نقد و بررسی
نقد رزیدنت اویل: آخرالزمان 2004 (Resident Evil: Apocalypse) | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهرِ محاصرهشده «Resident Evil: Apocalypse» دنبالهای است که جهان داستانی قسمت نخست را از فضای بسته و زیرزمینی به خیابانهای گرفتارِ بحران میکشاند. راکونسیتی دیگر صرفاً پسزمینهای برای شیوع بیماری نیست؛ شهری است که قرنطینه، ترس و فروپاشی نظم عمومی آن را به محوطهای محصور بدل کرده است.
آلیس در میان این آشوب درمییابد که قربانیان حادثه به زامبی تبدیل شدهاند و باید در کنار گروهی از بازماندگان، راهی برای نجات دختری گمشده و خروج از شهر پیدا کند. این جابهجایی مکانی به فیلم امکان میدهد مقیاس خطر را بزرگتر کند و از تضاد میان زندگی روزمرهٔ شهری و کابوس ناگهانیِ آخرالزمانی بهره ببرد.
فیلم از همان ابتدا قصد ندارد وحشت را آهسته و درونی بسازد؛ خطر را در کوچهها، ساختمانها و مسیرهای فرار پیش چشم تماشاگر میآورد. نتیجه، اثری پرتحرک است که بیش از آنکه بر معمایی پیچیده یا ترس روانشناختی تکیه کند، بر تعقیب، درگیری و تلاش برای بقا استوار میشود. این انتخاب، انرژی فیلم را بالا میبرد، اما همزمان مجال چندانی برای مکث، تأمل و گسترش تدریجی اضطراب باقی نمیگذارد.
فضای بصری و حسِ فروپاشی از امتیازهای مهم فیلم، ساختن تصویری از شهری است که هنوز نشانههایی از زندگی عادی در آن دیده میشود، اما دیگر قابلاعتماد نیست. خیابانهای خلوت، ساختمانهای متروک و حضور نیروهای مسلح، حس محاصره را به تماشاگر منتقل میکنند. راکونسیتی در این روایت نه شهری کاملاً ویران، بلکه مکانی است که نظم اجتماعیاش از هم گسیخته و هر گوشهاش میتواند به دام بدل شود.
« خیابانهای خلوت، ساختمانهای متروک و حضور نیروهای مسلح، حس محاصره را به تماشاگر منتقل میکنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین وضعیت میتواند تعلیق بسازد: خطر فقط از زامبیها نمیآید؛ تصمیمهای سازمانی و رفتار آدمهایی که قدرت دارند نیز بخشی از تهدیدند. بااینحال، فیلم گاهی به جای آنکه از این فضا برای پرورش ترس استفاده کند، آن را به سکویی برای نمایش بعدیِ اکشن بدل میسازد. صحنهها پشت سر هم از یک موقعیت خطرناک به موقعیت دیگر میروند و فرصت چندانی برای جاافتادن حس ناامنی باقی نمیگذارند.
فضای آخرالزمانی مؤثر است، اما ظرفیت آن بیش از آن چیزی است که روایت به کار میگیرد. آلیس و جیل؛ دو مرکز ثقل حضور Milla Jovovich در نقش آلیس، همچنان مهمترین نیروی محرک فیلم است. او شخصیتی را به تصویر میکشد که توانایی جسمانی و اعتمادبهنفسش، او را در مرکز قاب نگه میدارد. جذابیت آلیس صرفاً به مهارتش در مبارزه محدود نیست؛ فیلم او را در برابر جهانی قرار میدهد که میکوشد انسانها را به موضوع آزمایش و ابزار کنترل تبدیل کند.
در این میان، مقاومت او به شکلی ساده و مستقیم قابلفهم است، هرچند گاه نمایش قهرمانانهاش آنقدر بر تواناییهای خارقالعاده تأکید میکند که شکنندگی و تردید انسانیاش کمرنگ میشود. در کنار او، Sienna Guillory در نقش جیل ولنتاین حضوری متمایز دارد. جیل از جنس قهرمانانی است که از پیش با خطر آشنا هستند و در دل بحران، خونسردی و قاطعیت نشان میدهند.
تقابل و همراهی او با آلیس از جذابترین عناصر فیلم است؛ نه به این دلیل که رابطهشان پیچیده و پرلایه نوشته شده، بلکه چون کنار هم قرارگرفتن دو قهرمان زنِ عملگرا، ترکیبی دیدنی میسازد. با این حال، فیلم بیش از آنکه به پرورش رابطه و تفاوت نگاه آنها بپردازد، از حضورشان برای پیشبرد صحنههای اکشن استفاده میکند.
« فضای آخرالزمانی مؤثر است، اما ظرفیت آن بیش از آن چیزی است که روایت به کار میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
نمسیس و منطقِ هیجان نمسیس یکی از جاذبههای آشکار فیلم است: تهدیدی که با هیبتی سنگین، نیرویی خشن و حضوری ناآرامکننده وارد ماجرا میشود. او در سطح نمایشی، به فیلم دشمنی میدهد که با زامبیهای معمولی تفاوت دارد و میتواند صحنهها را از درگیریهای پراکنده به مواجههای شخصیتر و پرتنشتر برساند.
طراحی و حضور او، بهویژه برای مخاطبی که از جهان بازیها با این شخصیت آشناست، یادآور ظرفیت تصویری مجموعه است. اما نمسیس فقط یک ابزارِ ترساندن نیست؛ فیلم میکوشد او را درون جهان داستانی خود معنا کند. این کوشش گاهی نتیجهای جذاب دارد و گاهی به سادهسازی میانجامد. شخصیتهای منفی انسانی نیز در کنار او قرار میگیرند، ولی انگیزهها و مناسبات قدرت به اندازهٔ کافی بسط نمییابند.
در نتیجه، خطرِ آمبرلا بهعنوان نیرویی سازمانیافته و بیرحم قابلدرک است، اما چرایی و پیچیدگی عملکردش بیش از اندازه در پسِ هیاهوی رویدادها میماند. اکشن؛ انرژی در برابر آشفتگی فیلم در طراحی لحظههای درگیری، به دنبال حرکت پیوسته و ضرباهنگ تند است. زامبیها، تعقیبها و مبارزههای نزدیک، دامنهای از موقعیتهای پرتنش فراهم میآورند و آلیس را در مرکز نمایش مهارت و جسارت قرار میدهند.
برخی قابها از نظر ترکیببندی و تصویرپردازی بهیادماندنیاند و حرکت قهرمانان در محیطهای شهری، حس یک بازی پرخطر را تداعی میکند. برای تماشاگرانی که از سینمای اکشنِ اغراقآمیز لذت میبرند، همین بیپروایی بخشی از سرگرمی فیلم است. مشکل آنجاست که تدوین تندِ صحنهها همیشه به انرژی بیشتر منجر نمیشود.
« طراحی و حضور او، بهویژه برای مخاطبی که از جهان بازیها با این شخصیت آشناست، یادآور ظرفیت تصویری مجموعه است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برشهای پیاپی و حرکتهای سریع دوربین گاه چنان بر هم میافتند که تشخیص دقیقِ جای شخصیتها و نتیجهٔ کنش دشوار میشود. وقتی تماشاگر نتواند مسیر حرکت یا نسبت میان مهاجم و مدافع را دنبال کند، هیجان جای خود را به سردرگمی میدهد. فیلم در لحظههایی میان نمایش خشونت و وضوح بصری تعادل برقرار میکند، اما در بخشهایی دیگر بیش از اندازه به سرعت تکیه دارد و از انسجام کنش غافل میشود.
روایت و شخصیتهای فرعی روایت بر پایهٔ مأموریتی روشن شکل گرفته است: بازماندگان باید در زمانی محدود، در شهری گرفتارِ فاجعه، به هدفی مشخص برسند و از محاصره جان سالم به در ببرند. این چارچوب برای یک فیلم اکشنوحشت مناسب است، زیرا مسیر حرکت و فوریت را به داستان میدهد. با این حال، پیوند میان رویدادها همیشه محکم نیست.
گاهی شخصیتها تصمیمهایی میگیرند که بیشتر برای رساندن داستان به صحنهٔ بعدی ضروری به نظر میرسند تا حاصل منطق درونیشان. قواعد جهان فیلم نیز در بعضی لحظهها انعطافپذیر میشوند و همین امر باورپذیری را کاهش میدهد. شخصیتهای فرعی، از نیروهای مسلح تا بازماندگان غیرنظامی، میتوانند تصویری متنوع از واکنش آدمها به فاجعه فراهم کنند.
اما فرصت پرداختن به آنها محدود است؛ بسیاری بیشتر به کارکرد رواییشان شناخته میشوند تا به شخصیتپردازی مستقل. فیلم میخواهد هم گروهی از قهرمانان را دنبال کند، هم تهدیدهای گوناگون را معرفی کند و هم بر شدت بحران بیفزاید؛ این تراکم، روایت را شتابزده میکند. در نتیجه، برخی همراهان بهسرعت وارد و از صحنه خارج میشوند، بیآنکه حضورشان اثر عاطفیِ ماندگاری بر جای بگذارد.
« وقتی تماشاگر نتواند مسیر حرکت یا نسبت میان مهاجم و مدافع را دنبال کند، هیجان جای خود را به سردرگمی میدهد. »
قوتها و کاستیها
لحن، خشونت و سرگرمی «Resident Evil: Apocalypse» میان وحشت و اکشن در رفتوآمد است، اما معمولاً کفهٔ سرگرمیِ پرهیاهو سنگینتر میشود. زامبیها و تهدیدهای جهشیافته، مواد لازم برای ترس را فراهم میکنند، ولی فیلم اغلب اجازه نمیدهد سکوت یا انتظار طولانی شود. به همین سبب، وحشت آن بیشتر جسمانی و تصویری است تا روانشناختی.
تماشاگر کمتر درگیر پرسشهای عمیق دربارهٔ ترس میشود و بیشتر با یک رشته خطر و واکنش روبهروست. همین لحنِ اغراقآمیز میتواند هم نقطهضعف باشد و هم بخشی از هویت اثر. فیلم در لحظاتی خود را جدی میگیرد و در لحظاتی دیگر چنان بر نمایش قهرمانانهٔ حرکتها و نبردها تأکید میکند که فاصلهای سرگرمکننده با واقعگرایی پیدا میکند.
اگر مخاطب انتظار درامی دقیق و باورپذیر داشته باشد، این تغییر لحن و ضعفهای منطقی آزاردهنده خواهد شد؛ اما اگر هدفش تجربهای پرتحرک در جهان زامبیها باشد، فیلم لحظههای جذابی برای عرضه دارد. جمعبندی «Resident Evil: Apocalypse» دنبالهای پرجنبوجوش است که با انتقال ماجرا به خیابانهای محاصرهشدهٔ راکونسیتی، دامنهٔ تصویری مجموعه را گسترش میدهد.
آلیس و جیل در کنار هم حضوری تماشایی دارند و نمسیس به فیلم تهدیدی متفاوت و پرجاذبه میبخشد. فضای شهریِ ویرانشده و نبرد با زامبیها نیز لحظههایی از تعلیق و سرگرمی میآفرینند. در مقابل، روایت گاه شلخته و کممنطق میشود، شخصیتهای فرعی مجال کافی برای شکلگیری نمییابند و تدوین آشفتهٔ بعضی صحنههای اکشن از وضوح آنها میکاهد.
« به همین سبب، وحشت آن بیشتر جسمانی و تصویری است تا روانشناختی. »
جمعبندی
فیلم نه در پرداخت داستانی به استحکام میرسد و نه همواره در ایجاد وحشت موفق است؛ بااینحال، انرژی بصری و قهرمانمحوریاش آن را به اثری قابلتماشا برای دوستداران اکشنِ زامبیمحور بدل میکند. ارزش اصلی آن بیش از هر چیز در فضای آخرالزمانی، چهرههای آشنا و لذتِ بیواسطهٔ رویارویی با انبوهی از تهدیدهاست.
« ارزش اصلی آن بیش از هر چیز در فضای آخرالزمانی، چهرههای آشنا و لذتِ بیواسطهٔ رویارویی با انبوهی از تهدیدهاست. »
ثبت دیدگاه