نقد و بررسی
نقد A Summer's Tale | 1996
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تابستانی که در انتظار میگذرد «A Summer’s Tale» از آن فیلمهایی است که داستانش را نه با حادثهای بزرگ، بلکه با انتظار آغاز میکند. گاسپار به اقامتگاهی ساحلی در دینار آمده و چشمبهراه لناست؛ در همان حال، روزهای تعطیلات با دیدارهای اتفاقی، قدمزدنها و گفتوگوهای طولانی شکل میگیرند.
اریک رومر این موقعیت ساده را به میدان ظریفی برای سنجیدن میل، تردید و خودفریبی بدل میکند. فیلم از همان ابتدا وعدهٔ یک عاشقانهٔ پرهیاهو نمیدهد؛ نیروی خود را از مکثها، تغییرهای کوچک در لحن و فاصلهٔ مبهم میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه واقعاً میخواهند میگیرد. این آرامش ممکن است در آغاز فاصلهای میان تماشاگر و فیلم بسازد.
گاسپار چندان شتابی برای پیشبردن زندگیاش ندارد و فیلم نیز ظاهراً از او پیروی میکند: روزها میگذرند، ساحل و شهر دیده میشوند و رابطهها هنوز نامی روشن ندارند. اما همین کندی، بهتدریج به بخشی از منطق اثر تبدیل میشود. زمان تعطیلات در اینجا هم کش میآید و هم میگریزد؛ گویی هر روز فرصتی تازه برای تصمیمگرفتن است، بیآنکه تصمیمی واقعاً گرفته شود.
رومر و هنرِ گفتوگو در سینمای رومر، گفتوگو صرفاً وسیلهای برای انتقال اطلاعات نیست؛ خودِ گفتوگو محل وقوع درام است. شخصیتها دربارهٔ عشق، دوستی، موسیقی و انتخاب حرف میزنند، اما کلامشان همیشه پرده از حقیقت برنمیدارد. گاهی حرفزدن راهی است برای نزدیکشدن، گاهی برای عقبنشینی، و گاهی برای آنکه گوینده تصویری دلخواه از خودش بسازد.
« اریک رومر این موقعیت ساده را به میدان ظریفی برای سنجیدن میل، تردید و خودفریبی بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
«A Summer’s Tale» با حوصله اجازه میدهد این لایهها آشکار شوند، بیآنکه آنها را به نتیجهای اخلاقی یا توضیحی مستقیم فروبکاهد. این شیوه برای هر تماشاگری یکسان جذاب نخواهد بود. کسانی که انتظار رخدادهای پیدرپی یا پیشرفت سریع رابطهها را دارند، ممکن است گفتوگوهای مفصل و ریتم کمشتاب را خستهکننده بیابند.
بااینحال، پرگویی فیلم بیهدف نیست: شخصیتها از خلال حرفهایشان خود را لو میدهند، حتی وقتی میکوشند برعکس عمل کنند. فاصلهٔ میان ادعای استقلال و نیاز به تأیید، یا میان ژستِ بیتفاوتی و اشتیاق پنهان، یکی از منابع اصلی طنز و کشش فیلم است. گاسپار؛ مردی که تصمیم را به تعویق میاندازد گاسپار نه قهرمانی رمانتیک است و نه شروری حسابشده.
او جوانی است که میخواهد خود را آدمی صادق و منطقی بداند، اما در عمل از روشنکردن خواستههایش پرهیز میکند. همین دوگانگی، شخصیتش را هم بامزه میکند و هم گاه آزاردهنده. او بهجای آنکه انتخابی روشن داشته باشد، میکوشد هر امکان را باز نگه دارد؛ خیال میکند با مدیریت موقعیت میتواند از پیامدهای تصمیمنگرفتن بگریزد، حال آنکه هر تعویق، او را بیشتر در پیچیدگی خودش گرفتار میکند.
رومر این ضعف را با سرزنش مستقیم نشان نمیدهد. طنز فیلم از جدیگرفتن بیش از حدِ تردیدهای گاسپار و همزمان دیدن فاصلهٔ آنها با واقعیت برمیآید. او گاهی چنان درگیرِ توضیحدادن نیتهای خود است که رفتار سادهاش معنایی آشکارتر از تمام حرفهایش پیدا میکند. در نتیجه، مخاطب ممکن است هم از دست او کلافه شود و هم با موقعیتهای خندهآوری که برای خودش میسازد همراه بماند.
« این شیوه برای هر تماشاگری یکسان جذاب نخواهد بود. »
شخصیتها و اجرا
فیلم پیچیدگی را در خودِ همین تناقض مییابد: آدمی میتواند نیت بدی نداشته باشد، اما از ناتوانی در صراحت، دیگران را در وضعی مبهم قرار دهد. مارگو، سولن و لنا؛ سه حضور مستقل مارگو مهمترین تعادل را در برابر آشفتگی گاسپار ایجاد میکند. صمیمیت و هوش او باعث میشود رابطهشان تنها بر کشش عاشقانه تکیه نداشته باشد؛ میان آنها نوعی رفاقت و کنجکاوی فکری نیز شکل میگیرد.
مارگو شنوندهای دقیق است، اما صرفاً نقش محرم اسرار گاسپار را ندارد. او میتواند حرفهای او را به پرسش بگیرد و از فاصلهای روشنتر به رفتارهایش نگاه کند. بازی آماندا لانگله نیز این ترکیب را بیتکلف منتقل میکند: جذابیت مارگو بیش از آنکه نمایشی باشد، از حضور آرام و هوشیار او میآید.
سولن انرژی متفاوتی به فیلم میآورد. او صریحتر و بیپردهتر است و برخوردش با گاسپار، بازی عاطفی او را از فضای گفتوگوی دوستانه به موقعیتی جسورانهتر میکشاند. در سوی دیگر، لنا حضوری دارد که مدتها از راه انتظار و تصور در ذهن گاسپار شکل گرفته است؛ رسیدنش، ناگزیر، فاصلهٔ میان خیال و واقعیت را برجسته میکند.
مهم آن است که این سه زن صرفاً گزینههایی در برابر مردی مردد نیستند. هرکدام لحن، خواست و استقلال خود را دارند و تفاوتشان به فیلم امکان میدهد شکلهای گوناگون نزدیکی و تعهد را کنار هم بگذارد. عاشقانهای با طنزِ موقعیت کمدی فیلم از شوخیهای پررنگ یا حوادث غیرمنتظره نمیآید؛ از ناهماهنگی میان ادعای گاسپار و آنچه عملاً انجام میدهد سرچشمه میگیرد.
« مارگو، سولن و لنا؛ سه حضور مستقل مارگو مهمترین تعادل را در برابر آشفتگی گاسپار ایجاد میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هر بار که میکوشد اوضاع را زیر کنترل بگیرد، تناقض تازهای پدیدار میشود. او به خود میگوید هنوز چیزی قطعی نیست، اما همین نامعینبودن برای اطرافیان معنای عملی دارد. فیلم بهجای تبدیل این وضعیت به هجوی تلخ، آن را با سبکی دلنشین و گاه شیطنتآمیز دنبال میکند. این طنز به عاشقانهٔ فیلم نیز جان میدهد.
احساسات در اینجا پاکیزه و بیدردسر نیستند؛ با غرور، سوءبرداشت و میل به پذیرفتهشدن درهم میآمیزند. بااینهمه، فیلم از تمسخر کامل شخصیتهایش پرهیز میکند. رومر ضعفهای آنان را میبیند، اما آدمها را به ضعفهایشان تقلیل نمیدهد. همین نگاه مهربان و درعینحال دقیق، سبب میشود لحظههای خندهآور با نوعی اندوه خفیف همراه باشند: گاه آدمها درست زمانی فرصت نزدیکی دارند که هنوز نمیدانند چگونه از آن استفاده کنند.
جغرافیای تابستان و ریتم فیلم دینار فقط پسزمینهای زیبا برای یک داستان عاشقانه نیست. ساحل، مسیرهای پیادهروی و رفتوآمد میان نقاط شهر، حالتی از تعلیق میسازند؛ شخصیتها در فضایی موقت زندگی میکنند که انگار قرار نیست در آن چیزی برای همیشه تعیین شود. دریا و تعطیلات، حس آزادی میآفرینند، اما این آزادی میتواند بهانهای برای عقبانداختن مسئولیت نیز باشد.
حرکت جسمانی شخصیتها در شهر، با بیقراری درونیشان پیوند میخورد: قدمزدنها ادامه دارند، حال آنکه ذهنشان دور یک انتخاب حلنشده میچرخد. ریتم کند فیلم هم نقطهٔ قوت آن است و هم محدودیتش. برای مخاطبی که با سینمای مشاهدهگر و کمحادثه همراه شود، فرصت میدهد تغییر احساسات را در جزئیات ببیند.
« هر بار که میکوشد اوضاع را زیر کنترل بگیرد، تناقض تازهای پدیدار میشود. »
قوتها و کاستیها
برای تماشاگر دیگری، ممکن است بخشهایی کشدار به نظر برسد و آغاز اثر دیرتر از انتظار او را درگیر کند. این کندی با گفتوگوهای فراوان تشدید میشود؛ اما اگر تماشاگر به جای انتظار برای «حادثهٔ بعدی»، به لحن و جابهجاییهای عاطفی توجه کند، سکون ظاهری فیلم کمکم به نوعی تعلیق بدل میشود.
جمعبندی «A Summer’s Tale» تصویری ظریف و گاه خندهآور از تابستانی است که در آن انتظار، معاشرت و دودلی در هم میپیچند. فیلم برای رسیدن به تأثیر خود به رخدادهای بزرگ متکی نیست؛ شخصیتها را در فضای روزمره و زمانِ کشآمدهٔ تعطیلات دنبال میکند تا نشان دهد چگونه کلام میتواند هم به صمیمیت راه ببرد و هم مانع آن شود.
گاسپار با ناتوانیاش در انتخاب، سرچشمهٔ اصلی کمدی و تنش است، اما حضور مستقل مارگو، سولن و لنا جهان عاطفی فیلم را از داستانی یکسویه فراتر میبرد. این اثر ممکن است برای برخی تماشاگران بهسبب مکثها و مکالمههای طولانی دشوار باشد، بهخصوص در شروع. بااینحال، هرچه بیشتر در حالوهوای آرام و آفتابی آن بمانیم، جزئیات رفتاری شخصیتها جذابتر میشود و بلاتکلیفی گاسپار از یک ادا به موضوعی انسانیتر بدل میگردد.
حاصل، عاشقانهای سبک و دلنشین اما نه سطحی است؛ فیلمی دربارهٔ لحظهای که آدم هنوز از خودش میپرسد چه میخواهد، و در همین فاصله، ناخواسته دیگران را نیز در انتظار نگه میدارد.
« برای تماشاگر دیگری، ممکن است بخشهایی کشدار به نظر برسد و آغاز اثر دیرتر از انتظار او را درگیر کند. »
ثبت دیدگاه