نقد و بررسی
نقد Judex | 1963
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی یک جهان کهنه ژرژ فرانژو در «ژودکس» به سراغ میراث لوئی فویاد میرود، اما نه برای بازسازی بیکموکاستِ یک ماجرای قدیمی. فیلم ادای دینی است به سینمای دنبالهدارِ صامت؛ سینمایی که قهرمانان نقابدار، تبهکاران پرآبوتاب و دسیسههای بیوقفهاش تماشاگر را از یک تعلیق به تعلیقی دیگر میکشاند.
داستان از تهدید بانکدار فاسد، فاورو، به دست انتقامجویی مرموز به نام ژودکس آغاز میشود؛ اما فیلم بیش از آنکه بخواهد سازوکار دقیق یک معمای جنایی را شرح دهد، تماشاگر را وارد فضایی رؤیاگون و پرنقاب میکند. فرانژو روایت مفصل و چندساعتهٔ اثر اولیه را به فیلمی بلند تبدیل کرده و در این فشردهسازی، بخشی از توضیحها و انگیزهها را کنار گذاشته است؛ انتخابی که گاه به سود حالوهواست و گاه به زیان وضوح قصه.
قصه در مرز معما و خیال در مرکز ماجرا، ژودکس قرار دارد؛ چهرهای رازآلود که برای مجازات فاورو نقشه میکشد و در مسیرش با آدمهایی روبهرو میشود که هر کدام برنامه و خواستهای جداگانه دارند. فیلم از الگوهای ماجرایی آشنا بهره میگیرد: هویتهای پنهان، جابهجایی نقشها، تهدید، تعقیب و گریز و نقشههایی که با نقشههای دیگر تلاقی میکنند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این عناصر قرار نیست همیشه به زنجیرهای کاملاً منطقی و بینقص بدل شوند. در عوض، فیلم به منطق خیالپردازانهٔ سریالهای قدیمی وفادار میماند؛ جایی که رخداد بعدی گاهی بیشتر برای برانگیختن شگفتی و پیشبرد بازی طراحی شده تا برای پاسخگویی به همهٔ پرسشهای تماشاگر. از همین رو، روایت ممکن است در بخشهایی شلوغ یا تصادفی به نظر برسد.
آدمها ناگهان در موقعیتی تازه ظاهر میشوند، نقشهای بهسرعت جای نقشهٔ قبلی را میگیرد و ماجرا گاه از یک رشته اتفاق هیجانانگیز به رشتهای دیگر میجهد. این آشفتگی را میتوان نقصی واقعی دانست، بهویژه برای تماشاگری که پیوندهای علّی روشن و شخصیتپردازی روانشناختی میخواهد. اما در عین حال، همین بیقراری بخشی از طعم اثر است: «ژودکس» میخواهد همچون داستانی مصور و پیدرپی، پر از حرکت و دگرگونی باشد، نه همچون معمایی که هر قطعهاش با دقت در جای خود بنشیند.
ژودکس و سایهٔ شخصیتهای دیگر ژودکس از نظر ظاهری قهرمانی گیراست: ناشناخته، حسابگر و برخوردار از مهارتی که به او امکان میدهد جهان اطراف را به صحنهٔ نمایش بدل کند. بازی چانینگ پولاک، شعبدهباز آمریکایی، بر همین کیفیت نمایشی تکیه دارد. حضور او بیش از آنکه بر ظرافتهای روانی استوار باشد، به جذابیت تصویر و رازآلودگی چهرهاش وابسته است.
« این عناصر قرار نیست همیشه به زنجیرهای کاملاً منطقی و بینقص بدل شوند. »
شخصیتها و اجرا
این انتخاب با روح فیلم سازگار است، هرچند ممکن است قهرمان را اندکی سرد و دور از دسترس جلوه دهد. ژودکس گاه همچون نشانهای از عدالت و انتقام در قاب حضور دارد، نه شخصیتی که فیلم بخواهد درونش را با جزئیات بکاود. در مقابل، دایانا مونتی با انرژی و انعطاف بیشتری توجه را جلب میکند. او میتواند نقاب عوض کند، نقشه بریزد و با تغییر ظاهر، فضای صحنه را دگرگون سازد.
فرانژو نیز آشکارا به این نیروی بازیگوش و تهدیدآمیز علاقهمند است. ژاکلین، با بازی ادیت اسکوب، سویهٔ دیگری از فیلم را نمایندگی میکند: وقار، معصومیت و نوعی سکون شاعرانه. کنار هم قرار گرفتن این چهرهها، بهجای ساختن شخصیتهایی کاملاً واقعگرا، آرایشی نمادین میسازد؛ قهرمان، زنِ توطئهگر و قربانیِ گرفتار هر یک گویی از دل افسانهای سینمایی بیرون آمدهاند.
تصویر، لباس و صحنهآرایی بزرگترین نیروی «ژودکس» را باید در تصویر جستوجو کرد. فرانژو بهجای آنکه همهچیز را در خدمت توضیح قصه قرار دهد، از ترکیببندی، نور، پوشش و حرکت برای خلق جهانی مستقل بهره میگیرد. فیلم سیاهوسفید است، اما قابهایش از نظر بصری کمرمق نیستند: تضادهای روشن و تاریک، خطوط منظم فضاهای داخلی و حضور چهرههای نقابپوش، مدام چشم را به جزئیات تازه هدایت میکنند.
« این انتخاب با روح فیلم سازگار است، هرچند ممکن است قهرمان را اندکی سرد و دور از دسترس جلوه دهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جهان فیلم نه بازسازی تاریخی دقیقی است و نه مکانی کاملاً خیالی؛ بیشتر فضایی معلق میان گذشته و افسانه است، چنانکه تماشاگر حس میکند در زمانی سپریشده اما همچنان زنده قدم میزند. مهمانی نقابدار، با ماسکهای پرنده و لباسهای چشمگیر، نمونهٔ فشردهای از همین رویکرد است. این صحنه نه فقط جلوهای تزئینی، بلکه بیانیهای دربارهٔ ماهیت فیلم است: در جهانی که همه چیزی را پنهان میکنند، لباس و نقاب همزمان هم ابزار فریباند و هم زیبایی بصری.
ترکیب شکوه و غرابت، مهمانی را به یکی از ماندگارترین لحظههای اثر بدل میکند. حتی تماشاگرانی که پیگیری خط روایی برایشان دشوار است، احتمالاً تصویرهای این بخش را به خاطر خواهند سپرد. موسیقی موریس ژار نیز در شکل دادن به حالوهوای صحنهها سهم دارد و به فیلم کیفیتی نمایشی میبخشد. ریتم و لذتِ پیچوخمها ریتم فیلم با معیارهای تریلرهای پرشتاب امروزی سنجیده نمیشود.
«ژودکس» گاهی مکث میکند و اجازه میدهد تماشاگر در فضا، لباسها و ژستها تأمل کند؛ گاهی نیز ناگهان سراغ حقهای تازه یا خطری جدید میرود. نتیجه، نوعی نوسان میان تأنی و هیجان است. این نوسان برای کسی که انتظار تعلیقی پیوسته و شتابان دارد میتواند خستهکننده باشد، اما با منطق ادای دین به سینمای صامت همخوانی دارد؛ سینمایی که اغلب با تصویر، ژست و صحنههای نمایشی پیش میرفت.
« مهمانی نقابدار، با ماسکهای پرنده و لباسهای چشمگیر، نمونهٔ فشردهای از همین رویکرد است. »
قوتها و کاستیها
مشکل زمانی پدیدار میشود که تکرارِ الگوی تهدید، نجات و تغییر نقشه، بیش از آنکه انتظار بسازد، حس آشنایی زودرس ایجاد کند. بعضی بخشها بهجای افزودن لایهای تازه به ماجرا، صرفاً دور دیگری از همان بازیاند. بااینحال، فیلم در لحظههای پرتحرک دوباره جان میگیرد: حقهها و پیچوخمها سرگرمکنندهاند و رویاروییهای بدنی، بهویژه در بخشهای پایانی، انرژی ماجراجویانهٔ اثر را تقویت میکنند.
هیجان اینجا بیشتر از جنس سرگرمی و نمایش است تا دلهرهٔ واقعگرایانه؛ فیلم نمیخواهد تماشاگر را در اضطرابی سنگین فرو ببرد، بلکه میخواهد او را با شوخیِ نقابها و شورِ تعقیبوگریز همراه کند. ادای دین یا تجربهای مستقل؟ تماشای «ژودکس» با آگاهی از پیوندش با آثار فویاد میتواند لذت فیلم را بیشتر کند، اما شرط لازم برای دریافت آن نیست.
فرانژو عناصر دنیای سریالی را میگیرد و آنها را به لحنی شخصی و شاعرانه میآمیزد. او به گذشته ادای احترام میکند، بیآنکه فیلم را صرفاً به موزهای از نشانههای قدیمی تبدیل کند. بااینحال، این ادای دین گاهی چنان بر صورت و حالوهوا تکیه دارد که قصه و انگیزههای شخصیتها کمرنگ میشوند.
« بعضی بخشها بهجای افزودن لایهای تازه به ماجرا، صرفاً دور دیگری از همان بازیاند. »
جمعبندی
آنچه در یک سریال بلند میتواند با قسمتهای متعدد فرصت گسترش پیدا کند، در نسخهٔ سینمایی فشردهتر و در نتیجه مبهمتر میشود. از این رو، «ژودکس» بیش از آنکه برای تماشاگرِ خواهان روایتی کاملاً سرراست ساخته شده باشد، برای بینندهای جذاب است که از دیدن سینما بهمثابه بازیِ نور، لباس و هویت لذت میبرد.
فیلم در لحظات بصریاش مطمئنتر از لحظات توضیحیاش است و در آفرینش فضا موفقتر از بستن همهٔ گرههای داستانی. این ناهمترازی هم سرچشمهٔ ضعف آن است و هم بخشی از جذابیتش: فیلم گاهی از دسترس منطق سختگیرانه میگریزد تا به قلمرو رؤیا و نمایش نزدیک شود. جمعبندی «ژودکس» اثری است که بهتر است با انتظار درست به تماشایش نشست: نه بهعنوان معمایی بینقص، بلکه بهعنوان ماجرایی خیالانگیز و آگاهانه قدیمینما.
داستان آن در جاهایی تکراری، شلوغ و متکی به تصادف به نظر میرسد و قهرمانش همیشه از نظر بازیگری یا پرداخت روانی به اندازهٔ تصویرش گیرایی ندارد. در عوض، فضای مرموز، طراحی بصری چشمگیر، مهمانی نقابدار و شورِ دسیسهها، فیلم را به تجربهای خاص بدل میکنند. ارزش «ژودکس» بیش از آنکه در استحکام پیرنگ باشد، در حسِ تماشای جهانی است که هم به گذشته تعلق دارد و هم در رؤیای شخصی فرانژو دوباره جان گرفته است؛ جهانی که ممکن است همهٔ جزئیاتش در خاطر نماند، اما تصویرهایش بهسادگی محو نمیشوند.
« فیلم در لحظات بصریاش مطمئنتر از لحظات توضیحیاش است و در آفرینش فضا موفقتر از بستن همهٔ گرههای داستانی. »
ثبت دیدگاه