پرسش، تنها پاسخ را عقب میاندازد.
دو بازیگر در میدان کشمکش مهمترین سرمایهٔ فیلم بازیهای Luke Evans و Kelly Reilly است. بخش عمدهٔ کشش اثر به توانایی این دو بازیگر در زنده نگهداشتن رابطهای وابسته است که از همان آغاز بر اجبار و بیاعتمادی بنا شده. Luke Evans در نقش لوئیس، چهرهای کنترلشده و ظاهراً حسابگر میسازد؛ مردی که میکوشد شرایط را تحت اختیار خود نگه دارد، اما زیر این ظاهر، نشانههایی از خشم و آسیبپذیری دیده میشود.
همین دوگانگی، او را از یک شرور یکبعدی دور میکند، هرچند فیلم همیشه فرصت کافی برای روشن کردن تناقضهایش فراهم نمیآورد. Kelly Reilly نیز در نقش کتی، به شخصیتش مقاومتی فراتر از واکنشهای جسمانی میبخشد. بازی او در لحظات پرتنش، بر تغییرهای کوچک در لحن و نگاه تکیه دارد؛ تغییرهایی که گاه از دیالوگها گویاترند.
« در سوی دیگر، کتی نیز صرفاً در جایگاه قربانی منفعل باقی نمیماند. »
شخصیتها و اجرا
کتی میکوشد شرایط را بفهمد و بر آن اثر بگذارد، نه اینکه تنها منتظر نجات بماند. این حضور فعال، کشمکش را از شکل سادهٔ شکنجهگر و قربانی بیرون میآورد و باعث میشود موازنهٔ قدرت دائماً در معرض تغییر به نظر برسد. بازیهای دو شخصیت از اجزای اصلی تنش فیلماند و به آن عمقی میدهند که خودِ طرح داستان بهتنهایی تضمین نمیکند.
کارگردانی و زبان فضای بسته Suzi Ewing بهعنوان کارگردان، با محدود کردن میدان دید و حرکت، تلاش میکند تنگنای مکانی را به تجربهای حسی تبدیل کند. اتاق کوچک فقط پسزمینهٔ رخدادها نیست؛ عنصری است که بر بدن و ذهن شخصیتها فشار وارد میکند. فاصلهٔ اندک میان آنها، نبود راه گریز و عایق بودن فضا، امکان فرار از رویارویی را از بین میبرد.
تماشاگر نیز همراه با شخصیتها در همین محدودهٔ فشرده گرفتار میشود؛ سازوکاری ساده اما مناسب برای تریلری که بر مقابلهٔ نزدیک و نابرابری قدرت بنا شده است. با این حال، محدودیت مکانی یک خطر هم دارد: اگر جزئیات بصری و ریتم بهاندازهٔ کافی متنوع نباشند، فضای بسته به یکنواختی میانجامد. فیلم گاهی به تکرار رفتوبرگشتهای تنشآلود نزدیک میشود، بیآنکه هر صحنه اطلاعات یا تحول تازهای به رابطهٔ دو شخصیت اضافه کند.
در چنین لحظاتی، اتاق بهجای اینکه بر اضطراب بیفزاید، به نشانهای از کمبود گزینههای روایی بدل میشود. کارگردانی در ایجاد حس محصور بودن کارآمد است، اما برای نگه داشتن نیروی درام، بیش از هر چیز به پیشرفت پیوستهٔ کشمکش نیاز دارد. ریتمی که دیر به حرکت میافتد نیمهٔ نخست فیلم با احتیاط اطلاعات میدهد و در پی ساختن تصویری مبهم از دو شخصیت است.
« کتی میکوشد شرایط را بفهمد و بر آن اثر بگذارد، نه اینکه تنها منتظر نجات بماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این خویشتنداری در اصل با حالوهوای معمایی اثر سازگار است، اما گاهی به کندی بدل میشود. چون فیلم با طرحی آشنا آغاز میشود، مخاطب برای همراه ماندن نیاز دارد که هر صحنه چیزی تازه دربارهٔ انگیزه، خطر یا مناسبات قدرت آشکار کند. در بخشهایی، این پیشروی به اندازهٔ کافی محسوس نیست و روایت بیش از حد در وضعیت اولیه میماند.
وقتی جزئیات پنهان کمکم به سطح میآیند، داستان انرژی بیشتری پیدا میکند و رویارویی از یک موقعیت سادهٔ اسارت فراتر میرود. اما تأخیر در رسیدن به این مرحله، بخشی از اثرگذاری را کم میکند: برخی مخاطبان ممکن است پیش از آنکه فیلم شتاب لازم را به دست آورد، از تکرار موقعیتها خسته شوند.
به این ترتیب، ساختار تعلیقی هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم سرچشمهٔ ضعف آن؛ پنهانکاری کنجکاوی میسازد، ولی اگر کشفها دیر برسند، همان کنجکاوی به انتظار فرساینده تبدیل میشود. اخلاق، انتقام و اعتبار رفتارها فیلم در پسِ موقعیت پرتنش خود، به پرسشهایی دربارهٔ انتقام، مسئولیت و امکان دستکاری حقیقت نزدیک میشود.
انگیزهٔ لوئیس، چنانکه از ابتدا پیداست، صرفاً یک میل ناگهانی به خشونت نیست؛ او باور دارد گذشته حقی را از او گرفته و میخواهد آن را بازپس بگیرد. اما فیلم میان توضیح دادن انگیزه و توجیه کردن آن مرز روشنی نمیگذارد. تماشاگر میتواند بفهمد شخصیت چرا چنین میاندیشد، بیآنکه رفتار او را موجه بداند؛ بااینحال، بعضی تصمیمها و واکنشها آنقدر پرداخت نمیشوند که این تمایز همیشه قانعکننده بماند.
« این خویشتنداری در اصل با حالوهوای معمایی اثر سازگار است، اما گاهی به کندی بدل میشود. »
قوتها و کاستیها
همین محدودیت باعث میشود مضمون انتقام بیشتر در سطح موقعیت باقی بماند تا به کاوشی گسترده در پیامدهای اخلاقی آن بدل شود. فیلم به سوی پرسش از این میرود که رنج گذشته چگونه میتواند به خشونت تازه بینجامد، اما به اندازهای درنگ نمیکند که این ایده را از دل کنشها و انتخابهای شخصیتها بهطور کامل بپرورد.
مواجههٔ پایانی حالوهوایی تلخ و تأثیرگذار دارد، بیآنکه لازم باشد جزئیات رخدادهای آن آشکار شود؛ بااینحال، اثر عاطفی آن بیشتر از انباشت تنش و بازی بازیگران میآید تا از عمق نظری مضمون. جمعبندی «10x10» تریلری جمعوجور و متکی بر اجرای دو بازیگر اصلی است؛ فیلمی که با فضایی محصور، اطلاعات تدریجی و تغییر موازنهٔ قدرت میکوشد داستانی آشنا را زنده نگه دارد.
Luke Evans و Kelly Reilly به شخصیتهایشان لایههایی از اضطراب، خشم و اراده میبخشند و بهویژه در لحظههای رویارویی، بار دراماتیک اثر را بر دوش میکشند. کارگردانی نیز از محدودیت مکان برای ایجاد فشار روانی بهره میبرد، هرچند همیشه نمیتواند یکنواختی ناشی از همین محدودیت را مهار کند.
ضعف اصلی فیلم را باید در ریتم نامتوازن، آشنایی نقطهٔ آغاز و کمعمقی نسبی برخی انگیزهها جستوجو کرد. تعلیق و پیچشهای روایی تماشاگر را تا مراحل پایانی همراه میکنند، اما پنهانکاری گاه جای گسترش واقعی شخصیتها را میگیرد. حاصل، اثری است که بهعنوان تریلری کوتاه و بازیمحور میتواند سرگرمکننده و در بخشهایی اثرگذار باشد، اما از ظرفیت داستان خود برای پرداختن ژرفتر به انتقام و مسئولیت بهرهٔ کامل نمیبرد.
« ضعف اصلی فیلم را باید در ریتم نامتوازن، آشنایی نقطهٔ آغاز و کمعمقی نسبی برخی انگیزهها جستوجو کرد. »
ثبت دیدگاه