نقد و بررسی
نقد 10 Minutes Gone | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سرقتی که به معمایی کمجان بدل میشود «ده دقیقه از دسترفته» با طرحی آشنا اما بالقوه جذاب آغاز میشود: سرقتی که از کنترل خارج شده، جواهراتی ناپدیدشده و مردی که پس از ضربهای به سر، بخشی از حافظهاش را از دست داده است. فرانک، خلافکاری کارکشته، نهتنها باید بفهمد چه کسی به گروه خیانت کرده، بلکه ناچار است پیش از آنکه رئیس بیرحمش، رِکس، او را از سر راه بردارد، به واقعیت آن شب برسد.
فیلم به کارگردانی Brian A. Miller ساخته شده و Michael Chiklis و Bruce Willis را در نقشهای اصلی دارد؛ مدتی نزدیک به نود دقیقه نیز برای پیشبرد این تعقیبوگریز در نظر گرفته شده است. ایدهٔ مرکزی، تماشاگر را به پرسشی ساده و مؤثر پیوند میزند: در میان همدستان فرانک، چه کسی بازی دوگانهای در پیش گرفته است؟
با این حال، جذابیت چنین معمایی وابسته به دو عامل است: سرنخهایی که درست و سنجیده پخش شوند و شخصیتهایی که هرکدام انگیزهای باورپذیر برای پنهانکاری داشته باشند. فیلم در طراحی این چارچوب وعدهٔ یک تریلر جنایی پرکشمکش را میدهد، اما در عمل میان هیجانِ کشف حقیقت و روایت شتابزدهای گرفتار میشود که گاه فرصت نمیکند پرسشهای خودش را بهدرستی بپرورد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
معما و بازی با حافظه فراموشی فرانک، دستمایهای برای بازسازی واقعه از زاویههای گوناگون است. فلشبکها قطعاتی از سرقت را دوباره پیش چشم میآورند و به تماشاگر امکان میدهند رخدادها را با اطلاعاتی تازه بازبینی کند. این رفتوبرگشت زمانی، در اصل میتوانست ساختار فیلم را از یک ماجرای معمول انتقام فراتر ببرد: حقیقت نه یکباره، بلکه لایهبهلایه آشکار شود و هر خاطره، برداشت پیشین را به پرسش بکشد.
اما شکل اجرا اغلب بهجای آنکه تعلیق را تشدید کند، جریان روایت را قطع میکند. فلشبک زمانی بیشترین اثر را دارد که جزئیاتش همزمان چیزی را روشن کنند و چیزی را مبهمتر سازند؛ اینجا اما بازگشتها چندان ظریف یا پُرمعنا نیستند که احساس کشف را زنده نگه دارند. فیلم میخواهد تماشاگر را به مشارکت در حل معما دعوت کند، ولی بعضی نشانهها چنان آشکارند که حدسزدن بهجای فعالیتی لذتبخش، به انتظار برای تأیید یک گمان تبدیل میشود.
وقتی پیچ اصلی زودتر از موعد قابلپیشبینی شود، بخش مهمی از نیروی محرکهٔ داستان از میان میرود. فرانک؛ محور انتقام و بقا فرانک همزمان با دو مسئله روبهروست: باید بفهمد چه بر سر سرقت آمده و از خطری که رِکس بر او تحمیل کرده جان سالم بهدر ببرد. این دو مسیر، بالقوه میتوانند شخصیتی چندوجهی بسازند؛ مردی که در جستوجوی حقیقت، با مسئولیتهای خود و رابطهاش با اعضای گروه نیز روبهرو میشود.
« معما و بازی با حافظه فراموشی فرانک، دستمایهای برای بازسازی واقعه از زاویههای گوناگون است. »
شخصیتها و اجرا
افزون بر این، پیوند عاطفی او با برادرش میتوانست به قصه وزنی فراتر از تعقیب خائن بدهد. بخش زیادی از بار فیلم بر دوش Michael Chiklis است. حضور او به فرانک نوعی صلابت میبخشد و وجه انتقامجویانهٔ داستان را تا حدی سرپا نگه میدارد. بااینحال، بازی بهتنهایی قادر نیست خلأهایی را پر کند که از پرداخت ناکافی شخصیت ناشی میشوند.
فرانک بیش از آنکه در طول ماجرا تغییر کند یا لایههای تازهای از خود نشان دهد، در مقام نیرویی برای پیشبرد کنش باقی میماند: میپرسد، دنبال میکند و با تهدیدها روبهرو میشود. تماشاگر میتواند خطر پیرامون او را دریابد، اما کمتر فرصت مییابد از درون به او نزدیک شود. گروهی که به شخصیت تبدیل نمیشود ساختار بازجوییهای پیدرپی، اعضای گروه را یکییکی در برابر فرانک قرار میدهد.
چنین الگویی میتواند فضایی سرشار از سوءظن بسازد؛ هر نفر چیزی برای پنهانکردن داشته باشد و هر مکالمه، رابطهای تازه را زیر نور ببرد. در این فیلم، اما بسیاری از شخصیتهای فرعی بیشتر کارکردی روایی دارند تا حضوری مستقل. آنها برای ارائهٔ سرنخ، ایجاد مانع یا پیشبردن صحنه وارد میشوند، بیآنکه پیش از آن به اندازهٔ کافی شناخته شده باشند.
« افزون بر این، پیوند عاطفی او با برادرش میتوانست به قصه وزنی فراتر از تعقیب خائن بدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه آن است که اتهامها و بازخواستها همیشه بار دراماتیک لازم را پیدا نمیکنند. اگر تماشاگر با افراد گروه پیوندی نساخته باشد، احتمال خیانت هرکدام نیز چندان تکاندهنده نخواهد بود. معما برای اثرگذاری، صرفاً به پنهانکردن پاسخ نیاز ندارد؛ باید اهمیت پاسخ را نیز به مخاطب منتقل کند. «ده دقیقه از دسترفته» در بخش نخست بهتر از بخش دوم عمل میکند: کنجکاوی دربارهٔ هویت خائن ایجاد میشود، اما اهمیت عاطفی روابط و سرنوشت شخصیتها به همان اندازه رشد نمیکند.
دیالوگ، کنش و ریتم دیالوگها قرار است فضای دنیای خلافکاران را بسازند، شخصیتها را از هم متمایز کنند و اطلاعات داستانی را منتقل سازند. بااینحال، پراکندگی گفتوگوها گاهی حس انسجام را تضعیف میکند. بعضی جملهها چنان به نظر میرسند که تنها برای رساندن اطلاعات یا آمادهکردن صحنهٔ بعدی نوشته شدهاند؛ نه از دل رابطهای مشخص برمیآیند و نه به کشف تازهای دربارهٔ گوینده میانجامند.
ازاینرو، گفتوگوها کمتر به تنش پنهان میان افراد جان میدهند و بیشتر نقش اتصالدهندهٔ بخشهای روایت را پیدا میکنند. صحنههای اکشن نیز از همین کمبود رنج میبرند. در فیلمی که بر سرقت، تعقیب و انتقام بنا شده، درگیریها باید هم از نظر فضایی روشن باشند و هم پیامد احساسی داشته باشند. اما کنشها گاه بیمنطق یا کمرمق جلوه میکنند و ضرباهنگی که انتظار میرود تماشاگر را درگیر کند، شکل نمیگیرد.
« نتیجه آن است که اتهامها و بازخواستها همیشه بار دراماتیک لازم را پیدا نمیکنند. »
قوتها و کاستیها
خشونت بهخودیخود هیجان نمیآفریند؛ وقتی انگیزه و جغرافیای صحنه مبهم باشد، حتی تیراندازی و تعقیب هم بیشتر به توقفهایی میان گفتوگوها شبیه میشوند تا اوجهای داستانی. بازیها و ظرفیت ازدسترفتهٔ چهرههای آشنا حضور Bruce Willis در نقش رِکس و Michael Chiklis در نقش فرانک میتوانست برای فیلم نوعی ثقل ایجاد کند.
تفاوت جایگاه دو شخصیت نیز زمینهٔ خوبی برای تقابل فراهم میآورد: یکی صاحب قدرتی است که از دور فرمان میدهد و دیگری در میدان، با پیامدهای تصمیمهای او دستوپنجه نرم میکند. با وجود این، ظرفیت این تقابل بهطور کامل به کار گرفته نمیشود. رِکس بیشتر نماد تهدید و قدرت باقی میماند تا شخصیتی با منطق روانی روشن، و رابطهٔ او با فرانک نیز به اندازهای بسط نمییابد که بار اصلی درام را حمل کند.
در بخشهایی از فیلم، بازیها تصنعی به نظر میرسند و واکنشها با شدت موقعیت تناسب کافی ندارند. این مسئله، بهویژه در صحنههایی که قرار است اضطراب یا خشونت ناگهانی ایجاد کنند، فاصلهای میان رخداد و احساس تماشاگر میاندازد. اگر مخاطب بعضی لحظهها را ناخواسته خندهدار بیابد، علت تنها ضعف یک اجرا نیست؛ حاصل کنار هم قرارگرفتن دیالوگهای ناموزون، کنشهای کماقناع و شخصیتهایی است که هنوز فرصت نیافتهاند به آدمهایی باورپذیر بدل شوند.
« با وجود این، ظرفیت این تقابل بهطور کامل به کار گرفته نمیشود. »
جمعبندی
جمعبندی «ده دقیقه از دسترفته» از مصالحی برخوردار است که روی کاغذ برای یک تریلر جنایی سرگرمکننده مناسباند: سرقتی نافرجام، حافظهای ناقص، گروهی مشکوک و تهدید رئیس تبهکار. فلشبکها نیز گاه به فیلم امکان میدهند ماجرا را از چند منظر بازسازی کند، و Michael Chiklis با حضورش میکوشد مرکز ثقل داستان را حفظ کند.
بااینهمه، ایدهٔ معمایی فیلم از پرداختی برخوردار نیست که تعلیق را تا پایان زنده نگه دارد؛ پیچ داستان زود قابلحدس میشود، شخصیتهای فرعی چندان جان نمیگیرند و دیالوگها و صحنههای اکشن نیز اغلب اثر لازم را ندارند. این فیلم بیش از آنکه تجربهای پرتنش دربارهٔ خیانت و حافظه باشد، نمونهای از اثری است که ایدهای قابلاستفاده را با اجرای کمدقت هدر میدهد.
تماشاگرِ علاقهمند به تریلرهای سرقت شاید برای دنبالکردن پرسش مرکزی با آن همراه شود، اما انتظار معمایی پیچیده، اکشنی خوشساخت یا شخصیتهایی ماندگار، احتمالاً برآورده نخواهد شد.@endsection
ثبت دیدگاه