نقد و بررسی
نقد Shangri-La Suite | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای جادهای در حاشیهٔ تاریخ «Shangri-La Suite» از ایدهای عامدانه افراطی آغاز میکند: دو جوانِ آشفته که در بیمارستان روانی با هم آشنا شدهاند، میگریزند و راهی لسآنجلس میشوند؛ مقصدشان نه فقط شهری دوردست، بلکه تحقق مأموریتی است که جک آن را سرنوشت خود میپندارد: کشتن الویس پریسلی.
این پیشفرض میتوانست فیلمی جنایی، عاشقانه یا حتی هجویهای دربارهٔ شهرت و اسطورهسازی بسازد. اثر بهجای انتخاب یکی از این مسیرها، هر سه را با هم میآمیزد و از دلشان سفری میسازد که بیشتر از آنکه بر منطق حادثه تکیه کند، به حالوهوا و تصویر وابسته است. فیلم بهدرستی از همان ابتدا میفهماند که با بازسازی تاریخیِ دقیق یا زندگینامهای متعارف دربارهٔ الویس روبهرو نیستیم.
حضور او در مرکز ایده، بیش از آنکه به معنای روایت زندگی ستارهٔ موسیقی باشد، نقش قطبی را دارد که خیال، خشونت و میل به شهرتِ شخصیتها را به سوی خود میکشاند. این انتخاب برای مخاطبی که انتظار فیلمی دربارهٔ الویس دارد ممکن است گمراهکننده باشد؛ اما برای اثری که موضوع اصلیاش دو عاشقِ گریزان و نگاهشان به سرنوشت است، کارکردی تماتیک دارد.
فیلم دربارهٔ خودِ شاه راکاند رول کمتر میپرسد و بیشتر به این میاندیشد که اسطوره چگونه در ذهن آدمهایی آسیبپذیر به تصویری مطلق و دستنیافتنی بدل میشود. عشق، جنون و تصور سرنوشت کارن و جک از همان آشنایی نخست، زوجی معمولی نیستند که بحران بیرونی ناگهان آنها را به جاده بفرستد. آسیبپذیری روانی و فاصلهشان از زندگی متعارف، از آغاز بخشی از هویت آنهاست.
« این پیشفرض میتوانست فیلمی جنایی، عاشقانه یا حتی هجویهای دربارهٔ شهرت و اسطورهسازی بسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم رابطهشان را نه عشقی آرام و واقعگرا، بلکه پیوندی آمیخته به شیفتگی، نیاز و خطر تصویر میکند. فرار مشترک، در نگاه نخست، فرصتی برای رهایی است؛ اما بهتدریج روشن میشود که آزادیِ این دو بیش از آنکه بر انتخابهای سنجیده استوار باشد، از خیال مشترکی نیرو میگیرد که میتواند به همان اندازه جذاب و ویرانگر باشد.
نقطهٔ قوت این رابطه در تضاد درونی آن است: کارن و جک برای یکدیگر پناهاند، اما همزمان میتوانند یکدیگر را به سوی موقعیتهای خطرناکتر سوق دهند. عشق در اینجا درمانی ساده برای زخمهای گذشته نیست و فیلم نیز چنین وعدهای نمیدهد. در عوض، آن را همچون نیرویی نشان میدهد که آدمی را از تنهایی بیرون میکشد، بیآنکه الزاماً قضاوت یا تصمیمهایش را متعادل کند.
همین ابهام، به رابطهٔ زوج مرکزی رنگی تراژیک میبخشد؛ هرچند پرداخت شخصیتها گاه آنقدر بر زیباییِ تصویر و شور لحظه تکیه میکند که شناخت دقیق انگیزههایشان عقب میماند. جاده بهمثابه صحنه و پناهگاه جاده در «Shangri-La Suite» صرفاً مسیری میان دو مکان نیست؛ جهانِ موقت شخصیتهاست، جایی که قوانین زندگی روزانه برای مدتی کنار میروند و امکان مییابند خود را قهرمانان داستانی شخصی تصور کنند.
ماشین قدیمی، توقفگاهها، اتاقهای هتل و چشماندازهای راه، همگی در ساخت این فضای سرگردان سهم دارند. سفر، از یکسو هیجان و حرکت میآفریند و از سوی دیگر نشان میدهد که فرار جغرافیایی الزاماً به رهایی درونی نمیانجامد. هرچه مقصد نزدیکتر میشود، فشار مأموریت جک و پیامدهای خشونت نیز سنگینتر میشود.
« فیلم رابطهشان را نه عشقی آرام و واقعگرا، بلکه پیوندی آمیخته به شیفتگی، نیاز و خطر تصویر میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم با حالوهوای دههٔ هفتادی خود، از سینمای جادهایِ شورشی و روایتهایی دربارهٔ زوجهای قانونگریز یاد میکند. این یادآوریها میتوانند برای تماشاگر آشنا لذتبخش باشند، اما گاهی نیز استقلال فیلم را محدود میکنند. اثر چنان شیفتهٔ شمایلهای آشنای این سنت است که در بعضی لحظات به جای آنکه از آنها معنایی تازه بیرون بکشد، به بازآراییشان بسنده میکند.
نتیجه، فضایی است که بهسرعت در ذهن میماند، ولی همیشه به همان اندازه دراماتیک و ضروری پیش نمیرود. تصویر، لباس و موسیقیِ فضا یکی از موفقترین جنبههای فیلم، طراحی جهان دیداری آن است. لباسها، دکورها، خودروها و بافت تصویر، حس زمانه را نه فقط بهعنوان پسزمینه، بلکه همچون پوششی بر روان شخصیتها میسازند.
رنگوبوی غبارآلود و گاه رؤیاگونِ قابها با زندگی آشفتهٔ کارن و جک تناسب دارد؛ گویی آنها در آمریکایی واقعی حرکت میکنند که همزمان از خاطره و خیال ساخته شده است. تصویر بهویژه در بخشهای جادهای، کیفیتی رمانتیک و اندکی فرسوده دارد؛ زیباییای که از دور دلانگیز مینماید، اما نزدیکتر که میشویم با تهدید و بیثباتی همراه است.
همین ترکیب است که میتواند یادآور موزیکویدئوهای عاشقانه و تیرهوتار باشد: عشق، اسلحه، دود، شعر و جاده در یک قاب کنار هم قرار میگیرند و بیش از آنکه به واقعگرایی روزمره وفادار باشند، بر ساخت یک حس خاص اصرار میورزند. این سبک برای تماشاگرانی که از سینما انتظار فضاسازی و تصویرپردازی دارند، جذاب است.
« این یادآوریها میتوانند برای تماشاگر آشنا لذتبخش باشند، اما گاهی نیز استقلال فیلم را محدود میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، هرگاه میزانسن بیش از اندازه بر زیباییِ ژست تکیه میکند، خطر آن وجود دارد که شخصیتها به نمادهایی خوشپوش تبدیل شوند و تجربهٔ انسانیِ پشت آنها کمرنگ بماند. اجراها و حضور الویس بازیهای مرکزی، بار زیادی از فیلم را بر دوش میکشند. Emily Browning در نقش کارن میان ظرافت و بیقراری حرکت میکند و از ساختن شخصیتی صرفاً تابعِ جک فاصله میگیرد؛ نگاه و رفتار او هم میل به همراهی را منتقل میکند و هم نوعی استقلال شکننده را.
Luke Grimes نیز جک را با آمیزهای از جذابیت، خودویرانگری و اعتقاد راسخ به مأموریتش میسازد. بااینحال، چون فیلم گاهی بیشتر به تصویر شاعرانهٔ زوج علاقه دارد تا لایهگشایی روانشناختی، برخی لحظات به بازیها امکان نمیدهند پیچیدگی شخصیتها را تا انتها بگشایند. Ron Livingston در نقش الویس، حضوری متفاوت دارد.
فیلم او را از تصویر پرزرقوبرق و تقلیدیِ یک ستاره فراتر میبرد و سویهای اندوهگینتر و تنهاتر به شخصیت میبخشد. همین انتخاب، به تقابل میان اسطورهٔ عمومی و فرد پشت آن معنا میدهد: جک با تصویری که در ذهن ساخته مواجه است، اما فیلم لحظههایی نیز فراهم میکند تا فاصلهٔ آن تصویر با انسانی واقعیتر حس شود.
از این رو، حضور الویس اگرچه محدود به محور روایی اصلی نیست، یکی از نقاطی است که فیلم میتواند از کلیشههایش فاصله بگیرد. ریتم و شکاف میان لحن و منطق ضعف مهم فیلم در ناهماهنگیِ گاهبهگاه میان لحن و روایت دیده میشود. اثر میخواهد هم قصهای پرتعلیق دربارهٔ تعقیب و خشونت باشد، هم عاشقانهای رؤیاگونه و هم ادای دینی به سینمای مستقل دههٔ هفتاد.
« اجراها و حضور الویس بازیهای مرکزی، بار زیادی از فیلم را بر دوش میکشند. »
قوتها و کاستیها
این سه گرایش همیشه در خدمت یکدیگر قرار نمیگیرند. در برخی بخشها، سفر بیش از اندازه کش میآید و تکرار فضای سرگردانی جای پیشرفت دراماتیک را میگیرد. در بخشهایی دیگر، حادثهها چنان سریع یا تصنعی کنار هم مینشینند که فیلم فرصت نمییابد پیامد روانی آنها را باورپذیر کند. جزئیات کوچک نیز گاهی این گسست را آشکارتر میکنند.
بیتفاوتی کارمند هتل به صحنهای آکنده از خونریزی، نمونهای از لحظاتی است که منطق واقعگرایانهٔ جهان فیلم ناگهان سست میشود. شاید بتوان چنین لحظههایی را بخشی از لحن اغراقآمیز و کابوسوار اثر دانست، اما چون فیلم همیشه این منطق را بهروشنی تثبیت نمیکند، صحنه بیشتر غیرقابلباور به نظر میرسد تا معنادار.
همین لغزشها باعث میشوند تماشاگر گاه از داستان فاصله بگیرد و به جای درگیرشدن با خطر، متوجه تصنع صحنهپردازی شود. جمعبندی «Shangri-La Suite» فیلمی است که ارزش اصلیاش را باید در فضای دیداری، حالوهوای جادهای و ترکیب نامتعارف عشق و خشونت جستوجو کرد. اثر در بازآفرینی حس دههٔ هفتاد و ساختن جهانی سرگردان و رؤیاگون موفق است؛ بازیهای مرکزی نیز بهویژه در لحظههایی که رابطهٔ دو شخصیت از سطح زیباییشناختی فراتر میرود، به فیلم جان میبخشند.
بااینحال، داستان گاه در مسیر خود مکثهای طولانی دارد و شیفتگی به سبک، انسجام روایی و باورپذیری را تضعیف میکند. این فیلم بیش از آنکه روایتی دقیق و محکم دربارهٔ جنایت یا الویس پریسلی باشد، تجربهای مبتنی بر حس و تصویر است: سفری عاشقانه اما ناآرام در آمریکایی که شخصیتهایش هم از آن میگریزند و هم به خیالهایش پناه میبرند.
« این سه گرایش همیشه در خدمت یکدیگر قرار نمیگیرند. »
جمعبندی
برای تماشاگرانی که در سینما به دنبال فضاسازی، لباس، قابهای چشمنواز و شورِ یک رؤیای خطرناکاند، اثر میتواند جذاب باشد؛ اما کسانی که از روایت منسجم و رفتارهای کاملاً باورپذیر انتظار بیشتری دارند، احتمالاً با نوسانهای آن روبهرو خواهند شد.
ثبت دیدگاه