نقد و بررسی
نقد The Witches of Eastwick | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و جهان داستان «جادوگران ایستویک» ساختهٔ جورج میلر، اقتباسی از رمان جان آپدایک و آمیزهای نامتعارف از فانتزی، کمدی سیاه و وحشت است. فیلم با سه زن مستقل اما ناکام در زندگی عاطفیشان آغاز میشود؛ زنانی که در شهری کوچک و خوشمنظره زندگی میکنند و در جمعهای دوستانه از مرد آرمانی و خواستههای پنهانشان حرف میزنند.
ورود مردی مرموز و پرزرقوبرق، این آرزوها را از خیال به واقعیت نزدیک میکند؛ اما هر موهبتی در این جهان جادویی، سایهای هم با خود دارد. داستان را میتوان بدون افشای پیچشهای اصلی، قصهٔ بیدارشدن نیروهایی دانست که شخصیتها پیشتر از وجودشان خبر نداشتهاند. جذابیت فیلم تنها در جادوهای دیدنی یا موقعیتهای مضحکش نیست؛ نیروی آن از برخورد خواستههای سرکوبشده با جامعهای محافظهکار میآید.
ایستویک در ظاهر آرام و آراسته است، اما زیر این سطح، میل، حسادت، ترس و میل به کنترل جریان دارد. سه زن و معنای خواستن الکساندرا، جین و سوکی سه شخصیت همسان نیستند؛ تفاوت تجربهها و خلقوخوهایشان به دوستی آنها جان میبخشد. هر یک به شکلی از وضع موجود ناراضی است، اما نارضایتیشان به تلخی محض بدل نشده؛ در شوخیها و گفتوگوهایشان میتوان نوعی آزادیخواهی خام و بازیگوشانه دید.
جمع دوستانهشان به فضایی برای بیان خواستههایی تبدیل میشود که در زندگی روزمره شاید مجال بروز نداشته باشند. فیلم از این سهگانه برای طرح پرسشی ساده اما پربار استفاده میکند: اگر کسی بتواند آرزویش را بیواسطه به دست آورد، آیا واقعاً به آزادی میرسد؟ پاسخ فیلم یکدست یا فلسفی نیست، اما پیامدهای خیالپردازی را با طنزی گزنده دنبال میکند.
« ایستویک در ظاهر آرام و آراسته است، اما زیر این سطح، میل، حسادت، ترس و میل به کنترل جریان دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زنان داستان نه صرفاً قربانیاند و نه قهرمانانی بینقص؛ تصمیمها و میلهایشان بخشی از نیروی پیشبرندهٔ ماجراست. همین پیچیدگی، هرچند گاه زیر سایهٔ حضور پررنگ مرد مرموز قرار میگیرد، به فیلم عمق میدهد. دیکتاتوری جذابیت: جک نیکلسون جک نیکلسون در نقش داریل ونهورن، مرکز ثقل فیلم است.
او شخصیتی را میسازد که هم اغواگر و سرگرمکننده است و هم ناخوشایند و تهدیدآمیز. شوخیهایش گاه چنان بیپرده و پرانرژیاند که تماشاگر را به خنده میاندازند، اما خنده خیلی زود با حسی از ناراحتی آمیخته میشود. نیکلسون از افراط نمیهراسد و همین افراط با جهان دیوانهوار فیلم تناسب دارد؛ داریل قرار نیست حضوری آرام و واقعگرا داشته باشد.
با این همه، برجستگی بازی او شمشیری دولبه است. جذابیت و انرژی نیکلسون ممکن است توجه را بیش از اندازه از سه زن اصلی برباید؛ گویی مرد تازهوارد، با همان نیرویی که شهر را زیرورو میکند، مرکز توجه روایت را هم به سوی خود میکشد. با وجود این، فیلم دستکم در لحظههای مشترک، از برخورد او با زنان بهره میبرد تا تفاوت میان دلربایی، قدرت و سلطه را نشان دهد.
نمایش او صرفاً یک بازی پرشور نیست؛ نیرویی است که توازن جهان فیلم را برهم میزند. بازیگران زن و حضورهای متمایز چر، سوزان ساراندون و میشل فایفر هر کدام کیفیتی متفاوت به گروه میآورند. الکساندرای چر سرسختی و صراحتی دارد که در برابر رفتار نمایشی داریل خوب مینشیند. جینِ ساراندون در مقایسه، آرامتر و دروننگرتر است؛ بازی او به شخصیتش وقار و تردیدی قابل لمس میبخشد.
« زنان داستان نه صرفاً قربانیاند و نه قهرمانانی بینقص؛ تصمیمها و میلهایشان بخشی از نیروی پیشبرندهٔ ماجراست. »
شخصیتها و اجرا
سوکیِ فایفر نیز لطافت و گیرایی خاص خود را دارد و از آن نیرویی میسازد که بهتدریج با دگرگونی فضای داستان همراه میشود. هماهنگی سه بازیگر مهمتر از درخشش جداگانهٔ هر یک است. آنها به دوستی باورپذیر میان شخصیتها شکل میدهند؛ رابطهای که در دل آشوب داستان همچنان نقش تکیهگاهی عاطفی دارد.
فیلم گاهی فرصت کافی برای پرداخت برابر به هر سه زن پیدا نمیکند، اما حضورشان مانع میشود ماجرا تنها به نمایش یک اغواگر پرهیاهو تقلیل یابد. جذابیت ظاهری و بازیگوشی فیلم نیز به لطف این گروه، از جنس نمایش صرف نیست و پیوندی با میل زنان به بازپسگرفتن اختیار خود پیدا میکند. لحن، طنز سیاه و آشوب کنترلشده مهمترین ویژگی سبکی «جادوگران ایستویک» نوسان میان کمدی و تهدید است.
فیلم میتواند در یک لحظه فضایی دلنشین و شوخ داشته باشد و لحظهای بعد به تصویری گروتسک و آزارنده برسد. این جابهجایی بخشی از هویت اثر است: جادو در آن نه قلمرویی باشکوه و جدا از زندگی روزمره، بلکه نیرویی است که ابتذال، شهوت، خشم و ترس را به شکلی اغراقشده آشکار میکند. این لحن برای همه خوشایند نیست.
برخی لحظهها آنقدر از واقعگرایی فاصله میگیرند که ممکن است بهجای طنز هوشمندانه، صرفاً شلوغ و آشفته به نظر برسند. فیلم گاهی به منطق موقعیتها وفادار نمیماند و ترجیح میدهد به تصویرهای پررنگ و واکنشهای افراطی تکیه کند. اما همین بیپروایی، در بهترین لحظات، فضایی رؤیاگون و هولناک میسازد؛ شهری که ادب ظاهریاش نمیتواند غرایز و خصومتهای زیرپوستی را پنهان کند.
« هماهنگی سه بازیگر مهمتر از درخشش جداگانهٔ هر یک است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کارگردانی و طراحی فضای رازآلود جورج میلر به جای ساختن فانتزیای منظم و قانونمند، جهانی پرجنبوجوش و اندکی کجومعوج میآفریند. ایستویک، با منظرههای دلپذیر و خانهٔ باشکوهی که به نقطهای مهم در ماجرا بدل میشود، ظاهری خیالانگیز دارد؛ ولی همین زیبایی، در کنار احساس خطر، لحنی دوگانه ایجاد میکند.
فیلم از تقابل میان محیط آرام و حوادث نامعقول نیرو میگیرد و بهتدریج مرز میان سرگرمی و وحشت را محو میکند. موسیقی جان ویلیامز نیز به شکلگیری این حالوهوا کمک میکند. نغمهها میان شکوه، شیطنت و دلهره حرکت میکنند و گاه بیش از آنکه فقط همراه تصویر باشند، به ما یادآوری میکنند که جهان فیلم در آستانهٔ بیثباتی است.
طراحی صحنه و جلوههای ویژه نیز به این وجه نمایشی دامن میزنند؛ هرچند اثر گاهی چنان به اغراق و نمایش تکیه میکند که جزئیات روایی زیر بار جلوهها کمرنگ میشوند. فیلمنامه: جذابیت و گسست فیلمنامه با ایدهای گیرا پیش میرود: سه زن به خواستههایشان نزدیک میشوند، اما این نزدیکی بهایی دارد.
این طرح به فیلم اجازه میدهد دربارهٔ قدرت، میل و پیامدهای آرزوپردازی شوخی کند، بیآنکه خود را به یک تمثیل خشک محدود سازد. موقعیتها خلاقانهاند و انرژی ماجرا معمولاً اجازه نمیدهد فیلم برای مدتی طولانی از حرکت بایستد. ضعف اصلی، نامتوازنبودن روایت است. برخی تحولات چنان ناگهانی و شتابزده رخ میدهند که بهجای نتیجهٔ طبیعی تصمیم شخصیتها، بیشتر شبیه بهانهای برای رسیدن به صحنهای تازه به نظر میرسند.
« فیلم از تقابل میان محیط آرام و حوادث نامعقول نیرو میگیرد و بهتدریج مرز میان سرگرمی و وحشت را محو میکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در پیوند دادن همهٔ ایدههایش همواره موفق نیست و گاهی منطق درونی داستان را فدای شوک یا شوخی میکند. پایان نیز با شتاب و حالوهوایی غافلگیرکننده از راه میرسد؛ انتخابی که با روحیهٔ بیقاعدهٔ اثر سازگار است، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار فرودی تدریجیتر دارند، رضایتبخش نباشد.
این نقد، بدون ورود به جزئیات رویدادهای پایانی، از افشای پیچش اصلی پرهیز میکند. جمعبندی «جادوگران ایستویک» فیلمی منظم و واقعگرا نیست؛ جذابیتش را از جسارت، بازیهای پرانرژی و لحن عجیبوغریبش میگیرد. نیکلسون با حضوری فراموشنشدنی، نیرویی آشفته و فریبنده به داستان میدهد و چر، ساراندون و فایفر نیز سه شخصیت متفاوت را در مرکز این آشوب نگه میدارند.
فیلم در پرداخت روایی گاه سست و در تغییر لحن گاه افراطی است، اما همین ناپایداری بخشی از هویت آن شده است. برای تماشاگرانی که از کمدی سیاه، خیالپردازی نامتعارف و طنزی آمیخته به وحشت لذت میبرند، این اثر تجربهای ماندگار و سرگرمکننده است. کسانی که انسجام روایی و ظرافت واقعگرایانه را در اولویت میگذارند، ممکن است با آشفتگی و اغراق آن کنار نیایند.
با این حال، فیلم پس از پایان نیز به یاد میماند: نه به سبب پاسخهای قطعیاش، بلکه به خاطر تصویری سرزنده و هراسآور از آرزوهایی که وقتی برآورده میشوند، دیگر به سادگی مهارشدنی نیستند.
« فیلم در پیوند دادن همهٔ ایدههایش همواره موفق نیست و گاهی منطق درونی داستان را فدای شوک یا شوخی میکند. »
ثبت دیدگاه