نقد و بررسی
نقد Seasons in the Sun | 1986
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان مرگ و ملودرام «Seasons in the Sun» فیلمی تلویزیونی کانادایی به کارگردانی و نویسندگی Ain Soodor است که در ۱۹۸۶ ساخته شده و زمان نمایش آن حدود هفتادوچهار دقیقه است. هستهٔ داستان، خوانندهای بیمار است که میخواهد از صحنه فاصله بگیرد و واپسین روزهایش را به دور از شهرت و هیاهو بگذراند؛ اما ورود دانشمندی گریخته و مأمور سازمان اطلاعات مرکزی این خلوت را به آشوب میکشاند.
طرح، از همان ابتدا چند جنس روایی را کنار هم مینشاند: درام بیماری و مرگ، داستان موسیقی و تعقیبوگریز جاسوسی. این ترکیب وعدهٔ اثری نامتعارف را میدهد، اما فیلم بیش از آنکه این عناصر را به وحدتی استوار برساند، بر برخورد غریب آنها تکیه میکند. رؤیایی که قواعد خودش را دارد مهمترین ویژگی فیلم، فضای ناهموار و رؤیاگون آن است؛ فضایی که در آن رویدادها گاه بیش از آنکه حاصل منطق علتومعلولی باشند، شبیه اجزای خوابی آشفته به نظر میرسند.
جهان فیلم نه کاملاً واقعگراست و نه آشکارا فانتزی؛ در منطقهای میان این دو حرکت میکند و همین تعلیق، گاه به آن جذابیت میبخشد. تماشاگر ممکن است در لحظهای از خود بپرسد که آیا با روایتی معماگونه روبهروست یا با اثری که پیوندهای داستانیاش را بهدرستی برقرار نکرده است. این ابهام میتواند بخشی از هویت فیلم باشد، اما بهتنهایی انسجام نمیسازد.
رؤیاگونگی زمانی ثمربخش است که تصاویر، لحن یا دغدغهای مشترک آن را به تجربهای معنادار تبدیل کنند. در اینجا، حالوهوای عجیب گاه بهجای آنکه لایهای تفسیری بر داستان بیفزاید، کمبود اتصال میان صحنهها را برجسته میکند. فیلم جذابیتش را از همین بیقاعدگی میگیرد، ولی هزینهاش را نیز میپردازد: بخشی از مخاطبان نه در رمزوراز آن غرق میشوند، بلکه از دنبالکردن مسیر روایت بازمیمانند.
« طرح، از همان ابتدا چند جنس روایی را کنار هم مینشاند: درام بیماری و مرگ، داستان موسیقی و تعقیبوگریز جاسوسی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
موسیقی؛ حضور یک ستاره در نقش خودش موسیقی در فیلم صرفاً پسزمینه یا ابزار فضاسازی نیست؛ به نقطهٔ آغاز و بخشی از هویت اثر بدل میشود. انتخاب Terry Jacks، خوانندهای که نقش شخصیت اصلی را نیز بازی میکند، مرز میان زندگی هنری و نقش سینمایی را کمرنگ میسازد. او در مقام Terry Brandon، چهرهٔ هنرمندی را به نمایش میگذارد که شهرت و بیماری را همزمان بر دوش میکشد و میکوشد در برابر بحران، نوعی خلوت شخصی برای خود حفظ کند.
این همپوشانی میان خواننده و شخصیت میتوانست به فیلم صداقتی ویژه ببخشد؛ گویی زندگی حرفهای بازیگر، پژواکی در سرنوشت قهرمان مییابد. اما چنین انتخابی مسئولیتی دوچندان نیز ایجاد میکند: حضور خواننده باید به شخصیتپردازی کمک کند، نه آنکه جای آن را بگیرد. اجرای Jacks در لحظاتی کمرمق و ناپخته به نظر میرسد و شخصیت را از عمق عاطفیای که وضعیتش طلب میکند محروم میسازد.
در نتیجه، بیماری و میل به کنارهگیری بیشتر بهصورت موقعیتهایی داستانی باقی میمانند تا تجربههایی که از درون شخصیت لمس شوند. فیلم از نیروی موسیقی بهره میگیرد، اما همیشه نمیتواند آن را به نیرویی نمایشی و عاطفی تبدیل کند. برخورد جهانها و آشفتگی روایت ورود دانشمند گریخته و مأمور اطلاعاتی، داستان را از خلوت شخصی خواننده به قلمرو تعقیب و تنش سیاسی میبرد.
این جابهجایی، از نظر ایده، کنجکاویبرانگیز است: قهرمانی که درگیر محدودیتهای جسمی و چشمانداز مرگ است، ناگهان در ماجرایی گرفتار میشود که حرکت، خطر و تصمیمهای فوری میطلبد. تضاد میان این دو مقیاس ــ زندگی خصوصی و بازی قدرت ــ میتوانست محور دراماتیک نیرومندی بسازد. مشکل آن است که فیلم برای تبدیل این تضاد به روایتی روشن، زمینهچینی و پیوندهای کافی فراهم نمیکند.
« فیلم از نیروی موسیقی بهره میگیرد، اما همیشه نمیتواند آن را به نیرویی نمایشی و عاطفی تبدیل کند. »
شخصیتها و اجرا
برخی رویدادها بهسرعت ظاهر میشوند و پیش از آنکه اثرشان در ذهن تماشاگر بنشیند، جای خود را به موقعیتی دیگر میدهند. در بخشهایی، تعقیبوگریز جاسوسی بیشتر شبیه عنصری واردشده از فیلمی دیگر است تا ادامهٔ طبیعی داستان خواننده. چنین پراکندگیای الزاماً حاصل پیچیدگی نیست؛ پیچیدگی وقتی مؤثر است که مخاطب بتواند روابط میان شخصیتها، خطرها و انتخابها را دنبال کند.
اینجا گاه باید بیش از آنکه درگیر سرنوشت آدمها شد، برای فهمیدن جایگاه هر صحنه تلاش کرد. بازیها و دیالوگهای نابرابر بازیها نیز در شکلگیری این فاصله نقش دارند. اجرای نقش اصلی، بهویژه در لحظاتی که نیازمند آسیبپذیری یا کشمکش درونی است، آن استواری لازم را ندارد. وقتی بازیگر نمیتواند رنج و تردید شخصیت را بهطور قانعکننده منتقل کند، بار احساسی صحنه به گفتوگوها و موقعیتها منتقل میشود؛ اما دیالوگها نیز همیشه طبیعی و زنده نیستند.
بعضی جملهها چنان مستقیم یا ساختگی ادا میشوند که بهجای آشکارکردن رابطهها، توجه را به خودِ نوشتار جلب میکنند. این مسئله تنها به نقش اصلی محدود نمیماند. در فیلمی که همزمان از مخاطب میخواهد با یک هنرمند بیمار همدلی کند و تنش یک ماجرای اطلاعاتی را دنبال کند، بازیها باید نقشی اساسی در حفظ پیوستگی داشته باشند.
هنگامی که اجراها ناهمگوناند، جهان فیلم نیز ناپایدارتر جلوه میکند: شخصیتها گاه به جای آدمهایی با انگیزههای روشن، به مهرههایی در خدمت حرکت داستان بدل میشوند. بااینهمه، همین ناپختگی گاهی به حس خام و نامتعارف فیلم میافزاید؛ حسی که ممکن است برای تماشاگر علاقهمند به آثار نامتوازن، بخشی از جذابیت آن باشد.
« در بخشهایی، تعقیبوگریز جاسوسی بیشتر شبیه عنصری واردشده از فیلمی دیگر است تا ادامهٔ طبیعی داستان خواننده. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم کوتاه، مکثهای بلند کوتاهبودن فیلم امتیازی روشن است: روایت فرصت زیادی برای فرسودهکردن ایدهٔ مرکزی ندارد و زود وارد موقعیتهای اصلی میشود. بااینحال، مدتزمان محدود بهخودیخود ریتم منسجم نمیآفریند. پارهای از صحنهها کش میآیند و مکثهایی دارند که نه تعلیق را افزایش میدهند و نه شناخت ما از شخصیتها را عمیقتر میکنند.
از سوی دیگر، بعضی تحولها چنان شتابزده رخ میدهند که تماشاگر مجال درک وزن عاطفی آنها را پیدا نمیکند. این نوسان میان شتاب و سکون، تأثیر دوگانهای بر تجربهٔ تماشا میگذارد. فیلم بهندرت آنقدر طولانی میشود که خستگی کامل ایجاد کند، اما همیشه هم از زمان اندکش بهترین بهره را نمیبرد.
تدوین و چینش صحنهها میتوانستند پیوند میان موسیقی، بیماری و ماجرای جاسوسی را محکمتر کنند؛ در عوض، گاه این عناصر صرفاً پشت سر هم قرار میگیرند. نتیجه اثری است که از یک سو زود پیش میرود و از سوی دیگر در لحظاتی که باید ضرباهنگ داشته باشد، درجا میزند. جایگاه فیلم در میان آثار نامتعارف ارزش «Seasons in the Sun» را بهتر است نه در پرداختی بینقص، بلکه در جسارت ترکیبهایش جستوجو کرد.
فیلم میکوشد ترانه و ستارهٔ موسیقی را با درامی دربارهٔ بیماری و ماجرایی اطلاعاتی درهم بیامیزد؛ انتخابی که دستکم از یکنواختی فاصله میگیرد. نتیجه، اثری است که ممکن است برای مخاطبی که انتظار روایتی صیقلی و کاملاً سرراست دارد، گیجکننده یا کماثر باشد، اما برای تماشاگر کنجکاو، بهواسطهٔ حالوهوای غریب و تصمیمهای نامتعارفش، موضوعی برای تأمل فراهم میکند.
« بااینحال، مدتزمان محدود بهخودیخود ریتم منسجم نمیآفریند. »
قوتها و کاستیها
این فیلم بیش از آنکه با مهارت فنی یا عمق شخصیتپردازی در خاطر بماند، با ناهماهنگیهایش به یاد میآید: با فاصلهٔ میان ایدهٔ بلندپروازانه و اجرای ناپخته، و با لحظاتی که میتوانند هم ناخواسته مضحک باشند و هم بهنحوی عجیب، گیرایی پیدا کنند. اگر مخاطب بپذیرد که تجربهٔ فیلم لزوماً منظم و متوازن نخواهد بود، امکان دارد در همین آشفتگی چیزی زنده و غیرمتوقع بیابد.
جمعبندی «Seasons in the Sun» اثری کموبیش نامتوازن است که از برخورد موسیقی، مرگ و تعقیبوگریز جاسوسی، هویتی غریب برای خود میسازد. فضای رؤیاگون، ایدهٔ مرکزی نامأنوس و زمان کوتاه نمایش، آن را از تجربهای کاملاً عادی دور میکنند؛ اما روایت پراکنده، بازی کمجان نقش اصلی، دیالوگهای مصنوعی و ریتم نوسانی مانع میشوند این ویژگیها به درامی یکپارچه بدل شوند.
فیلم نه اثری استوار و خوشساخت، بلکه تجربهای حاشیهای و عجیب است که جذابیتش در همان ناتمامی و بیقراری نهفته است. تماشاگرانی که از روایتهای نامتعارف و آثار ناهموار استقبال میکنند، احتمالاً بیش از کسانی که پیوستگی و پرداخت کلاسیک میجویند، از مواجهه با آن بهره خواهند برد.
ثبت دیدگاه