نقد و بررسی
نقد The Beast in the Jungle | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
انتظار در قلب قصه فیلم «The Beast in the Jungle» بهجای آنکه تماشاگر را با زنجیرهای از رویدادهای پرشتاب پیش ببرد، او را در وضعیتی معلق نگه میدارد: زن و مردی در فضای یک باشگاه شبانه، از سال ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۴، منتظر وقوع حادثهای نامعلوماند؛ رخدادی که گمان میکنند زندگیشان را دگرگون خواهد کرد.
این موقعیت، هم نقطهی آغاز روایت است و هم استعارهی مرکزی آن. فیلم بیش از آنکه دربارهی خودِ حادثه باشد، دربارهی زندگی در سایهی انتظار است؛ دربارهی اینکه چگونه تصور آینده میتواند اکنون را به حاشیه براند. این ایده از داستانی به همین نام نوشتهی هنری جیمز الهام میگیرد، اما فیلم آن را به فضایی معاصر و جمعی منتقل میکند: باشگاهی که رقص، موسیقی و گذر زمان را در خود میفشارد.
حاصل، اثری است که بهجای پاسخهای روشن، پرسشهایی دربارهی عشق، وسواس و فرصتهای ازدسترفته پیش میکشد. رمزآلودبودن آن از جنس معمایی نیست که سرانجام با سرنخی قطعی حل شود؛ راز فیلم بیشتر در تجربهی انتظار و اثر فرسایندهی آن بر شخصیتها ریشه دارد. باشگاه؛ ظرف زمان و خاطره باشگاه شبانه در این فیلم صرفاً پسزمینهای برای دیدارها و گفتوگوها نیست.
فضای بسته و تکرارشوندهی آن به اتاقی برای تماشای زمان بدل میشود؛ جایی که آدمها میآیند، میروند، پیرتر میشوند و در عین حال به همان انتظار پیشین بازمیگردند. بیرون از این فضا جهان تغییر میکند، اما باشگاه گویی قوانین زمانی خاص خودش را دارد: شب طولانی میشود و سالها در دل آن فشرده میشوند.
« این موقعیت، هم نقطهی آغاز روایت است و هم استعارهی مرکزی آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دگرگونی موسیقی از دیسکو به تکنو، یکی از روشنترین نشانههای گذر زمان است. تغییر ضرباهنگها و حالوهوای موسیقایی، تاریخ را بینیاز از توضیح مستقیم به گوش میرساند. بااینحال، این تحول فقط نشانهی تغییر سبک نیست؛ شکل موسیقی و رقص، نسبت جمع با فرد را نیز دگرگون میکند. از شور گروهی و پرتحرک آغازین تا ضرباهنگهای سردتر و مکانیکیتر، باشگاه به تصویری از جامعهای تبدیل میشود که پیوسته عوض میشود، بیآنکه الزاماً از انتظارهایش رها شود.
رابطهای میان عشق و وسواس مرکز عاطفی فیلم رابطهی زن و مردی است که پیوندشان در برابر چشم تماشاگر شکل میگیرد، اما بهسادگی در قالب عشقی متعارف نمیگنجد. انتظار مشترک، آنها را به هم نزدیک میکند؛ بااینحال، همین انتظار میتواند جایگزین تجربهی واقعی رابطه شود. گویی هر دو بیش از آنکه یکدیگر را ببینند، به آن آیندهی مبهمی نگاه میکنند که میانشان قرار گرفته است.
فیلم با ظرافتی تلخ نشان میدهد که وسواس همیشه به شکل رفتاری آشکار و پرهیاهو بروز نمیکند. گاهی در قالب تعهدی ظاهراً آرام به یک پیشبینی یا باور ریشه میدواند و سپس انتخابهای روزمره را هدایت میکند. در چنین وضعی، عشق ممکن است نه نیرویی برای زیستن، بلکه بهانهای برای معطلماندن شود.
این وجه از فیلم از جذابترین لایههای آن است: رابطهای که هم حامل صمیمیت است و هم زیر فشار تعلیقی که خودِ شخصیتها ساختهاند، توان حرکت را از دست میدهد. بازیها و حضور بازیگر اصلی بازی Anaïs Demoustier از نقاط اتکای مهم فیلم است. او به شخصیتش نوعی حضور آرام و درعینحال ناآرام میبخشد؛ کیفیتی که با جهان معلق فیلم تناسب دارد.
« دگرگونی موسیقی از دیسکو به تکنو، یکی از روشنترین نشانههای گذر زمان است. »
شخصیتها و اجرا
نقش نیازمند آن است که احساسات گاه در سکوت، نگاه یا مکثهای کوتاه آشکار شوند، نه در کنشهای نمایشی. Demoustier میتواند میان امید، دلبستگی و خستگی عاطفی حرکت کند، بیآنکه شخصیت را به نشانهای صرف برای مضمون تبدیل سازد. Tom Mercier نیز در کنار او حضوری متفاوت دارد و فضای رابطه را از یکسویهشدن دور میکند.
بااینحال، بار اصلی تجربهی عاطفی فیلم تا حد زیادی بر دوش بازیگر زن باقی میماند؛ بهویژه در لحظاتی که تماشاگر باید فاصلهی میان حرفهای شخصیتها و آنچه واقعاً در زندگیشان رخ میدهد را احساس کند. بازیها در مجموع با سبک خویشتندار فیلم همخواناند، هرچند همین خویشتنداری گاه باعث میشود شخصیتها بیش از آنکه از درون گسترش یابند، حامل ایدههای اثر به نظر برسند.
تصویر و طراحی فضای شبانه از نظر بصری، فیلم بهخوبی از محدودیت مکانی خود بهره میگیرد. نور، بدنهای در حرکت و فضای پرتراکم باشگاه، جهانی میسازند که هم وسوسهانگیز است و هم تا اندازهای خفهکننده. زیبایی تصویر در اینجا فقط به قابهای خوشساخت محدود نمیشود؛ شکل دیداری فیلم به مضمون آن خدمت میکند.
محیطی که در ظاهر سرشار از حرکت است، میتواند محل سکون عمیق شخصیتها باشد. این تضاد میان حرکت بیرونی و توقف درونی، از مهمترین دستاوردهای تصویری اثر است. رقص ادامه دارد، موسیقی عوض میشود و جمعیت در رفتوآمد است؛ اما شخصیتهای اصلی همچنان در مدار انتظار خود میچرخند. فیلم گاهی از این تکرار، کیفیتی هیپنوتیک میسازد و تماشاگر را در ریتمی مشابه گرفتار میکند.
« نقش نیازمند آن است که احساسات گاه در سکوت، نگاه یا مکثهای کوتاه آشکار شوند، نه در کنشهای نمایشی. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در بهترین لحظات، این انتخاب به تجربهای حسی و تأملبرانگیز میانجامد؛ در لحظات ضعیفتر، به یکنواختی بصری نزدیک میشود. ریتم کند و گفتوگوهای طولانی کندی ریتم با ماهیت موضوع فیلم تناسب دارد، اما تناسب بهتنهایی به معنای موفقیت کامل نیست. انتظار، ذاتاً زمان را کشدار میکند و فیلم نیز میخواهد تماشاگر این کشآمدن را لمس کند.
مشکل آنجاست که شروع داستان برای جانگرفتن به زمان زیادی نیاز دارد و این تعویق، پیش از آنکه به تعلیقی پربار تبدیل شود، ممکن است به خستگی بینجامد. در نیمهی نخست، فیلم گاهی بیش از اندازه در حالوهوای خود میماند و بهسختی میان فضاسازی و پیشبرد روایت تعادل برقرار میکند. گفتوگوها نیز این مسئله را تشدید میکنند.
برخی از آنها بهدلیل طرح مستقیم پرسشهای وجودی و عاطفی، ظرفیت تأمل دارند؛ اما در بخشهایی، طولانی و تکرارشونده میشوند. وقتی یک مضمون چند بار با بیانهای نزدیک به هم بازمیگردد، گفتوگو دیگر به عمقدادن به شخصیتها کمک نمیکند و بیشتر حس ایستایی را تقویت میکند. فیلم از مخاطب میخواهد در سکوتها و تکرارها معنا بیابد، اما همیشه بهاندازهی کافی میان تکرارِ معنادار و زیادهگویی تمایز نمیگذارد.
پایان و مسئلهی رهاشدگی فیلم از توضیح صریح و جمعبندی متعارف فاصله میگیرد؛ انتخابی که با روح اثر و شیفتگی آن به ابهام همخوان است. بااینحال، پایان ناگهانی آن میتواند حس ناتمامماندن برجای بگذارد. این مسئله صرفاً به نخواستنِ پاسخ قطعی مربوط نیست: اثر میتواند راز را حفظ کند و درعینحال به مسیر عاطفی شخصیتها شکل روشنی بدهد.
« انتظار، ذاتاً زمان را کشدار میکند و فیلم نیز میخواهد تماشاگر این کشآمدن را لمس کند. »
قوتها و کاستیها
اما اینجا بخشی از مخاطبان ممکن است احساس کنند فیلم پیش از آنکه همهی ظرفیتهای روایی و معناییاش را به نقطهای رضایتبخش برساند، متوقف میشود. بیآنکه وارد جزئیات رخدادهای پایانی شویم، میتوان گفت پایان بیش از آنکه گرهها را باز کند، نگاه تماشاگر را به تجربهی پیشین بازمیگرداند.
این شیوه برای کسانی که پایانهای گشوده و تلخ را میپسندند، میتواند مؤثر باشد؛ اما برای مخاطبی که انتظار دارد رابطهی مرکزی و پرسش اصلی فیلم به جمعبندی عاطفی قانعکنندهتری برسند، احتمالاً کممایه یا شتابزده جلوه خواهد کرد. جمعبندی «The Beast in the Jungle» فیلمی است دربارهی خطرِ سپردن زندگی به رخدادی که شاید هرگز به شکلی که انتظار میرود از راه نرسد.
ایدهی مرکزی آن ظرفیت تأمل دارد و پیوند موسیقی، فضای باشگاه و گذر سالها، تجربهای دیداری و شنیداری میسازد که مدتها پس از پایان فیلم در ذهن میماند. بازی Anaïs Demoustier نیز به این جهانِ معلق، نیروی عاطفی میبخشد و رابطهی محوری را از انتزاع کامل دور میکند. در برابر این امتیازها، کندیِ آغاز، گفتوگوهای بیش از حد کشدار و پایانی که برای برخی تماشاگران ناگهانی و ناکافی خواهد بود، از توان اثر میکاهد.
فیلم گاهی چنان در بیان ایدههایش مکث میکند که قصه از حرکت بازمیماند. بااینهمه، همین ناهماهنگیها بخشی از تجربهی دوگانهی آن را توضیح میدهند: اثری خوشتصویر و غریب که ممکن است هنگام تماشا صبر مخاطب را بیازماید، اما پس از آن پرسشی ساده و تلخ را در ذهن باقی بگذارد؛ اگر تمام عمر را صرف انتظار برای چیزی کنیم، از کدام بخش زندگی جا میمانیم؟
« بازی Anaïs Demoustier نیز به این جهانِ معلق، نیروی عاطفی میبخشد و رابطهی محوری را از انتزاع کامل دور میکند. »
ثبت دیدگاه