نقد و بررسی
نقد The Snow Queen and the Princess | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به سرزمین یخ و آینه «ملکهٔ برفی و شاهدخت» دنبالهای انیمیشنی در مجموعهای است که سالهاست قصهٔ آشنای کای و گردا را در قالب ماجراجوییهای تازه بازمیسازد. در این قسمت، آرامش شهرِ محل زندگی آن دو با هجوم ارواح یخی به خطر میافتد؛ موجوداتی که قصد دارند همهچیز را در سرمایی فراگیر فروببرند.
آیلا، جادوگری خردسال از سرزمین آینهها، به یاری آنها میآید و همراهیشان میکند تا منشأ تهدید را پی بگیرند. فیلم از همین نقطه، قصهای دربارهٔ دوستی، همکاری و گذر از جهانی آشنا به فضایی جادویی بنا میکند؛ قصهای که بیش از آنکه در پی بازخوانی بنیادین افسانه باشد، میخواهد تماشاگر را با ماجرایی خانوادگی و پرتحرک سرگرم کند.
افسانهای آشنا با مسیری تازه پیشفرض داستان، ساده و بیواسطه است: خطری پدیدار میشود، قهرمانان باید دست به کار شوند و سفر به سرزمینی ناشناخته راهحل بحران را در خود دارد. این سادگی برای مخاطب کودک امتیاز محسوب میشود، زیرا خیلی زود روشن میکند که چه چیزی در خطر است و شخصیتها برای چه میجنگند.
با این حال، فیلم در ادامه میکوشد چندین عنصر داستانی را همزمان پیش ببرد: تهدید ارواح یخی، ورود آیلا، پیوند با سرزمین آینهها و همراهی گروهی از شخصیتهای فرعی. همین تراکم گاه به زیان انسجام تمام میشود. برخی رخدادها چنان ناگهانی وارد روایت میشوند که فرصت کافی برای جاافتادن انگیزهها یا پیامدهایشان باقی نمیماند.
« آیلا، جادوگری خردسال از سرزمین آینهها، به یاری آنها میآید و همراهیشان میکند تا منشأ تهدید را پی بگیرند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مخاطب میتواند مسیر کلی ماجرا را دنبال کند، اما همیشه احساس نمیکند که هر اتفاق از دل اتفاق قبلی برآمده است. در نتیجه، داستان به جای آنکه پیوسته و لایهلایه گسترش یابد، گاه مانند رشتهای از موقعیتهای جداگانه پیش میرود. این ضعف بهویژه برای بینندهٔ بزرگسال محسوس است؛ کودکان، که بیشتر به تصویر و حرکت واکنش نشان میدهند، احتمالاً آسانتر با ضرباهنگ ماجراجویانهٔ فیلم همراه میشوند.
سرزمین آینهها؛ مهمترین جاذبهٔ بصری نقطهٔ قوت برجستهٔ فیلم، فضای خیالانگیز آن است. گذر از شهر آرام به دنیای آینهها به سازندگان امکان میدهد از تضاد میان محیطی آشنا و قلمرویی رازآلود بهره بگیرند. آینه در چنین داستانی فقط وسیلهای تزئینی نیست؛ میتواند نمادی از دگرگونی، بازتاب و مواجهه با ناشناخته باشد.
فیلم بیش از آنکه این ظرفیت معنایی را بهطور عمیق بکاود، از آن بهعنوان بستری برای خلق موقعیتهای بصری و ماجراجویانه استفاده میکند، اما همین انتخاب نیز به جهان داستان رنگوبویی متمایز میبخشد. فضای سرد و یخی نیز با نیروی تهدیدگر قصه تناسب دارد. تقابل رنگها و حالوهوا، سرمای مهاجم را در برابر گرمای زندگی روزمره قرار میدهد و بهسادگی نشان میدهد که قهرمانان برای حفظ چه چیزی میکوشند.
البته خیالپردازی تصویری همیشه به کشف تازهای نمیانجامد و برخی عناصر، بهویژه در طراحی فضای افسانهای، یادآور الگوهای آشنای انیمیشنهای خانوادگیاند. با این همه، جهان آینهها برای تماشاگر جوان جذابیت دیداری دارد و فیلم هرگاه به آن بازمیگردد، از نظر فضاسازی جان تازهای میگیرد. دوستی در مرکز ماجرا در کنار خطر بیرونی، رابطهٔ میان گردا، کای و آیلا هستهٔ عاطفی اثر را شکل میدهد.
« مخاطب میتواند مسیر کلی ماجرا را دنبال کند، اما همیشه احساس نمیکند که هر اتفاق از دل اتفاق قبلی برآمده است. »
شخصیتها و اجرا
همکاری این سه شخصیت، تصویری ساده اما دلنشین از دوستی ارائه میکند: در موقعیت دشوار، تواناییهای متفاوت میتوانند مکمل یکدیگر باشند و هیچکس بهتنهایی از پس همهچیز برنمیآید. گردا و کای بهعنوان چهرههای آشنا، پیوندی با جهان پیشین مجموعه برقرار میکنند و آیلا با ورودش نیروی تازهای به گروه میآورد.
با این حال، شخصیتپردازی در حدی نمیماند که رابطهها عمق چشمگیری پیدا کنند. قهرمانان بیشتر در مقام همراهان یک سفر پرحادثه عمل میکنند تا شخصیتهایی که طی مسیر دگرگونی درونی روشنی را پشت سر بگذارند. ویژگیهایشان برای روایت قابل تشخیص است، اما پیچیدگی چندانی نمییابد و نقشهایشان گاهی به الگوهای آشنای قهرمان، یاریگر و همراه وفادار نزدیک میشود.
بنابراین، جذابیت رابطهٔ آنها بیشتر از انرژی گروهی و همکاریشان میآید تا از کشمکشهای عاطفی یا گفتوگوهای ماندگار. ریتم پرتحرک، اما نابرابر فیلم میکوشد با تعقیبوگریزها و خطرهای پیاپی توجه مخاطب را حفظ کند. این انتخاب برای یک ماجراجویی کودکانه قابل فهم است؛ حرکت مداوم، صحنهها را زنده نگه میدارد و اجازه نمیدهد داستان در مکثهای طولانی فروبرود.
در بخشهایی، همین شتاب به فیلم انرژی میدهد و تماشاگر را در مسیر سفر با قهرمانان همراه میکند. اما حرکت بیوقفه همیشه به معنای ریتم مناسب نیست. وقتی تعقیبوگریزها با ساختاری مشابه بارها تکرار میشوند، هیجان اولیه کمرنگ میشود و صحنهها به جای افزایش تعلیق، حس تکرار میسازند. فیلم گاهی فرصت کافی برای آرامگرفتن، ساختن انتظار یا پرداختن به پیامدهای یک رویارویی را از خود دریغ میکند.
« با این حال، شخصیتپردازی در حدی نمیماند که رابطهها عمق چشمگیری پیدا کنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نابرابری، بهخصوص در نیمههایی از ماجرا که باید پیوندهای داستانی را محکمتر کنند، محسوس است. حاصل، اثری است که پرتحرک میماند، اما همیشه از این تحرک برای پیشبرد مؤثر روایت بهره نمیبرد. آشنایی و محدودیتهای روایت «ملکهٔ برفی و شاهدخت» از مصالحی استفاده میکند که برای مخاطب آثار فانتزی خانوادگی ناآشنا نیستند: قهرمانان جوان، تهدیدی جادویی، سفر به قلمروی دیگر و پیامی دربارهٔ اتحاد.
این آشنایی میتواند تماشای فیلم را آسان و دلپذیر کند، اما در عین حال دست آن را برای غافلگیری و ساختن هویتی مستقل میبندد. فیلم کمتر میکوشد معنای تازهای به عناصر افسانهای خود بدهد و بیشتر به کارکرد مستقیم آنها در پیشبرد ماجرا تکیه میکند. همین رویکرد در جمعبندی قصه نیز اثر میگذارد.
روایت برای رسیدن به پایان، شتاب میگیرد و برخی گرهها یا تغییرات عاطفی مجال کافی برای رسوبکردن پیدا نمیکنند. بیآنکه نتیجهٔ ماجرا را فاش کنیم، میتوان گفت پایانبندی از نظر سرعت و میزان پرداخت، به اندازهٔ جهانسازی آغازین فرصت تنفس ندارد. این مسئله مانع از آن میشود که همهٔ اجزای قصه با نیرویی یکسان در ذهن بمانند.
جایگاه فیلم در مجموعه این قسمت بیش از آنکه برای تماشاگر بزرگسالی ساخته شده باشد که انتظار بازآفرینی جدی افسانه یا نوآوری روایی دارد، مخاطب کودک و خانواده را هدف میگیرد. قصهٔ روشن، فضای جادویی و خطرهای قابل فهم، آن را به ماجرایی مناسب برای تماشایی سبک تبدیل میکند؛ بهویژه برای کودکانی که از داستانهای جادویی و سفرهای پرحادثه لذت میبرند.
« این نابرابری، بهخصوص در نیمههایی از ماجرا که باید پیوندهای داستانی را محکمتر کنند، محسوس است. »
قوتها و کاستیها
حضور کای و گردا نیز به طرفداران مجموعه امکان میدهد دوباره با شخصیتهای آشنا همراه شوند. برای تماشاگرانی که به انسجام دقیق، تحول شخصیتها و ریتم سنجیده اهمیت میدهند، ضعفهای ساختاری فیلم آشکارتر خواهد بود. اثر ظرفیتهایی دارد که میتوانستند پروردهتر شوند، اما در بسیاری لحظهها به جای مکث و تعمیق، راه میانبر سرگرمی سریع را انتخاب میکند.
این انتخاب نه کاملاً بیثمر است و نه به اثری فراموشنشدنی میانجامد؛ نتیجه، انیمیشنی است که جذابیت اصلیاش را از فضای فانتزی و همراهی گروهی قهرمانان میگیرد. جمعبندی «ملکهٔ برفی و شاهدخت» ماجراجویی خانوادگی خوشتصویری است که با دنیای آینهها، تهدید ارواح یخی و دوستی میان قهرمانانش لحظههایی سرگرمکننده میسازد.
نقطهٔ قوتش تخیل بصری و حرکت پیوستهٔ داستان است؛ نقطهٔ ضعفش نیز روایتی گاه آشفته، تعقیبوگریزهای تکراری و شخصیتهایی است که از کلیشههای آشنای ژانر فراتر نمیروند. فیلم برای مخاطب جوانی که به افسانه و ماجراجویی علاقه دارد، میتواند تجربهای دلپذیر باشد، اما برای رسیدن به اثری ماندگارتر، به پیوندهای داستانی محکمتر، فرصت بیشتر برای شخصیتپردازی و پایانی سنجیدهتر نیاز داشت.
« حضور کای و گردا نیز به طرفداران مجموعه امکان میدهد دوباره با شخصیتهای آشنا همراه شوند. »
ثبت دیدگاه