نقد و بررسی
نقد if.... | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مدرسه بهمثابه دستگاه قدرت فیلم «if....» ساختهٔ لیندسی اندرسون، در ظاهر به مدرسهای شبانهروزی برای پسران در انگلستان میپردازد؛ اما مدرسه در اینجا صرفاً مکانی برای آموزش یا بلوغ نیست. بنایی است که در آن قدرت، امتیاز و اطاعت هر روز بازتولید میشوند. آموزگاران در فاصلهای امن از زندگی واقعی دانشآموزان ایستادهاند و گروهی از دانشآموزان ارشد، با اتکا به جایگاه خود، قواعد را به ابزار تحقیر و تنبیه بدل میکنند.
آنچه در آغاز همچون نظمی سختگیرانه جلوه میکند، بهتدریج چهرهٔ نظامی را نشان میدهد که بیش از آنکه تربیت کند، فرمانبرداری میطلبد. اندرسون برای نقد این ساختار، به توضیحهای طولانی و صریح سیاسی تکیه نمیکند. معنای مدرسه از راه جزئیات روزمره شکل میگیرد: صفها، آیینها، فضاهای بسته، نگاههای مراقب و مناسباتی که در آن زورگویی نه استثنا، بلکه بخشی از سازوکار عادی زندگی است.
همین انتخاب، انتقاد فیلم را مؤثرتر میکند؛ زیرا ستم نه حادثهای جداافتاده، بلکه حاصلِ نظم و عادتی جاافتاده به نظر میرسد. فیلم با نگاهی طنزآمیز و تلخ، زندگی مدرسهای را به تصویری گستردهتر از اقتدار و طبقه بدل میکند. میک تراویس و انرژی نافرمانی میک تراویس، با بازی مالکوم مکداول، مرکز ثقل عاطفی فیلم است، هرچند اثر او را به قهرمانی بینقص تبدیل نمیکند.
میک شخصیتی پرخاشگر، کنجکاو و سرسخت است؛ کسی که از پذیرش قواعدی که ناعادلانه میداند سر باز میزند. در کنار جانی و والاس، او در پی ساختن قلمرویی کوچک از آزادی است؛ قلمرویی که در برابر جهان سختقانون مدرسه، امکان همدلی و خودمختاری را زنده نگه میدارد. قدرت این رابطه در آن است که رفاقت میان پسرها صرفاً وسیلهای برای پیشبرد داستان نیست.
« بنایی است که در آن قدرت، امتیاز و اطاعت هر روز بازتولید میشوند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شوخی، همپیمانی و لجاجت مشترکشان، راههایی برای دوامآوردن در محیطی است که پیوسته آنان را به انزوا و اطاعت میراند. رفتارشان گاه کودکانه و خام است، اما همین خامی به تصویرشان صداقت میدهد: آنان نه نظریهپردازانی پخته، بلکه نوجوانانیاند که فشار را با زبان و توان خود پاسخ میدهند.
فیلم شور جوانی را آرمانی و پاکیزه نمیسازد؛ در آن هم رهاییخواهی هست و هم بیپروایی، هم شوخطبعی و هم خشم. طنز تلخ و نقد طبقه یکی از ویژگیهای مهم فیلم، آمیختن طنز با خشونت است. موقعیتهای مدرسه گاه چنان مضحکاند که خنده را برمیانگیزند، اما خنده بهسرعت مزهای تلخ پیدا میکند؛ زیرا شوخیها در جهانی رخ میدهند که تحقیر و تنبیه در آن واقعیاند.
این طنز نه برای سبککردن فضای روایت، بلکه برای آشکارکردن پوچی مناسبات قدرت به کار میرود. آیینهای رسمی و ادعاهای اخلاقی مدرسه، در برابر رفتار روزمرهٔ کسانی که مدعی حفظ نظماند، تناقضی آشکار پیدا میکنند. از همینجا، فیلم از نقد یک مدرسهٔ خاص فراتر میرود. آنچه به چشم میآید، سازوکاری طبقاتی است: گروهی امتیازهای خود را طبیعی و شایسته میپندارند و از دیگران انتظار دارند جایگاه پایینترشان را بپذیرند.
فیلم این سازوکار را با بیانی خطابی توضیح نمیدهد؛ آن را در روابط میان دانشآموزان و بزرگسالان مجسم میکند. به همین دلیل، نقد اجتماعی اثر همچنان زنده میماند: مخاطب میتواند در پسِ محیط بستهٔ مدرسه، پرسشی عمومیتر دربارهٔ مشروعیت قدرت و اطاعت ببیند. تصویر میان واقعیت و خیال تصویرپردازی «if....» از عناصر تعیینکنندهٔ تجربهٔ تماشای آن است.
« فیلم شور جوانی را آرمانی و پاکیزه نمیسازد؛ در آن هم رهاییخواهی هست و هم بیپروایی، هم شوخطبعی و هم خشم. »
شخصیتها و اجرا
جابهجایی میان رنگی و سیاهوسفید، بهجای آنکه همچون نشانهای با معنای ثابت و ساده عمل کند، پیوستگی بصری فیلم را عمداً مختل میکند. تماشاگر نمیتواند همیشه مطمئن باشد که با واقعیتی یکدست روبهروست یا با لحظهای که از ذهن و خیال شخصیتها رنگ گرفته است. این بیثباتی، احساس ناآرامی را تقویت میکند و با جهانی هماهنگ است که در آن قواعد ظاهراً محکم، زیر فشار خشم و سرکوب ترک برمیدارند.
فیلم در پی آن نیست که هر تغییر لحن یا هر تصویر نامتعارف را با توضیحی روشن توجیه کند. گاه همین پرشها راهی برای نزدیکشدن به ذهنیت نوجوانانهاند؛ ذهنیتی که در آن خیال، ترس، میل و واقعیت همیشه مرزهای جداگانهای ندارند. گاه نیز این انتخاب به سردرگمی میانجامد. اگر بیننده انتظار داشته باشد هر صحنه در زنجیرهای علتومعلولی و کاملاً واقعگرا جای بگیرد، ممکن است برخی لحظهها را ناهماهنگ یا بیپاسخ بیابد.
اما این دشواری را نمیتوان فقط نقصی اجرایی دانست: بیقراری فرم، بخشی از شیوهٔ فیلم برای نپذیرفتن نظم مسلط روایت هم هست. ریتم و تجربهٔ تماشاگر ریتم فیلم در بخشهای آغازین آهسته و مشاهدهگرانه است. اندرسون زمان میگذارد تا مدرسه، مناسباتش و حس خفگی آن در ذهن تماشاگر رسوب کند. این مکثها از نظر فضاسازی سودمندند، اما همیشه به یک اندازه بار دراماتیک ندارند.
برخی صحنهها بیش از آنکه اطلاعات تازه یا تنش بیشتری پدید آورند، بر حالوهوایی تأکید میکنند که پیشتر بهخوبی شکل گرفته است. در نتیجه، ممکن است مخاطبی که منتظر حرکت سریع داستان است، احساس کند فیلم دیر به نقطهٔ جوش خود نزدیک میشود. بااینحال، آهستگی آغازین تضادی معنادار با انرژی بخشهای بعدی دارد.
« فیلم در پی آن نیست که هر تغییر لحن یا هر تصویر نامتعارف را با توضیحی روشن توجیه کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بهجای آنکه از همان ابتدا شورش را به نمایش بگذارد، ابتدا تجربهٔ انباشتهشدن فشار را میسازد. این شیوه تماشاگر را وادار میکند پیش از هر داوری دربارهٔ واکنش شخصیتها، درون فضای محدود و نابرابر مدرسه بماند. مسئله آنجاست که مکث و تکرار گاهی از دقت فضاسازانه فاصله میگیرند و به کشآمدن بدل میشوند.
بنابراین، ریتم فیلم هم بخشی از جهانسازی آن است و هم یکی از نقاطی که میتواند صبر مخاطب را بیازماید. اجراها و هویت جمعی بازی مالکوم مکداول در نقش میک، سرشار از حضوری است که به شخصیت امکان میدهد هم جذاب باشد و هم خطرناک. او سرکشی را به ادا و اطوار بیرونی تقلیل نمیدهد؛ در نگاه و سکوتش نیز نوعی امتناع از تسلیم دیده میشود.
در برابر او، بازیگران نقش جانی و والاس به شکلگیری حس گروهی کمک میکنند. این سه شخصیت بیش از آنکه نسخههای یکسانی از شورش باشند، خلقوخوهای متفاوتی دارند که در کنار هم نیرویی مشترک میسازند. بازیهای گروهی، بهویژه در صحنههای مدرسه، به فیلم بافتی زنده میبخشند. دانشآموزان صرفاً جمعیتی برای نمایش نظم نیستند؛ هر کدام حضوری دارند که فضای اجتماعی مدرسه را باورپذیرتر میکند.
در سوی دیگر، بزرگسالان اغلب خشک، دور یا گرفتار نقشهای اداری و تشریفاتی خود به نظر میرسند. این فاصله میان نسلها، بهجای آنکه به گفتوگویی سازنده بینجامد، خود به یکی از سرچشمههای تنش بدل میشود. خشونت، ابهام و مرز داوری فیلم در مواجهه با خشونت، تماشاگر را در جایگاهی آسوده قرار نمیدهد.
« فیلم بهجای آنکه از همان ابتدا شورش را به نمایش بگذارد، ابتدا تجربهٔ انباشتهشدن فشار را میسازد. »
قوتها و کاستیها
خشونت نه بهسادگی ستایش میشود و نه به شکلی مرتب و اخلاقی محکوم؛ در دل روایتی قرار میگیرد که از یکسو بر فشار و بیعدالتی تأکید دارد و از سوی دیگر، پیامدهای انفجار خشم را بیپرده پیش چشم میآورد. همین دوگانگی به اثر نیرویی تحریکآمیز میدهد، اما میتواند بعضی مخاطبان را از آن دور کند.
بخشهایی از خشونت ممکن است بیش از اندازه افراطی جلوه کنند، و فیلم نیز برای همهٔ انتخابهایش پاسخ قطعی فراهم نمیآورد. این ابهام بخشی از جسارت اثر است، اما الزاماً برای همه قانعکننده نخواهد بود. بعضی تماشاگران ممکن است پایان خشونتبار را از نظر معنایی بیش از اندازه باز یا نامتوازن بدانند؛ کسانی دیگر همین گسست را جمعبندی مناسب جهانی خواهند دید که از آغاز، عقلانیت رسمیاش با رفتارهای غیرعقلانی همراه بوده است.
بیآنکه نتیجهٔ روایت فاش شود، میتوان گفت فیلم ترجیح میدهد پرسش و آشفتگی بر جای بگذارد، نه اینکه شورش را به یک پاسخ اخلاقی ساده تقلیل دهد. جمعبندی «if....» فیلمی است که نیروی اصلیاش از پیوند میان نقد اجتماعی و تجربهٔ ناآرام سینمایی میآید. مدرسهٔ شبانهروزی آن، تصویری فشرده از سلسلهمراتب، امتیاز و اطاعت است؛ و دوستی و سرسختی دانشآموزان، در برابر این نظم، شکلی از مقاومت روزمره میسازد.
طنز تلخ، بازیهای پرانرژی و رفتوآمد میان تصویر رنگی و سیاهوسفید، به فیلم هویتی متمایز میبخشند. در مقابل، ریتم کند آغازین و رفتوبرگشتهای گاه گیجکننده میان واقعیت و خیال ممکن است تجربهٔ تماشا را دشوار کنند. خشونت و ابهام نیز فیلم را از پاسخهای آرامشبخش دور نگه میدارند. بااینهمه، همین ناهمواریها بخشی از شخصیت اثرند: «if....» نمیخواهد جهان خفقانآورش را با روایتی صاف و مطمئن بازآفرینی کند.
« همین دوگانگی به اثر نیرویی تحریکآمیز میدهد، اما میتواند بعضی مخاطبان را از آن دور کند. »
جمعبندی
فیلمی جسور، ناآرام و عمداً ناسازگار است؛ اثری که تماشاگر را نه فقط به دیدن شورش، بلکه به سنجیدن بهای اطاعت و معنای مقاومت وامیدارد.
ثبت دیدگاه