نقد و بررسی
نقد Think Like a Dog | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای آشنا با جاذبهای روشن «Think Like a Dog» از فرضی ساده و خیالانگیز آغاز میکند: چه میشد اگر پسری دوازدهساله میتوانست افکار سگش را بشنود؟ آزمایش علمی الیور بهجای آنکه مطابق نقشه پیش برود، میان او و هنری پیوندی ذهنی برقرار میکند؛ پیوندی که قرار است هم سرچشمه شوخی باشد و هم راهی برای دیدن جهان از زاویهای دیگر.
فیلم بهجای پیچیدهکردن این ایده، آن را در قالب ماجرایی خانوادگی و سبک پیش میبرد؛ انتخابی که با حالوهوای اثر سازگار است، هرچند دامنهی تخیلش را نیز محدود میکند. نقطهی قوت premise در تضاد میان ذهن منظم و آیندهنگر الیور و نگاه بیواسطهی هنری به زندگی نهفته است. این دو نهفقط صاحب قابلیتی نامعمول، بلکه دو همراهاند که از تفاوتهایشان میآموزند.
به این ترتیب، مفهوم «مثل سگ فکر کردن» میتواند معنایی فراتر از شوخی و سوءتفاهم پیدا کند: گاهی رهایی از پیچیدگیهای بزرگسالانه و بازگشت به نیازهای ساده، خودش نوعی خرد است. روایت و ریتم فیلم چند مسیر روایی را همزمان دنبال میکند: ماجرای آزمایش، دشواریهای مدرسه، رابطهی الیور با همکلاسیها و تنشهای خانوادگی.
« نقطهی قوت premise در تضاد میان ذهن منظم و آیندهنگر الیور و نگاه بیواسطهی هنری به زندگی نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این گستردگی به اثر انرژی و تنوع میدهد، اما گاهی تمرکز آن را پراکنده میسازد. هر خط داستانی فرصتی برای یک دردسر تازه یا یک موقعیت بامزه فراهم میکند، ولی همهی این موقعیتها به یک اندازه در خدمت تحول شخصیتها نیستند. ریتم کلی روان و متناسب با مخاطب کمسنوسال است. فیلم نمیخواهد تماشاگر را در تعلیق سنگین نگه دارد؛ بحرانها عموماً با سرعت وارد میشوند و بهسرعت نیز جای خود را به اتفاقی تازه میدهند.
همین شتاب باعث میشود تماشای آن دشوار نباشد، اما فرصت مکث و پرورش عاطفی برخی لحظهها را هم میگیرد. رابطهی الیور و هنری ظرفیت یک پیوند عمیقتر را دارد، ولی روایت بیشتر به کارکرد سرگرمکنندهی آن تکیه میکند تا کاوش جدی در معنای این نزدیکی. طنز و مخاطب طنز فیلم بر سوءتفاهمهای ناشی از ارتباط ذهنی، تفاوت دیدگاه انسان و سگ و شوخیهای جسمانی استوار است.
بخشی از این کمدی، بهخصوص وقتی از رفتارهای روزمرهی هنری سرچشمه میگیرد، برای کودکان جذاب و بیواسطه است. فیلم با این انتخاب، مخاطب اصلی خود را بهخوبی میشناسد و در پی آن نیست که همهی شوخیها را برای بزرگسالان نیز به یک اندازه ظریف کند. بااینحال، تکرار شوخیهای مربوط به گاز معده، نمونهای روشن از طنزی است که پس از چند بار اثر نخستین خود را از دست میدهد.
« این گستردگی به اثر انرژی و تنوع میدهد، اما گاهی تمرکز آن را پراکنده میسازد. »
شخصیتها و اجرا
این شوخیها گاه جای خلاقیت موقعیتی را میگیرند و ریتم کمدی را قابلپیشبینی میکنند. مخاطب بزرگسال ممکن است زودتر از کودکان از این تکرار خسته شود؛ بهویژه آنکه فیلم ابزارهای دیگری نیز برای ساختن طنز دارد، اما همیشه از آنها بهقدر کافی بهره نمیبرد. بازیها و شخصیتپردازی بازی Gabriel Bateman در نقش الیور، از عوامل اصلی دلنشینی فیلم است.
او شخصیت پسری باهوش و مشتاق را چنان پرانرژی و طبیعی اجرا میکند که نبوغش صرفاً به ویژگیای توضیحی محدود نمیماند؛ در کنار آن، خجالتها و نگرانیهای سن او نیز باورپذیر جلوه میکند. الیور با وجود توانایی علمیاش، هنوز کودکی است که در مدرسه و خانه با موقعیتهایی روبهرو میشود که از کنترلش بیروناند.
همین دوگانگی به شخصیت او گرما میبخشد. Todd Stashwick در مقام صدای هنری، به سگ شخصیتی شوخ و متمایز میدهد. حضور هنری مرکز عاطفی فیلم است و صدایش به پیوند میان دو قهرمان جان میبخشد. Josh Duhamel و Megan Fox نیز در نقش والدین، چارچوب خانوادگی قصه را شکل میدهند؛ اما فیلم گاهی برای پیشبرد مسئلههای خانوادگی به راهحلهایی سریع و ساده متوسل میشود.
« این شوخیها گاه جای خلاقیت موقعیتی را میگیرند و ریتم کمدی را قابلپیشبینی میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، رابطهی والدین بیشتر نقش زمینهی داستان را دارد تا اینکه بهطور کامل به خطی مستقل و پرعمق تبدیل شود. جهان خانواده و مضمونها در ظاهر، ماجرای اصلی دربارهی یک آزمایش ناموفق و پیوندی فراطبیعی است؛ اما زیر این سطح، فیلم به شنیدن و فهمیدن دیگری علاقه نشان میدهد. الیور ناگهان میتواند صدای موجودی را بشنود که پیشتر تنها رفتارهایش را میدید.
این تجربه، دستکم در ایده، میتواند استعارهای از همدلی باشد: نزدیکشدن به دیگری نه با حدسزدن، بلکه با توجهکردن به آنچه از نگاه خود پنهان مانده است. این مضمون در فضای خانوادگی فیلم نیز بازتاب دارد. اعضای خانواده، مانند بسیاری از خانوادههای داستانی، درگیر فاصلهها و سوءتفاهمهاییاند که ارتباط صریح میتواند از شدتشان بکاهد.
اثر پیام خود را ساده و مستقیم عرضه میکند و از پیچیدگی روانشناختی چندانی بهره نمیبرد؛ بااینحال، همین روشنی برای مخاطب کودک کارکرد دارد. فیلم بهجای آنکه مسئله را تلخ یا سنگین کند، بر مهربانی، همکاری و ارزش شنیدن یکدیگر تأکید میگذارد. ضعفهای روایی و پرداخت بزرگترین محدودیت «Think Like a Dog» آن است که مسیرش از همان ابتدا آشنا به نظر میرسد.
« الیور ناگهان میتواند صدای موجودی را بشنود که پیشتر تنها رفتارهایش را میدید. »
قوتها و کاستیها
فیلم از الگوهای رایج کمدی خانوادگی بهره میبرد: کودک بااستعداد، دردسرهای مدرسه، حیوان خانگی دوستداشتنی، بزرگسالانی که باید به هم نزدیکتر شوند و ماجرایی که در نهایت به آشتی و تفاهم گرایش دارد. آشنایی با این الگوها لزوماً عیب نیست، اما وقتی روایت کمتر میکوشد آنها را دگرگون کند، غافلگیری و تازگی کاهش مییابد.
تعداد شخصیتهای فرعی نیز گاه بیش از نیاز داستان است. برخی از آنها در لحظهای وارد میشوند، نقش کوچکی در پیشبرد ماجرا دارند و سپس کنار میروند؛ بنابراین فرصت نمییابند شخصیتی کامل یا اثری ماندگار بر روایت بگذارند. در چنین ساختاری، بخشهایی از فیلم شلوغتر از آناند که اهمیت واقعیشان را بهروشنی نشان دهند.
اگر تمرکز بیشتری بر الیور، هنری و خانواده میماند، احتمالاً رابطهی مرکزی فیلم مجال بیشتری برای رشد پیدا میکرد. جمعبندی «Think Like a Dog» فیلمی صمیمی و سبک است که بهترین دستاوردش در ایدهی ارتباط ذهنی الیور و هنری و بازی پرتحرک Gabriel Bateman دیده میشود. اثر برای سرگرمکردن کودکان و فراهمکردن تماشایی خانوادگی طراحی شده و در همین چارچوب، لحظههای دوستداشتنی و پیامی روشن دربارهی همدلی و همراهی دارد.
« تعداد شخصیتهای فرعی نیز گاه بیش از نیاز داستان است. »
جمعبندی
در مقابل، روایت به کلیشههای آشنای ژانر تکیه میکند، برخی شخصیتهای فرعی را کماستفاده باقی میگذارد و شوخیهای تکراریاش ممکن است حوصلهی بزرگسالان را سر ببرد. فیلم بیش از آنکه بخواهد تجربهای تازه یا پیچیده بسازد، بر جذابیت سگ سخنگو و خوشقلبی فضای خود حساب میکند. برای مخاطب کمسنوسال و تماشای خانوادگی، این سادگی میتواند کافی باشد؛ اما بینندهای که به دنبال طنزی ظریفتر یا روایتی جسورانهتر است، احتمالاً ظرفیت استفادهنشدهی ایدهی مرکزی را نیز احساس خواهد کرد.
« فیلم بیش از آنکه بخواهد تجربهای تازه یا پیچیده بسازد، بر جذابیت سگ سخنگو و خوشقلبی فضای خود حساب میکند. »
ثبت دیدگاه