نقد و بررسی
نقد 7 Days in Hell | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
هجوِ مسابقه و افسانهسازی ورزشی «۷ روز در جهنم» از همان عنوانش وعده میدهد که با مسابقهای فراتر از حد معمول روبهرو هستیم؛ اما هدف اصلی فیلم بازسازی یک رقابت ورزشی نیست، بلکه دستانداختن شیوهای است که ورزش حرفهای، رسانهها و مستندهای تلویزیونی از رقابتها اسطوره میسازند. روایت در قالب مستندنمایی عرضه میشود: گویی سالها از مسابقهای تاریخی گذشته و اکنون کارشناسان، شاهدان و چهرههای حاضر در ماجرا میکوشند ابعاد آن را توضیح دهند.
همین جدیتِ ظاهری، زمینهٔ طنز را فراهم میکند. فیلم موقعیتی نامعقول را با زبان گزارشهای معتبر میپوشاند و از تضاد میان لحن خونسرد و محتوای اغراقآمیزش خنده میگیرد. مسابقهای که بهانهٔ روایت است در مرکز داستان، آرون ویلیامز و چارلز پول قرار دارند؛ دو بازیکن با پیشینهها و خلقوخوی متضاد که رویاروییشان به مسابقهای هفتروزه بدل میشود.
این چارچوب به فیلم اجازه میدهد همزمان چند چیز را به هجو بگیرد: فشار رقابت، شخصیتسازی رسانهای، انتظار تماشاگران و میل به یافتن معنایی بزرگ در هر رویداد ورزشی. مسابقه فقط مسابقه نیست؛ بستری است برای بازگویی گذشتهٔ دو قهرمان، واکنش اطرافیان و انباشتهشدن اتفاقاتی که هرکدام بهتنهایی میتوانند موضوع گزارشی جداگانه باشند.
« همین جدیتِ ظاهری، زمینهٔ طنز را فراهم میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در شرح مسیر دو شخصیت، از واقعنمایی بهعنوان ابزار بازی استفاده میکند. هرچه جزئیات عجیبتر میشوند، روایت با اطمینان بیشتری آنها را در قالب تاریخ شفاهی عرضه میکند. این شیوه، بهویژه برای مخاطبی که با مستندهای ورزشی و روایتهای پرطمطراق دربارهٔ «لحظههای سرنوشتساز» آشناست، جذابیت دارد.
فیلم از ما نمیخواهد واقعیت را باور کنیم؛ از ما میخواهد ببینیم چگونه لحن و قالب میتوانند حتی مضحکترین ماجراها را جدی جلوه دهند. ساختار مستندنما و بازی با اعتبار یکی از دستاوردهای اصلی اثر، تقلید دقیق از دستور زبان مستند تلویزیونی است. مصاحبهها، تصاویر آرشیویِ ساختگی، گزارشهای ورزشی و حضور چهرههایی که نقش خودشان را بازی میکنند، به جهان فیلم ظاهری آشنا میبخشند.
این عناصر صرفاً تزئین نیستند؛ هرکدام به شوخی مرکزی فیلم خدمت میکنند: رسانهها چگونه با تکرار روایتها و گردآوردن شاهدان، واقعهای را به افسانه تبدیل میکنند. در عین حال، فیلم از اعتبار قالب خود سوءاستفادهٔ خلاقانهای میکند. مصاحبهشوندگان با لحنی جدی دربارهٔ موضوعاتی سخن میگویند که آشکارا از مرز عقل متعارف عبور کردهاند.
« فیلم در شرح مسیر دو شخصیت، از واقعنمایی بهعنوان ابزار بازی استفاده میکند. »
شخصیتها و اجرا
فاصلهٔ میان رفتار حرفهای آنان و بیقاعدگی ماجرا، سرچشمهٔ بخش مهمی از خندههاست. بااینحال، همین شگرد گاهی بیش از اندازه آشکار میشود: وقتی تقریباً همهٔ موقعیتها با هدف غافلگیرکردن طراحی شدهاند، مخاطب ممکن است بهجای ورود به جهان فیلم، منتظر شوخی بعدی بماند. دو قهرمان، دو جنس کمدی اندی سمبرگ در نقش آرون، انرژی بیقرار و خودنمایانهای به شخصیت میدهد.
آرون در تصویری که فیلم از او میسازد، نه فقط ورزشکاری سرکش، بلکه چهرهای است که گویی بهخوبی فهمیده چگونه از رسوایی و شهرت برای ساختن افسانهٔ شخصیاش بهره ببرد. سمبرگ این خودآگاهی را با بازی پرتحرک و اغراقشده پیش میبرد و به نقش، حضوری کمیک و سرزنده میبخشد. کمدی او بیشتر از جنس انفجار و نمایش است؛ هر حرکتش انگار اعلام میکند که قواعد معمول برایش نوشته نشدهاند.
کیت هرینگتون در نقش چارلز، نقطهٔ مقابل مناسبی برای این آشوب است. بازی او بر خویشتنداری و نوعی سادگی خشک تکیه دارد؛ کیفیتی که با فضای هجوآمیز فیلم تناسب دارد و تفاوت شخصیتش را با آرون برجسته میکند. جذابیت نقش در این است که هرینگتون، بهجای تکرار تصویری که مخاطب ممکن است از او بشناسد، وارد قلمرویی کمیک میشود و جدیت چهرهاش را به بخشی از شوخی بدل میکند.
« فاصلهٔ میان رفتار حرفهای آنان و بیقاعدگی ماجرا، سرچشمهٔ بخش مهمی از خندههاست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هماهنگی و تضاد این دو بازیگر، موتور انسانی فیلم است؛ هرچند گاهی شخصیتپردازی آنها بیشتر بهانهای برای شوخی است تا مسیری برای تحول درونی. ریتم، تدوین و تراکم شوخیها کوتاهی فیلم به سود آن تمام میشود. اثر فرصت چندانی برای فرسودن ایدهٔ مرکزی پیدا نمیکند و معمولاً پیش از آنکه یک شوخی کاملاً از نفس بیفتد، سراغ موقعیتی تازه میرود.
تدوین میان مصاحبهها، بازسازیها و بخشهای مربوط به مسابقه جابهجا میشود و این تغییر مداوم، حس آشفتگی کنترلشدهای ایجاد میکند. ریتم تند همچنین به فیلم اجازه میدهد از چند نوع طنز بهره ببرد: هجو رسانهای، شوخیهای تصویری، طنز موقعیت و شوخیهای صریحتر و بدنی. اما تراکم شوخیها همیشه به معنای ضرباهنگ موفق نیست.
بعضی موقعیتها بیش از اندازه کش مییابند و از تکرار، نیروی خود را از دست میدهند. بخشهایی که بر جریان خود مسابقه تمرکز دارند، در قیاس با مصاحبههای عجیب و روایتهای پیرامونی، گاه کمرمقتر به نظر میرسند. فیلم در لحظاتی چنان مشتاق افزودن اتفاقی نامنتظره است که فرصت کافی برای پرداختن به شوخی قبلی یا پرورش یک موقعیت بهدست نمیآورد.
« ریتم، تدوین و تراکم شوخیها کوتاهی فیلم به سود آن تمام میشود. »
قوتها و کاستیها
لحن نامتوازن و مرزهای سلیقه «۷ روز در جهنم» بهعمد از نزاکت فاصله میگیرد و بخشی از طنزش را بر شوخیهای خام، مبتذل و نامتعارف بنا میکند. این انتخاب با جهان بیپروا و اغراقشدهٔ اثر هماهنگ است، اما برای همهٔ تماشاگران کار نمیکند. اگر شوخیهای رکیک یا بدنی برای مخاطب خوشایند نباشد، تکرار آنها میتواند از جذابیت فیلم بکاهد.
همچنین برخی لحظات، بهجای آنکه از هجو مستندنمایی یا فرهنگ ورزش زاده شوند، بیشتر بر شوک و بیپروایی تکیه دارند. ناهمواری لحن نیز از همینجا ناشی میشود. فیلم گاهی چنان خوب قواعد مستند ورزشی را تقلید میکند که هجو آن ظریف و دقیق به نظر میرسد؛ سپس ناگهان به کمدی اغراقآمیز و بیمهار رو میآورد.
این تغییر میتواند بخشی از جذابیت اثر باشد، زیرا نظم مستند را پیدرپی به هم میزند، اما گاهی انسجام طنز را تضعیف میکند. در نتیجه، اثر بیش از آنکه تجربهای یکپارچه باشد، مجموعهای از لحظات موفق و چند شوخی کماثرتر است. جمعبندی «۷ روز در جهنم» کمدی ورزشی متعارفی نیست؛ مستندنمایی فشرده و جسورانهای است که از مسابقهٔ تنیس بهعنوان سکویی برای هجوِ شهرت، رسانه و اسطورهسازی استفاده میکند.
« این انتخاب با جهان بیپروا و اغراقشدهٔ اثر هماهنگ است، اما برای همهٔ تماشاگران کار نمیکند. »
جمعبندی
قالب مستند، تقابل بازیهای اندی سمبرگ و کیت هرینگتون و ریتم پرشتاب، به فیلم شخصیت میبخشند. در برابر، شوخیهای خام، افتوخیز در ضرباهنگ و نوسان میان واقعنمایی هجوآمیز و اغراق بیمهار، مانع از آن میشوند که همهٔ لحظات به یک اندازه اثرگذار باشند. این فیلم برای تماشاگرانی جذابتر است که کمدی نامتعارف و بازی با قالبهای تلویزیونی را میپسندند و از طنزی که گاه عمداً گستاخ و کودکانه میشود، گریزان نیستند.
در بهترین لحظات، «۷ روز در جهنم» نشان میدهد چگونه یک مسابقه میتواند زیر دست رسانهها به افسانهای پرزرقوبرق تبدیل شود؛ و در لحظات ضعیفتر، خودِ انبوه شوخیها جای انسجام را میگیرد. حاصل، اثری کوتاه، پرانرژی و بهیادماندنی است که بیش از آنکه در پی واقعنمایی باشد، از وانمودکردن به واقعیت لذت میبرد.
« قالب مستند، تقابل بازیهای اندی سمبرگ و کیت هرینگتون و ریتم پرشتاب، به فیلم شخصیت میبخشند. »
ثبت دیدگاه