نقد و بررسی
نقد مدار ۹ (Orbiter 9) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تنهایی در مدار «اوربیتر ۹» با تصویری ساده و در عین حال ناآرامکننده آغاز میشود: زنی جوان در سفینهای کوچک، دور از هر انسانی که بتواند با او سخن بگوید. هلنا زندگیاش را با برنامهای تکرارشونده میگذراند؛ مراقبت از بدن، رسیدگی به گیاهان، تماشای فیلمهای قدیمی و گفتوگو با سامانهای که جای همصحبت را گرفته است.
فیلم در این بخش، تنهایی را نه صرفاً بهعنوان وضعیتی فضایی، بلکه همچون عادت و نظمی تحمیلی به تصویر میکشد؛ نظمی که هلنا در آن آموخته است میل و کنجکاوی خود را مهار کند. فضای سفینه در عین محدودیت، بار عاطفی دارد. راهروها و اتاقکها فقط اجزای یک مجموعهٔ فنی نیستند؛ مرزهای جهانیاند که تمام تجربهٔ هلنا را شکل دادهاند.
فیلم با پرهیز از نمایش پرزرقوبرق و گسترش بیوقفهٔ محیط، بر بستهبودن این جهان تأکید میکند. همین انتخاب، حس انزوای او را ملموس میسازد و تماشاگر را به پرسشی بنیادین نزدیک میکند: انسانی که هیچ امکان مقایسهای ندارد، چگونه میتواند بداند زندگیاش تا چه اندازه طبیعی یا غیرطبیعی است؟
علمیتخیلی بهمثابه معما نقطهٔ قوت آغازین اثر، اتکای آن به ایدهای است که هم ظرفیت تعلیق دارد و هم میتواند زمینهای برای تأمل اخلاقی فراهم کند. ورود الکس، مهندسی که برای رفع نقص فنی به سفینه میآید، بهظاهر حادثهای ساده در مسیر زندگی یکنواخت هلناست؛ اما حضور او همان نظم محدود را مختل میکند.
« فضای سفینه در عین محدودیت، بار عاطفی دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در این مرحله از کنجکاوی تماشاگر بهره میگیرد: چه چیزی در پس این مأموریت قرار دارد و ملاقات این دو چه پیامدی خواهد داشت؟ «اوربیتر ۹» پاسخهای خود را بهتدریج عرضه میکند و میکوشد با جابهجایی مسیر روایت، برداشت تماشاگر را دگرگون سازد. این شیوه در بخش نخست مؤثر است، زیرا فیلم از مخاطب میخواهد نشانهها را دوباره ارزیابی کند و دربارهٔ واقعیتی که دیده، تردید ورزد.
بااینحال، نیروی اصلی این شگرد از تازگی و غافلگیری آن میآید؛ بنابراین آشکارشدن راز محوری، فیلم را با دشواری تازهای روبهرو میکند: پس از آنکه پرسش بزرگ پاسخ میگیرد، روایت باید انگیزهای همسنگ برای ادامهدادن پیدا کند. دگرگونی روایت و پیامدهای آن چرخش اصلی داستان، صرفاً یک حرکت معمایی نیست؛ موضوع فیلم را نیز تغییر میدهد.
روایت از تجربهٔ فردیِ زنی تنها در فضایی بسته، به سوی مسئلهٔ اختیار، نظارت و بهرهکشی از انسان حرکت میکند. این تغییر میتوانست دریچهای برای بررسی جدیتر سازوکار قدرت و مرزهای اخلاقی پژوهش علمی باشد. اما فیلم همیشه از ظرفیت این موضوعها بهره نمیگیرد و گاه آنها را بیشتر بهعنوان نیروی محرک حادثه به کار میبرد تا مسئلههایی که شخصیتها و جهان داستان را عمیقاً دگرگون کنند.
در نتیجه، پس از آشکارشدن آنچه پیشتر پنهان بوده، بخشی از تعلیق جای خود را به ملودرام و تعقیبوگریز میدهد. این تغییر ژانر بهخودیخود ایراد نیست، اما پیوند میان دو نیمهٔ فیلم بهاندازهٔ کافی استوار نیست. نیمهٔ نخست بر شگفتی و کشف تکیه دارد و نیمهٔ بعدی میکوشد بر رابطهٔ عاشقانه و خطر بیرونی بنا شود؛ بااینحال، این عناصر همیشه در یک مسیر دراماتیک واحد ادغام نمیشوند.
« دگرگونی روایت و پیامدهای آن چرخش اصلی داستان، صرفاً یک حرکت معمایی نیست؛ موضوع فیلم را نیز تغییر میدهد. »
شخصیتها و اجرا
از همین رو، ضرباهنگ و تمرکز اثر پس از چرخش مهم داستان نوسان پیدا میکند. هلنا و بازی کلارا لاگو کلارا لاگو یکی از مهمترین عوامل موفقیت فیلم است. او هلنا را نه به شکل نمادی انتزاعی از تنهایی، بلکه بهصورت انسانی با نیازها و محدودیتهای آموختهشده به تصویر میکشد. در واکنشهایش به ورود الکس، هم شوق آشنایی دیده میشود و هم اضطراب کسی که برای نخستینبار با واقعیتی خارج از تجربهٔ همیشگی خود روبهرو شده است.
بازی او به شخصیت امکان میدهد بدون اتکا به توضیحهای مکرر، حالات درونیاش را منتقل کند. این نقش بهویژه در بخشهایی که هلنا جهان پیرامون خود را میآزماید، ظرفیت عاطفی دارد. لاگو میان معصومیت، کنجکاوی و ارادهای که بهتدریج شکل میگیرد، تعادلی دلنشین برقرار میکند. بااینحال، فیلمنامه همیشه همان اندازه که بازیگر به شخصیت عمق میدهد، برای او استقلال روایی فراهم نمیکند.
گاهی مسیر هلنا بیش از آنکه از شناخت تازه و تصمیمهای سنجیدهٔ خودش برآید، تابع انتخابهای الکس یا نیاز روایت به پیشبردن حادثه است. این کاستی از اهمیت بازی لاگو نمیکاهد، اما توان بالقوهٔ شخصیت را محدود میکند. رابطهای زیر سایهٔ نابرابری رابطهٔ هلنا و الکس در شرایطی شکل میگیرد که توازن اطلاعات و قدرت میان آن دو یکسان نیست.
هلنا جهانی را که در آن زندگی میکند همانگونه میشناسد که به او آموختهاند؛ الکس اما اطلاعاتی دارد که بر فهم او از موقعیت اثر میگذارد. فیلم از این نابرابری برای ساختن تنش بهره میبرد، اما در پرداخت پیامدهای اخلاقی آن چندان پیوسته عمل نمیکند. رابطهای که با کشش و کنجکاوی آغاز میشود، ناگزیر پرسشهایی دربارهٔ اعتماد، فریب و امکان انتخاب آزادانه پیش میکشد؛ پرسشهایی که میتوانستند به هستهٔ عاطفی اثر بدل شوند.
« از همین رو، ضرباهنگ و تمرکز اثر پس از چرخش مهم داستان نوسان پیدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، رفتارهای دو شخصیت در مقاطعی چنان تابع نیازهای فوری داستان میشود که باورپذیریشان آسیب میبیند. بعضی تصمیمها بهجای آنکه از شخصیتپردازی یا فشار موقعیت نتیجه شوند، بیشتر بهانهای برای حرکت بعدی روایت به نظر میرسند. همین امر ممکن است تماشاگر را از همراهی با رابطه بازدارد: فیلم از او میخواهد پیوندی را جدی بگیرد که پایههای اعتمادش پیوسته زیر سؤال است، بیآنکه همیشه فرصت کافی برای واکاوی این تناقض فراهم کند.
ریتم، فضا و جهانسازی از نظر بصری، فیلم در ساخت محیطی آیندهنگر و قابلقبول موفقتر از گسترش جهان داستانی خود عمل میکند. سفینه، فضاهای صنعتی و محیطهای کنترلشده، همگی با لحنی سرد و کاربردی ارائه میشوند؛ این ظاهر با مضمون نظارت و محدودیت هماهنگی دارد. در سوی دیگر، هرگاه هلنا با تجربهای تازه روبهرو میشود، امکان شکلگیری تضادی دیداری و عاطفی پدید میآید: جهان بسته و محاسبهشدهٔ پیشین در برابر گستردگی و پیشبینیناپذیری بیرون.
اما این کیفیت فضاسازی همیشه با ریتم مناسبی همراه نیست. بخشهایی از فیلم درنگی بیش از اندازه دارند و بعضی صحنهها، بهجای افزودن لایهای تازه به رابطه یا معما، صرفاً زمان روایت را میگسترانند. سپس، در بخشهایی دیگر، اتفاقها با شتاب از پی هم میآیند و فرصت چندانی برای هضم پیامدهایشان باقی نمیماند.
این ناهماهنگی باعث میشود فیلم گاهی هم کشدار جلوه کند و هم در لحظات مهم، عجولانه باشد. کشمکش اخلاقی و ظرفیت ازدسترفته زمینهٔ داستانی «اوربیتر ۹» امکان پرداختن به پرسشهایی فراتر از ماجرای یک رابطه را در اختیارش میگذارد: آیا هدفی جمعی میتواند محرومکردن یک فرد از حقیقت و انتخاب را توجیه کند؟
« بااینهمه، رفتارهای دو شخصیت در مقاطعی چنان تابع نیازهای فوری داستان میشود که باورپذیریشان آسیب میبیند. »
قوتها و کاستیها
انسان تا چه حد میتواند به نام آیندهٔ دیگران، زندگی دیگری را به آزمایش بدل سازد؟ و اگر واقعیتِ آموختهشده فروبریزد، بازسازی اعتماد از کجا آغاز میشود؟ فیلم این پرسشها را مطرح میکند، اما پاسخ یا حتی کاوشی متناسب با پیچیدگی آنها نمیسازد. در لحظاتی، تضاد میان منفعت عمومی و حق فردی بهخوبی در پسزمینه احساس میشود؛ بااینحال، روایت برای تمرکز بر کشمکش بیرونی و عاطفی، از ماندن بر این سویهها فاصله میگیرد.
حاصل، اثری است که ایدههای جدیتری از آنچه در پرداخت نهاییاش مجال بروز مییابند در خود دارد. حتی پایانبندی نیز، بیآنکه لازم باشد جزئیاتش آشکار شود، ممکن است برای بخشی از تماشاگران از نظر عاطفی یا منطقی به اندازهٔ کافی قانعکننده نباشد. جمعبندی «اوربیتر ۹» با ایدهای جذاب و فضایی مؤثر آغاز میشود و در نیمهٔ نخست، با تکیه بر تنهایی هلنا و معمای جهان او، کنجکاوی تماشاگر را بهخوبی برمیانگیزد.
بازی کلارا لاگو نیز به فیلم گرما و تمرکزی میبخشد که در لحظات کمجانتر روایت اهمیت فراوان دارد. اما اثر پس از چرخش محوری، در حفظ نیروی داستانی خود با دشواری روبهرو میشود: رابطهٔ عاشقانه جای بخشی از تعلیق را میگیرد، ریتم افتوخیز پیدا میکند و تصمیمهای شخصیتها گاه قانعکننده نیستند.
بااینهمه، فیلم کاملاً بیثمر نیست. تصویر تنهایی، ایدهٔ علمیتخیلی و پرسشهای اخلاقی آن تا مدتی پس از تماشا در ذهن میمانند؛ حتی اگر پرداخت نهایی نتواند همپای ظرفیت اولیهٔ قصه پیش برود. «اوربیتر ۹» بیش از آنکه اثری یکپارچه و کاملاً موفق باشد، فیلمی است با آغازی گیرا و ایدههایی پرپتانسیل که در ادامه، بخشی از نیروی خود را از دست میدهد.
« انسان تا چه حد میتواند به نام آیندهٔ دیگران، زندگی دیگری را به آزمایش بدل سازد؟ »



ثبت دیدگاه