نقد و بررسی
نقد A Valentine's Match | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به زادگاه؛ آغازی آشنا «A Valentine's Match» از همان ابتدا خود را در قلمرو آشنای ملودرامهای عاشقانهٔ تلویزیونی قرار میدهد: قهرمانی که در شهر بزرگ و در مسیر حرفهایاش با شکست روبهرو میشود، به زادگاه بازمیگردد و با رابطهای ناتمام از گذشته مواجه میشود. ناتالی، مجری یک برنامهٔ واقعنما، پس از ازدستدادن شغلش در آستانهٔ روز ولنتاین راهی خانه میشود؛ اما بازگشت او صرفاً فرصتی برای استراحت نیست.
بهواسطهٔ تدبیر مادران، او ناچار میشود در برگزاری حراج جشنوارهٔ شهر با نامزد سابقش، زک، همکاری کند. همین موقعیت، موتور اصلی داستان را روشن میکند: نزدیکی دوبارهٔ دو نفری که گذشتهای مشترک و حرفهایی ناگفته دارند. فیلم این طرح را بیپرده و بدون ادعای نوآوری عرضه میکند. از همان ابتدا میتوان حدس زد که بازگشت به خانه، مواجهه با گذشته و مناسبت ولنتاین قرار است چه نقشی در مسیر عاطفی ناتالی داشته باشند.
این آشنایی برای دوستداران چنین آثاری ممکن است بخشی از جذابیت باشد؛ برای تماشاگرانی که در جستوجوی تعلیق یا غافلگیریاند، اما بهسرعت به محدودیت فیلم تبدیل میشود. حالوهوای جشن؛ نقطهٔ قوت اصلی دلپذیرترین عنصر فیلم، فضای مناسبتی آن است. جشنوارهٔ شهر، تدارکات ولنتاین و گردهمایی اهالی، به داستان رنگی گرم و صمیمی میبخشند.
« بهواسطهٔ تدبیر مادران، او ناچار میشود در برگزاری حراج جشنوارهٔ شهر با نامزد سابقش، زک، همکاری کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم میکوشد همان حس آشنای آثار هالمارک را بازآفرینی کند: جهانی کوچک و مهربان که در آن آدمها فرصت دارند از شتاب زندگی روزمره فاصله بگیرند و دوباره به پیوندهای انسانی توجه کنند. این فضای آرام، بهویژه در صحنههایی که ناتالی با زادگاه و آدمهای قدیمی آن روبهرو میشود، کارکردی تسکیندهنده دارد.
با اینحال، ولنتاین در فیلم بیشتر به چارچوبی تزئینی شباهت دارد تا نیرویی که مضمون را شکل دهد. نمادها و مناسبتها حضور دارند، اما کمتر به تأملی تازه دربارهٔ عشق، انتخاب یا آشتی منجر میشوند. فیلم بهجای آنکه از روز ولنتاین معنایی ویژه بیرون بکشد، الگوی آشنای عاشقانهٔ بازگشت به گذشته را با تزئینات این مناسبت همراه میکند.
حاصل، اثری خوشظاهر و بیخطر است که حالوهوایش از داستانش بهیادماندنیتر میشود. ناتالی و زک؛ رابطهای که باید باورپذیرتر باشد در مرکز فیلم، رابطهٔ ناتالی و زک قرار دارد؛ رابطهای که بار عاطفی داستان را بر دوش میکشد، اما بهاندازهٔ کافی جان نمیگیرد. ناتالی در موقعیتی آسیبپذیر به خانه برگشته و زک یادآور مرحلهای از زندگی اوست که هنوز از نظر احساسی بسته نشده است.
« با اینحال، ولنتاین در فیلم بیشتر به چارچوبی تزئینی شباهت دارد تا نیرویی که مضمون را شکل دهد. »
شخصیتها و اجرا
ایدهٔ روبهروکردن این دو نفر با همکاری اجباری در یک رویداد عمومی، زمینهای مناسب برای بازشدن تدریجی گذشته فراهم میکند. مشکل آن است که فیلم بیش از آنکه پیوند میان آنها را در لحظههای ملموس بسازد، از تماشاگر میخواهد وجود آن را از پیش بپذیرد. خاطرهها و اشارهها به گذشته جای تجربهٔ مشترک و کشش دراماتیکی را میگیرند که بتواند نزدیکی دوباره را باورپذیر کند.
در نتیجه، گفتوگوها و موقعیتهای دونفره گاهی حالتی ساختگی پیدا میکنند. بازی Bethany Joy Lenz و Luke Macfarlane مانع از آن میشود که شخصیتها کاملاً بیروح شوند، اما هماهنگی عاطفی میانشان همیشه قانعکننده نیست. لحظههایی از گرمی و شوخی وجود دارد، ولی این لحظهها بهندرت به شیمیای پرقدرت تبدیل میشوند.
بازیها و شخصیتهای پیرامونی Bethany Joy Lenz برای نقش ناتالی انتخابی مناسب است؛ او میتواند هم آسیبپذیری ناشی از شکست کاری را منتقل کند و هم سرزندگی لازم برای یک کمدی رمانتیک سبک را حفظ کند. حضورش به فیلم کیفیتی انسانیتر میدهد و باعث میشود ناتالی، با وجود محدودیتهای نوشتاری، صرفاً وسیلهای برای پیشبردن داستان نباشد.
« در نتیجه، گفتوگوها و موقعیتهای دونفره گاهی حالتی ساختگی پیدا میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
Luke Macfarlane نیز در نقش زک آرامش و صمیمیتی دارد که با لحن اثر سازگار است. بااینهمه، شخصیتپردازی کلی کمعمق میماند. مادران، که نقشههایشان ناتالی و زک را دوباره کنار هم قرار میدهد، بیش از آنکه آدمهایی با انگیزههای پیچیده باشند، ابزارهایی برای راهاندازی موقعیت عاشقانهاند.
این مداخلهگری گاه بهجای بامزهبودن، تصنعی به نظر میرسد و مرز میان دلسوزی و کنترلگری را نادیده میگیرد. شخصیتهای فرعی نیز عمدتاً برای پرکردن فضای جشنواره یا واکنشدادن به ماجرای زوج اصلی حضور دارند و کمتر فرصت مییابند هویت مستقلی پیدا کنند. ریتم و ساختار؛ نیمهٔ اول کمجان یکی از دشواریهای تماشای فیلم، ریتم نابرابر آن است.
نیمهٔ نخست زمان زیادی را صرف معرفی وضعیت ناتالی، بازگشتش به شهر و مهیاکردن همکاری او با زک میکند، اما این اطلاعات بهتدریج و با کشش کافی عرضه نمیشوند. صحنهها گاهی چنان به نظر میرسند که فقط برای رساندن داستان به موقعیت بعدی کنار هم قرار گرفتهاند؛ ازاینرو، برخی برخوردها و واکنشها تصنعی یا ناموزون جلوه میکنند.
« Luke Macfarlane نیز در نقش زک آرامش و صمیمیتی دارد که با لحن اثر سازگار است. »
قوتها و کاستیها
در بخشهای بعدی، با تثبیت فضای جشنواره و افزایش تعامل میان شخصیتها، فیلم اندکی روانتر میشود. مناسبت ولنتاین امکان خلق صحنههایی گرم و کمتنش را فراهم میکند و روایت بهتدریج به لحن دلگرمکنندهای نزدیک میشود که از ابتدا وعده داده بود. بااینحال، این بهبود نسبی ضعف آغازین را از میان نمیبرد.
فیلم بهجای آنکه کشش را از تعارضهای شخصیتها به دست آورد، بیش از اندازه به آشنایی تماشاگر با قواعد داستان عاشقانهٔ تلویزیونی تکیه میکند. کلیشهها و پیشبینیپذیری «A Valentine's Match» در استفاده از کلیشهها محتاط نیست. بازگشت قهرمان به زادگاه، مواجهه با نامزد سابق، دخالت خانواده و مناسبت عاشقانه، همگی عناصر شناختهشدهٔ این گونهاند.
مشکل کلیشهبودن بهخودیخود نیست؛ فیلمهای ژانری میتوانند با عناصر آشنا اثری دلنشین بسازند. مسئله این است که این فیلم بهندرت به آن عناصر زاویهای تازه میدهد یا پیامدهای عاطفیشان را با دقت میکاود. پیشبینیپذیری نیز از همین محدودیت ناشی میشود. تماشاگر معمولاً زودتر از خود شخصیتها جهت کلی ماجرا را درمییابد و بخش عمدهٔ مسیر، نه بر کشف نتیجه، بلکه بر انتظار برای رسیدن به آن استوار میشود.
« در بخشهای بعدی، با تثبیت فضای جشنواره و افزایش تعامل میان شخصیتها، فیلم اندکی روانتر میشود. »
جمعبندی
چنین ساختاری برای فیلمی سبک و مناسبتی الزاماً نابخشودنی نیست، اما نیازمند شخصیتهای زنده، گفتوگوهای بامزه یا لحظههای عاطفی قوی است تا مسیر آشنا را جذاب نگه دارد. این اثر تنها گاهبهگاه به چنین لحظههایی دست مییابد. جمعبندی «A Valentine's Match» فیلمی است که بیشتر از داستانش با فضای ولنتاین و آسودگی آشنای آثار هالمارک دل میبرد.
جشنوارهٔ شهری و حالوهوای نرم آن، تجربهای سبک و بیتنش میسازند؛ Bethany Joy Lenz نیز حضوری گرم دارد که به ناتالی کمی جان میبخشد. در برابر این امتیازها، قصه بیش از حد قابلحدس است، نیمهٔ نخست کشش محدودی دارد و رابطهٔ مرکزی به شیمی عاطفی محکمتری نیازمند است. تماشاگرانی که از روایتهای عاشقانهٔ مناسبتی با پایانبندی دلگرمکننده لذت میبرند، احتمالاً با فیلم ارتباط برقرار میکنند، بهخصوص اگر انتظار نوآوری یا پیچیدگی روانشناختی نداشته باشند.
اما برای کسانی که به شخصیتپردازی دقیق، ریتم منسجم و رابطهای باورپذیر نیاز دارند، این اثر بیش از آنکه عاشقانهای ماندگار باشد، سرگرمیای معمولی و خوشآبورنگ خواهد بود.
« این اثر تنها گاهبهگاه به چنین لحظههایی دست مییابد. »
ثبت دیدگاه