نقد و بررسی
نقد The Angry Black Girl and Her Monster | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینیِ فرانکنشتاین در حاشیهٔ شهر فیلم «دختر سیاه خشمگین و هیولایش» ساختهٔ بومانی جی. استوری، افسانهٔ آشنای فرانکنشتاین را از آزمایشگاههای گوتیک و جهان دانشمندان منزوی بیرون میآورد و در دل محلهای گرفتار خشونت، سوگ و بیعدالتی اجتماعی مینشاند. قهرمان فیلم، ویکاریا، نوجوانی باهوش و شیفتهٔ علم است که مرگ را نه تقدیری ناگزیر، بلکه بیماریای میبیند که باید درمانش کرد.
وقتی برادرش در خشونتی ناگهانی جان میبازد، این باور از قلمرو اندیشه بیرون میآید و به عملی خطرناک بدل میشود. تازگی فیلم بیش از آنکه در بازگویی صرف ماجرای آفرینش هیولا باشد، در تغییر نقطهٔ ثقل داستان است: اینجا پرسش فقط آن نیست که سازنده در برابر مخلوقش چه مسئولیتی دارد؛ بلکه باید پرسید چه جهانی آدمها را به هیولا بدل میکند و چه کسی حق دارد دربارهٔ انسانبودن دیگری داوری کند.
استوری از میراث مری شلی بهره میگیرد، اما داستان را به تجربهای معاصر و مشخص پیوند میزند. نتیجه گاه نیرومند و گاه نابرابر است؛ فیلم ایدههای فراوانی دارد، اما همیشه فرصت نمییابد همهٔ آنها را به یک اندازه بپروراند. سوگ بهمثابه نیروی محرک در مرکز فیلم، اندوهی خانوادگی قرار دارد که از فقدانی واحد آغاز نمیشود.
ویکاریا پیشتر نیز مادرش را از دست داده و مرگ برادر، زخم قدیمی را دوباره میگشاید. از همین رو، تصمیم او برای بازگرداندن برادر را نمیتوان صرفاً بلندپروازی دانشمندانه یا نافرمانی از طبیعت دانست. این تصمیم تلاشی است برای پایاندادن به چرخهای که خانوادهاش را بارها از هم گسسته است؛ تلاشی که از عشق سرچشمه میگیرد، اما با انکار و استیصال درهم میآمیزد.
« بازآفرینیِ فرانکنشتاین در حاشیهٔ شهر فیلم «دختر سیاه خشمگین و هیولایش» ساختهٔ بومانی جی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در بهترین لحظاتش به تناقض این انگیزه نزدیک میشود: میل به نجات عزیز از دسترفته، خود میتواند به شکلی تازه از آسیبزدن بدل شود. ویکاریا میخواهد فقدان را متوقف کند، اما نمیتواند پیامدهای بازگرداندن کسی از مرگ را مهار کند. این تضاد، هستهٔ عاطفی داستان است و به روایت ژانری آن معنا میبخشد.
بااینحال، گاهی پرداخت سوگ زیر فشار حادثهها و توضیحهای مکرر عقب مینشیند؛ فیلم موضوعات مهمی را پیش میکشد، اما مجال مکث بر برخی از آنها محدود میماند. هیولا، قربانی و نگاه جامعه یکی از جذابترین انتخابهای فیلم، پرهیز از سادهکردن مفهوم هیولاست. موجودی که ویکاریا بازمیگرداند، برای اطرافیانش نشانهٔ خطر و وحشت است؛ اما فیلم از مخاطب میخواهد پیش از پذیرش این داوری، به منشأ آن نگاه کند.
آیا هیولا بهسبب ظاهر و رفتار خود هیولاست، یا جامعه از پیش او را چنین میبیند و با ترس و خشونتش این تصویر را کامل میکند؟ این پرسش، روایت را به بازخوانیای اجتماعی از فرانکنشتاین تبدیل میکند. فیلم همچنین نشان میدهد که خشونت فقط در لحظهٔ حمله یا قتل خلاصه نمیشود. ترس دائمی، فقر، محرومیت و بیاعتمادی نیز بخشی از محیطیاند که انتخابهای شخصیتها را شکل میدهند.
این رویکرد به اثر نیرویی انتقادی میدهد و مانع میشود هیولای قصه صرفاً وسیلهای برای ایجاد وحشت باشد. بااینهمه، مضمون اجتماعی گاه مستقیم و فشرده بیان میشود؛ شماری از موقعیتها چنان بهسرعت در خدمت ایدهٔ اصلی قرار میگیرند که پیچیدگی عاطفی و اخلاقی آنها کمتر از ظرفیت بالقوهشان به چشم میآید.
« ویکاریا میخواهد فقدان را متوقف کند، اما نمیتواند پیامدهای بازگرداندن کسی از مرگ را مهار کند. »
شخصیتها و اجرا
ویکاریا و بازیهای بازیگران لایا دِلئون هیز در نقش ویکاریا بار اصلی فیلم را بر دوش میکشد و از پس ترکیب دشوار ویژگیهای این شخصیت برمیآید: هوش و سرسختی، کنجکاوی علمی، خشم فروخورده و اندوهی که همیشه آشکار نیست. بازی او شخصیت را به نابغهای سرد یا قهرمانی بینقص تقلیل نمیدهد. ویکاریا گاه مطمئن و جسور است و گاه در برابر واقعیتی که ساخته، درمانده میماند؛ همین فاصله میان کنترل ذهنی و آشفتگی عاطفی، نقش را زنده میکند.
چاد ال. کولمن نیز در نقش پدر ویکاریا، حضوری گرم و اندوهگین دارد. رابطهٔ این دو، یکی از پایههای انسانی فیلم است؛ رابطهای که در آن محبت با ناتوانی از محافظتکردن و فهمیدن یکدیگر همراه میشود. دِنزل ویتاکر و دیگر بازیگران مکمل نیز به فضای محله جان میدهند، هرچند پراکندگی خردهروایتها باعث میشود برخی شخصیتها بیش از آنکه بهطور کامل رشد کنند، در خدمت حرکت داستان باقی بمانند.
در مجموع، بازیها از نقاط قوت روشن فیلماند، بهویژه در لحظاتی که بدون توضیح مستقیم، فرسودگی و دلبستگی شخصیتها را منتقل میکنند. فضاسازی و زبان وحشت فیلم در ساختن فضایی ناامن و دلهرهآور تواناست. محیط مسکونی، فضاهای متروک و گوشههای تاریک محله، صرفاً پسزمینهٔ رخدادها نیستند؛ گویی خودشان در تولید ترس و محدودکردن امکان انتخاب شخصیتها مشارکت دارند.
نورپردازیهای رنگی، صداهای ناگهانی و ضرباهنگ موسیقی، در بخشهایی به فیلم انرژی میدهند و لحظات تعلیق را مؤثر میکنند. چند شوک ناگهانی نیز بهخوبی از انتظار تماشاگر بهره میگیرند، بیآنکه وحشت فیلم را تنها به آنها وابسته کنند. طراحی هیولا و جلوههای چهره، تأثیرگذارترین وجه تصویری اثر است.
« بازی او شخصیت را به نابغهای سرد یا قهرمانی بینقص تقلیل نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ظاهر موجود نهفقط وسیلهای برای چندش یا ترساندن، بلکه صورت جسمانیِ فقدانی است که ویکاریا نمیتواند بپذیرد و جامعه نیز نمیتواند با آن روبهرو شود. فیلم در این بخش میان وحشت جسمانی و اندوه پیوند برقرار میکند؛ هرچند کیفیت جلوهها در همهٔ لحظات یکدست نیست و محدودیتهای تولید گاهی آشکار میشود.
با وجود این، فضای تصویری فیلم بیش از آنکه متکی به نمایش پرهزینه باشد، از دل بافت محله و حس تهدیدی دائمی شکل میگیرد. روایتِ پرایده و مسئلهٔ ریتم استوری در فیلم نخستینِ بلند خود جاهطلبی چشمگیری نشان میدهد. داستان میخواهد هم بازخوانی فرانکنشتاین باشد، هم روایت سوگ خانوادگی، هم نقد خشونت اجتماعی و هم فیلم وحشتی پرحادثه.
این چندلایگی جذاب است، اما گاهی به ازدحام میانجامد. بعضی موضوعات معرفی میشوند، بیآنکه پیوندشان با مسیر اصلی داستان بهتمامی روشن شود؛ در بخشهایی نیز روایت میان تعلیق، مواجهههای اجتماعی و درام خانوادگی جابهجا میشود، بیآنکه گذارها همیشه طبیعی باشند. به همین دلیل، ریتم فیلم نوسان دارد.
شروع آن وعدهٔ روایتی پرقدرت و تازه میدهد، اما ادامه گاه از تمرکز اولیه فاصله میگیرد و برخی ایدهها را پیش از آنکه به نتیجهٔ دراماتیک قانعکننده برسند، رها میکند. فیلم در لحظات وحشت و تنش پیشبرنده است، اما در پرداخت پیوند میان کنشها و مضمونها کمتر یکدست عمل میکند. پایانبندی نیز، بدون ورود به جزئیات داستان، شتابزده به نظر میرسد: انگار چند خط روایی باید زودتر از آنچه آمادگیاش را دارند به نقطهٔ فرود برسند.
« روایتِ پرایده و مسئلهٔ ریتم استوری در فیلم نخستینِ بلند خود جاهطلبی چشمگیری نشان میدهد. »
قوتها و کاستیها
این ناتمامی از اثر میکاهد، هرچند پرسشهای مرکزی آن را بیاثر نمیکند. جمعبندی «دختر سیاه خشمگین و هیولایش» بازآفرینیای تازه و معنادار از افسانهٔ فرانکنشتاین است که وحشت را به سوگ، عشق خانوادگی و خشونت اجتماعی پیوند میزند. بازی قدرتمند لایا دِلئون هیز و حضور عاطفی چاد ال. کولمن، در کنار فضاسازی دلهرهآور و طراحی چشمگیر هیولا، به فیلم نیرویی فراتر از یک روایت ژانری معمول میبخشند.
در مقابل، انبوه ایدهها، افتوخیز ریتم و جمعبندی شتابزده مانع میشوند که همهٔ ظرفیتهای فیلم به شکلی کامل شکوفا شوند. بااینهمه، نابرابریهای اثر از جسارت هستهٔ آن نمیکاهد. فیلم بیش از آنکه پاسخی قطعی دربارهٔ مرگ و هیولاسازی عرضه کند، مخاطب را با پرسشی ناخوشایند روبهرو میسازد: وقتی خشونت در جهان آدمها عادی شده است، مرز میان هیولا و قربانی را چه کسی ترسیم میکند؟
همین پرسش، در کنار اندوه صمیمانهٔ داستان، «دختر سیاه خشمگین و هیولایش» را به تجربهای قابلتأمل و متمایز بدل میکند.
« این ناتمامی از اثر میکاهد، هرچند پرسشهای مرکزی آن را بیاثر نمیکند. »
ثبت دیدگاه