نقد و بررسی
نقد 13 Reasons Why | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان راز و فقدان «۱۳ دلیل برای اینکه» با مرگی آغاز میشود که غیبتش از همان ابتدا حضوری سنگین دارد. کلی جنسن، دانشآموزی که هنوز با فقدان همکلاسیاش هانا بیکر کنار نیامده، با مجموعهای از نوارها روبهرو میشود؛ نوارهایی که او را به دل ماجرایی شخصی و دردناک میکشانند. سریال از این نقطه، قصهای معمایی میسازد، اما معما صرفاً یافتن پاسخ یک پرسش نیست: هر سرنخ پنجرهای تازه به رابطهها، خاطرهها و قضاوتهایی میگشاید که در فضای مدرسه شکل گرفتهاند.
روایت موازی کلی و هانا، گذشته و اکنون را به هم میدوزد و کنجکاوی را به موتور اصلی فصل نخست بدل میکند. جاذبهٔ ساختاری روایت فصل اول از الگویی روشن و مؤثر بهره میبرد: هر بخش به نوبت بر یکی از قطعات پازل تمرکز میکند و مخاطب را به بازنگری در برداشتهای پیشینش وامیدارد. این چینش، تماشاگر را به ادامهدادن ترغیب میکند، زیرا هر پاسخ نهتنها پرسشی را میبندد، بلکه پرسشی تازه میسازد.
تعلیق حاصل از آن، در بهترین لحظات، از جنس هیجان صرف نیست؛ تماشاگر میکوشد بفهمد چگونه شایعهها، بیتفاوتیها و رفتارهای ظاهراً کوچک در تجربهٔ آدمها معنایی بزرگ پیدا میکنند. بااینحال، همین ساختار گاهی به دام تکرار میافتد. تأکید پیدرپی بر «راز بعدی» ممکن است شخصیتها را به حاملان اطلاعات تبدیل کند و تأمل دربارهٔ تجربهٔ آنان را به حاشیه ببرد.
« میان راز و فقدان «۱۳ دلیل برای اینکه» با مرگی آغاز میشود که غیبتش از همان ابتدا حضوری سنگین دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در چنین لحظاتی، سریال بیش از آنکه به پیچیدگی روانی موقعیتها اعتماد کند، از تعلیق برای نگهداشتن توجه مخاطب کمک میگیرد. معمای مرکزی جذاب است، اما هرگاه این جاذبه بر باقی عناصر سایه میاندازد، اثر از ظرافتی که موضوعش طلب میکند فاصله میگیرد. نوجوانی بهمثابه میدان اجتماعی مدرسه در این مجموعه تنها پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ محیطی است که اعتبار، شایعه، دوستی و فشار همسالان در آن بهسرعت شکل میگیرند و تغییر میکنند.
سریال نشان میدهد که نوجوانان در جهانی بسته زندگی میکنند که در آن یک برداشت نادرست یا یک حرفِ دستبهدستشده میتواند سرنوشت رابطهها را عوض کند. این نگاه، از امتیازهای مهم اثر است: درد را صرفاً به یک لحظه یا یک فرد فرو نمیکاهد، بلکه شبکهای از رفتارها و مناسبات اجتماعی را پیش چشم میآورد.
اما پرداخت موضوعات سنگین همواره به یک اندازه سنجیده نیست. اثر گاه میخواهد همزمان دربارهٔ تنهایی، خشونت، آزار، افسردگی، مسئولیت فردی و سکوت جمعی سخن بگوید. فراوانی این موضوعات، اگر با مکث و پیوند کافی همراه نشود، خطر شلوغی و پراکندگی دارد. برخی رخدادها بهجای آنکه از دل شخصیتها و روابطشان بهتدریج بیرون بیایند، همچون تأکیدهایی جداگانه بر تلخی جهان داستان ظاهر میشوند.
« اما پرداخت موضوعات سنگین همواره به یک اندازه سنجیده نیست. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، سریال گاهی از مشاهدهٔ دقیق به سمت نمایش پُرشدت و گلدرشت حرکت میکند. بازیها و جانبخشی به سوگ بازی Dylan Minnette در نقش کلی، بر نوعی آشفتگی فروخورده تکیه دارد. او شخصیتی را میسازد که میان میل به دانستن، احساس گناه و ناتوانی در فهم کامل گذشته سرگردان است. این بازی بهویژه زمانی تأثیرگذار میشود که کلی نمیتواند احساساتش را به جملههایی مرتب و قانعکننده تبدیل کند؛ سکوت و مکث، در این لحظات، بیش از توضیح مستقیم سخن میگویند.
Katherine Langford نیز به هانا حضوری زنده و چندوجهی میبخشد. اهمیت این حضور در آن است که هانا فقط موضوع جستوجوی کلی باقی نمیماند؛ خاطرهها و روایت او، تصویری از فردی میسازند که نمیتوان بهآسانی در یک تعریف خلاصهاش کرد. بازیگران دیگر نیز در صحنههای احساسی، باورپذیری مناسبی دارند و واکنشهایشان به سوگ و اضطراب اغلب از نیروی عاطفی لازم برخوردار است.
بااینهمه، بعضی شخصیتها در متن فرصت کافی برای رسیدن به پیچیدگی پیدا نمیکنند و بیشتر به کارکرد روایی خود محدود میمانند. زبان و دیالوگ دیالوگها گاه میکوشند آشفتگی نوجوانی و دشواری بیان احساسات را بازتاب دهند، اما در برخی صحنهها بیش از اندازه توضیحی یا صیقلخورده به گوش میرسند.
« در نتیجه، سریال گاهی از مشاهدهٔ دقیق به سمت نمایش پُرشدت و گلدرشت حرکت میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیتها گاهی چنان روشن دربارهٔ معنای رویدادها سخن میگویند که انگار بهجای گفتوگوی طبیعی، مشغول بیان نتیجهٔ اخلاقی صحنهاند. این امر بهویژه در لحظاتی که روایت میخواهد موضوعی جدی را برجسته کند، آشکارتر میشود: نیت اثر قابلفهم است، اما جملهها همیشه به اندازهٔ احساس پشت آنها طبیعی نیستند.
این ناهماهنگی، ضربهای به باورپذیری میزند، زیرا سریال در بهترین حالت به جزئیات کوچک رفتار و واکنش تکیه دارد. وقتی شخصیتها به زبان بیانیه نزدیک میشوند، فاصلهای میان آنچه میگویند و آنچه تماشاگر در موقعیتشان باور میکند پدید میآید. بنابراین ضعف دیالوگ صرفاً مسئلهٔ زیبایی کلام نیست؛ گاهی مانع میشود که لحظههای مهم بهجای توضیحدادن خود، بهسادگی اثر بگذارند.
تأثیر عاطفی و مسئولیت بازنمایی فضای سنگین مجموعه از انتخابهای روایی و بازیها نیرو میگیرد و پس از پایان فصل نخست در ذهن باقی میماند. این ماندگاری میتواند دستاوردی هنری باشد، اما موضوع اثر مسئولیتی فراتر از ایجاد تأثر میطلبد. بازنمایی خودکشی و رنج روانی، هر اندازه در خدمت گفتوگو دربارهٔ مسائل دشوار باشد، ممکن است برای برخی مخاطبان تجربهای سنگین و آزارنده ایجاد کند.
« این ناهماهنگی، ضربهای به باورپذیری میزند، زیرا سریال در بهترین حالت به جزئیات کوچک رفتار و واکنش تکیه دارد. »
قوتها و کاستیها
سریال در طرح مسائل مهم، فضایی برای توجه به دردهای پنهان و پیامدهای رفتار جمعی فراهم میآورد؛ در عین حال، گاهی شدت نمایش را جایگزین عمق تحلیل میکند. از همین رو، برخی صحنهها بهنظر میرسد بیش از آنکه به رشد شخصیتها یا روشنشدن ابعاد تازهٔ داستان کمک کنند، برای شوکهکردن مخاطب طراحی شدهاند.
این انتخاب شاید در کوتاهمدت اثرگذار باشد، اما در بلندمدت میتواند حساسیت تماشاگر را کاهش دهد یا از پیچیدگی تجربهٔ انسانی بکاهد. سریال زمانی موفقتر است که بهجای اتکا به غافلگیری و شوک، بر پیامدهای عاطفی و اخلاقی رویدادها مکث میکند. فصل نخست و ادامهٔ مجموعه جذابیت فصل نخست تا حد زیادی از پیوند میان معما و سوگ میآید: تماشاگر هم میخواهد حقیقت را بفهمد و هم شاهد اثر آن حقیقت بر کلی و دیگران است.
اما این ظرفیت برای ادامهٔ مجموعه بهسادگی تکرارشدنی نیست. با گسترش داستان، خطر آن وجود دارد که روایت برای حفظ کشش، رخدادها و بحرانهای تازهای بیفزاید، بیآنکه هرکدام به همان اندازه ضرورت دراماتیک داشته باشند. حاصل، در فصلهای بعدی، میتواند کشدارشدن مسیر و فاصلهگرفتن از تمرکز روایی فصل اول باشد.
« سریال زمانی موفقتر است که بهجای اتکا به غافلگیری و شوک، بر پیامدهای عاطفی و اخلاقی رویدادها مکث میکند. »
جمعبندی
این افت، بیش از آنکه از کمبود موضوع ناشی شود، به دشواری حفظ توازن مربوط است: میان تعلیق و تأمل، میان گستردگی موضوعات و پرداخت عمیق آنها، و میان شدت عاطفی و صداقت شخصیتپردازی. فصل نخست در مرکز خود پرسشی روشن دارد و بیشتر عناصر را حول آن سامان میدهد؛ ادامهٔ مسیر، گاه به جای تعمیق همان هسته، از شاخههای فرعی نیرو میگیرد.
به همین دلیل، مجموعه برای بسیاری از مخاطبان در آغاز گیراتر و در ادامه نابرابرتر به نظر میرسد. جمعبندی «۱۳ دلیل برای اینکه» اثری پرکشش و عاطفی است که با معمای مرکزی خود، مخاطب را به تماشای فصل نخست فرامیخواند و با بازیهای باورپذیر و فضای اندوهبارش اثری ماندگار بر جا میگذارد.
قوت اصلی آن، پیوند دادن سوگ فردی با مناسبات مدرسه و پرسش از سهم رفتارهای روزمره در شکلگیری رنج دیگران است. در برابر، دیالوگهای گاه مصنوعی، صحنههای شوکآفرین و انباشت موضوعات سنگین، از ظرافت اثر میکاهند. فصلهای بعدی نیز در حفظ تمرکز و تازگی فصل نخست دشواری دارند. حاصل، مجموعهای ناهموار اما قابلتأمل است: اثری که در بهترین لحظاتش کنجکاوی را به همدلی بدل میکند، و در ضعیفترین لحظاتش، شدت را با عمق اشتباه میگیرد.
« به همین دلیل، مجموعه برای بسیاری از مخاطبان در آغاز گیراتر و در ادامه نابرابرتر به نظر میرسد. »
ثبت دیدگاه