نقد و بررسی
نقد It Happened at the World's Fair | 1963
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نمایشگاه بهمثابه قهرمان پنهان «It Happened at the World’s Fair» بیش از آنکه بر نیروی یک داستان منسجم تکیه کند، از مکانی نیرو میگیرد که نام فیلم بر آن دلالت دارد. نمایشگاه جهانی سیاتل، با معماری آیندهنگر، قطار تکریل، برج فضایی و جمعیت پرجنبوجوشش، به قلب تپندهٔ اثر بدل میشود؛ قلبی که گاه از خود ماجراها زندهتر و جذابتر میزند.
فیلم بهجای آنکه نمایشگاه را صرفاً پسزمینهای تزئینی بداند، از آن همچون جهانی کوچک بهره میبرد: مکانی برای پرسهزدن، آشنایی، سرگرمی و تجربهٔ خیالِ آیندهای روشن. به همین دلیل، تماشای فیلم امروز تا اندازهای حکم قدمزدن در تصویری رنگی از سیاتل دههٔ شصت را دارد؛ تصویری که جذابیت تاریخی و بصریاش از درام فیلم فراتر میرود.
با این همه، جلوهٔ مکان نمیتواند جای خالی ساختار روایی را کاملاً پر کند. نمایشگاه در بسیاری از لحظهها مثل رشتهای از جاذبهها و برخوردهای پراکنده عمل میکند، نه بستری که اجزای داستان را به ضرورتی روشن پیوند دهد. هر غرفه و سرگرمی، فرصتی برای نمایش رنگ و حرکت فراهم میآورد، اما این فرصتها همیشه به تحول معناداری در شخصیتها یا پیشرفت قصه نمیانجامند.
داستانی با چند مرکز ثقل آغاز قصه با گرفتاری مایک ادواردز و دنی برک، دو خلبان سمپاش، وعدهٔ یک کمدی ماجراجویانه را میدهد. بدهیهای قمار دنی آنها را از هواپیمایشان محروم میکند و ضرورت فراهمکردن پول، راهشان را به سوی نمایشگاه سیاتل میکشاند. اما فیلم خیلی زود از یک هدف مرکزی فاصله میگیرد و میان چند محور حرکت میکند: تلاش برای بازگرداندن هواپیما، ماجرای دخترک و عموی ناپدیدشدهاش، آشنایی مایک با پرستار مهربان و سپس ماجراهایی که مسیر دو خلبان را پیچیدهتر میکنند.
« با این همه، جلوهٔ مکان نمیتواند جای خالی ساختار روایی را کاملاً پر کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این گوناگونی میتوانست به فیلم ریتمی پرجنبوجوش بدهد، اما پیوند میان خطوط داستانی اغلب سست است. برخی موقعیتها با چنان سرعتی مطرح و رها میشوند که گویی فیلم از یک ایده به ایدهٔ بعدی میپرد، بیآنکه فرصت کند پیامدهای عاطفی یا روایی هرکدام را بکاود. حاصل، اثری است که برای مدتی طولانی در حال حرکت به نظر میرسد، اما حرکتش همیشه به مقصدی دراماتیک نمیرسد.
این همان دلیلی است که تماشاگر ممکن است احساس کند بخش قابلتوجهی از فیلم، با وجود سرگرمیهای پراکنده، در انتظار واقعهای مهم میگذرد. الویس در قلمرو کمدی الویس پرسلی در نقش مایک، بیش از آنکه شخصیتی پیچیده و چندلایه بسازد، مرکز جاذبهٔ صحنههاست. جذابیت او در فیلم از حضور راحت و بیتکلفش میآید: لبخندی که فضا را نرم میکند، نوعی اعتمادبهنفس بازیگوشانه و توانایی در تبدیل موقعیتهای ساده به لحظههایی خوشتماشا.
او در کمدی فیزیکی نیز چابکی دلپذیری دارد؛ شوخیهایی که به حرکت بدن، واکنش فوری یا دستپاچگی حسابشده وابستهاند، گاه بهتر از شوخیهای گفتاری فیلم از کار درمیآیند. در برابر او، گری لاکوود در نقش دنی حضوری مکمل دارد. رابطهٔ این دو بیشتر بر تفاوت میان مسئولیتپذیری نسبی مایک و بیاحتیاطی دنی استوار است تا بر کشمکشی جدی.
این تضاد برای ساختن موقعیتهای سبک و سرگرمکننده کارآمد است، اما فیلم کمتر میکوشد دوستی آنها را به رابطهای با عمق روانی تبدیل کند. به همین سبب، بازیگران بیش از آنکه زیر بار شخصیتی پرورده بروند، در خدمت لحن دلنشین و ستارهمحور فیلم قرار میگیرند. پیوند انسانی در میان جاذبهها صمیمانهترین بخش فیلم، رابطهٔ مایک با دخترک، سو-لین، است.
« این گوناگونی میتوانست به فیلم ریتمی پرجنبوجوش بدهد، اما پیوند میان خطوط داستانی اغلب سست است. »
شخصیتها و اجرا
حضور او به روایت نیرویی عاطفی میدهد که خطوط دیگر کمتر از آن برخوردارند. مایک در کنار این کودک، از قالب مردی خوشصحبت و ماجراجو بیرون میآید و جنبهای مراقب و مهربان از خود نشان میدهد. تفاوت میان رفتار سبکسرانهاش در موقعیتهای عاشقانه و توجهی که به دخترک دارد، به شخصیت او گرمایی ساده اما مؤثر میبخشد.
ویکی تییو نیز با بازی طبیعی و حضور پرانرژیاش، رابطه را باورپذیرتر میکند. فیلم در این لحظهها بهجای اتکا به حادثههای بزرگ، از واکنشهای کوچک و روزمره بهره میگیرد؛ نگاهی مراقب، بازیگوشی کودکانه یا تلاش مایک برای آرامکردن او. همین لحظات، هستهٔ انسانی فیلم را شکل میدهند و توضیح میدهند چرا بخشهایی از اثر، با وجود ضعف داستانی، در خاطر میمانند.
رابطهٔ مایک و دایان، پرستاری که در نمایشگاه با او آشنا میشود، بیشتر از الگوی آشنای کمدی رمانتیک پیروی میکند. جوآن اوبرایان حضوری دلنشین و متین دارد، اما فیلمنامه مجال چندانی برای پرداخت مستقل به دایان فراهم نمیآورد. رابطهٔ عاشقانه بیشتر بهمنزلهٔ یکی از وعدههای سرگرمکنندهٔ فیلم پیش میرود تا مسیری که با کشمکش یا دگرگونی عاطفی قابلتوجهی همراه باشد.
ترانهها و ریتم روایت از آنجا که اثر یک موزیکال است، ترانهها باید بخشی از زبان روایی آن باشند؛ اما در اینجا پیوند میان موسیقی و داستان همواره استوار نیست. گاهی آوازها از دل موقعیت بیرون میآیند و با انرژی الویس، لحظهای خوشایند میسازند؛ گاهی نیز چنان ناگهانی آغاز میشوند که جریان روایت را متوقف میکنند.
« حضور او به روایت نیرویی عاطفی میدهد که خطوط دیگر کمتر از آن برخوردارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مسئله صرفاً تعداد ترانهها نیست، بلکه این است که هر اجرا تا چه اندازه از احساس یا موقعیت شخصیت سرچشمه میگیرد. در مواردی، پاسخ فیلم به این پرسش چندان روشن نیست و ترانه بیشتر به توقفی قراردادی شباهت پیدا میکند. با این حال، اجرای الویس همچنان جاذبهٔ خود را دارد. او در برابر دوربین حضوری طبیعی و موسیقایی دارد و حتی وقتی صحنه زمینهٔ دراماتیک محکمی فراهم نمیکند، میتواند با صدای آشنا و حرکات نمایشیاش توجه را بازگرداند.
اما این توانایی همیشه برای حفظ ریتم کافی نیست. فاصلهٔ میان بخشهای داستانی و موسیقایی، گاه محسوس است و باعث میشود فیلم بهجای آنکه از ترکیب این دو نیرو بهره بگیرد، میانشان نوسان کند. شوخیها و محدودیتهای کمدی کمدی فیلم بر موقعیتهایی ساده، سوءتفاهمها و رفتارهای اغراقشده تکیه دارد.
این انتخاب با لحن سبک و بیدغدغهٔ اثر سازگار است، اما اجرای آن یکدست نیست. بعضی لحظهها، بهویژه آنهایی که الویس با بدن و واکنشهایش میسازد، همچنان دلنشیناند؛ در مقابل، شماری از شوخیها به الگوهای آشنای کمدیهای عامهپسند زمان خود وابستهاند و کمتر غافلگیر میکنند. تکرار این الگوها باعث میشود خندهها زودگذر باشند و صحنهها پس از پایان، اثر چندانی برجای نگذارند.
این محدودیت به شخصیتپردازی نیز مربوط میشود. چون بسیاری از آدمها برای پیشبرد یک شوخی یا ایجاد برخوردی موقت وارد داستان میشوند، کمتر فرصت مییابند فراتر از کارکردشان در همان صحنه گسترش پیدا کنند. فیلم لحن خود را بر تلخی یا تعارض جدی بنا نمیکند؛ تصمیمی که با حالوهوای شاد و رنگین نمایشگاه تناسب دارد، اما در عوض، دامنهٔ عاطفی و کمدی آن را محدود میسازد.
« مسئله صرفاً تعداد ترانهها نیست، بلکه این است که هر اجرا تا چه اندازه از احساس یا موقعیت شخصیت سرچشمه میگیرد. »
قوتها و کاستیها
تماشای امروز و ارزش نوستالژیک امروز، فیلم را میتوان هم بهعنوان یکی از آثار موزیکال الویس پرسلی دید و هم بهعنوان یادگاری تصویری از نمایشگاه جهانی سیاتل. تصاویر مکانها و معماری نمایشگاه، بهویژه برای تماشاگر علاقهمند به تاریخ شهر و فرهنگ بصری دههٔ شصت، ارزشی فراتر از کارکرد داستانی دارند.
حتی اگر روایت در بخشهایی کمجان باشد، خودِ جهان فیلم از جذابیت برخوردار است: رنگها، لباسها، غرفهها و نشانههای خوشبینی فناورانه، فضایی میسازند که دیدنش لذتبخش است. این ارزش نوستالژیک البته بسته به تجربهٔ تماشاگر تفاوت میکند. برای دوستداران الویس، حضور او، ترانهها و بازیگوشیاش میتواند بهتنهایی جاذبهٔ اصلی باشد.
برای کسانی که بیش از هر چیز به انسجام فیلمنامه و پیشرفت داستان اهمیت میدهند، پراکندگی روایت و قابلپیشبینیبودن شوخیها احتمالاً برجستهتر خواهد شد. هر دو واکنش قابلفهماند؛ فیلم بهندرت از قالب سرگرمی سبک خود فراتر میرود، اما همان قالب را نیز با جذابیت بصری و چند لحظهٔ صمیمانه همراه میکند.
جمعبندی «It Happened at the World’s Fair» فیلمی است که بهترین داراییاش را در مکان، ستاره و رابطههای سادهٔ انسانی مییابد، نه در داستانی محکم و پیوسته. نمایشگاه سیاتل به آن چهرهای دیدنی و خاطرهانگیز میبخشد؛ الویس پرسلی با کمدی فیزیکی و حضور گرمش لحظههایی شیرین میآفریند؛ و ارتباط مایک با سو-لین، به فیلم لطافتی میدهد که خطوط دیگر کمتر به آن دست مییابند.
« این ارزش نوستالژیک البته بسته به تجربهٔ تماشاگر تفاوت میکند. »
جمعبندی
در سوی مقابل، پراکندگی پیرنگ، ورودهای گاه ناموجه ترانهها و شوخیهای آشنا مانع از آن میشوند که اثر به تجربهای واقعاً پرقدرت تبدیل شود. با این همه، فیلم را نباید صرفاً با معیار انسجام داستانی سنجید. جذابیت آن در سبکی بیتکلف، حالوهوای نوستالژیک و تماشای الویس در قالبی سرزنده نهفته است.
اثری نه چندان ماندگار از نظر روایت، اما دلنشین برای کسانی که از یک موزیکال سبک، چشماندازهای تاریخی و لحظههای کوچکِ مهربانی انتظار دارند.
« با این همه، فیلم را نباید صرفاً با معیار انسجام داستانی سنجید. »
ثبت دیدگاه