نقد و بررسی
نقد BUtterfield 8 | 1960
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان زرقوبرق و زخم «بیوترفیلد ۸» از آن ملودرامهایی است که ظاهر پرزرقوبرقش وعدهٔ یک قصهٔ عاشقانهٔ کلاسیک میدهد، اما زیر این سطح براق، روایتی دربارهٔ شرم، داوری اجتماعی و نیاز به دوستداشتهشدن جریان دارد. فیلم دنیل مان، با بازی الیزابت تیلور و لارنس هاروی، گلوریا واندروس را در مرکز جهان خود میگذارد: زنی که عادت کرده روابط را کوتاه و بیتعهد نگه دارد، اما در مواجهه با وستون لیگت درمییابد که فاصلهگرفتن از گذشته بهسادگیِ تغییر ظاهر یا ترک یک مهمانی نیست.
فیلم بر پایهٔ رمانی از جان اوهارا ساخته شده و به سنت آشنای ملودرامهای آمریکاییِ میانهٔ قرن تعلق دارد؛ سنتی که زنِ مستقل و دارای میل را همزمان جذاب و سزاوار مجازات تصویر میکند. «بیوترفیلد ۸» گاه از این الگو فراتر میرود و گاه در همان دام آن گرفتار میماند. گلوریا؛ شخصیتی فراتر از قضاوت مهمترین دستاورد فیلم، جانگرفتن گلوریا در بازی الیزابت تیلور است.
او شخصیت را نه به صورت زنی صرفاً سرکش و نه به شکل قربانیای بیاختیار عرضه میکند؛ گلوریا هم گزنده و شوخزبان است و هم آسیبپذیر، هم در ظاهر بر اوضاع مسلط است و هم در خلوت از نگاه دیگران زخم میخورد. این دوگانگی به نقش عمق میبخشد و اجازه نمیدهد رفتارهایش فقط نشانهٔ بیپروایی تلقی شوند.
تیلور با تغییرات ظریف در نگاه، مکث و آهنگ صدا، فاصلهٔ میان نقابی که گلوریا به جهان نشان میدهد و اضطرابی را که پنهان میکند، قابلحس میسازد. یکی از لحظات مؤثر فیلم، صحنهای است که گلوریا با خود و تصویری که از خویش ساخته روبهرو میشود. اثرگذاری این بخش بیش از آنکه به اطلاعات تازه وابسته باشد، از اجرای تیلور میآید: گویی شخصیت برای لحظهای زبانِ تحقیرهای بیرونی را به درون خود آورده و همانها را علیه خویش به کار میبرد.
« بیوترفیلد ۸» گاه از این الگو فراتر میرود و گاه در همان دام آن گرفتار میماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در چنین لحظاتی از ملودرامِ پرهیاهو فاصله میگیرد و به مطالعهای تلخ دربارهٔ درونیشدن شرم نزدیک میشود. نقشآفرینی تیلور چنان نیرویی دارد که حتی جاهایی که متن شخصیت را به تیپ نزدیک میکند، بازیگر به او زندگی و تناقض میبخشد. عشقی که زیر بار گذشته شکل میگیرد رابطهٔ گلوریا و وستون در ظاهر موتور اصلی داستان است، اما فیلم از همان ابتدا آن را به مسئلهای پیچیدهتر پیوند میزند: آیا عشق میتواند گذشتهٔ آدمها را بپذیرد، یا تنها تا زمانی دوام میآورد که آن گذشته از دیدرس بیرون باشد؟
گلوریا آرزوی رابطهای دارد که در آن مجبور نباشد پیوسته از خود دفاع کند. وستون نیز با نارضایتی و سرخوردگیاش از زندگی مرفه و ازدواجش دستوپنجه نرم میکند. هر دو چیزی را در دیگری میجویند، اما این جستوجو لزوماً به شناخت واقعی نمیانجامد. ضعف رابطه در همینجا آشکار میشود. فیلم از ما میخواهد شدت کشش میان این دو را بپذیریم، اما فرصت کافی برای ساختن پیوندی تدریجی و باورپذیر به آنها نمیدهد.
وستون در بخشهایی بیشتر به محرکی برای بحران گلوریا شبیه است تا شخصیتی با جهانی درونی همسنگ او. رفتارها و انگیزههایش گاه زیر سایهٔ بازی پرقدرت تیلور کمرنگ میشوند و در نتیجه، عشق گلوریا به او برای همهٔ مخاطبان قانعکننده از کار درنمیآید. اگر این رابطه از نظر روانشناختی استواری کامل ندارد، دستکم پرسش مرکزی فیلم را روشن میکند: میل به رهایی از گذشته، وقتی با ترس از قضاوت دیگران همراه است، چه بهایی دارد؟
نقشهای فرعی و جهانِ قضاوت شخصیتهای پیرامونی فیلم، امکان میدهند گلوریا را نه فقط در رابطهٔ عاشقانه، بلکه در میدان فشارهای اجتماعی ببینیم. مادرش، دوستان و آشنایان، و نیز همسر وستون، هرکدام به شکلی متفاوت نمایندهٔ انتظارات و داوریهایی هستند که بر زندگی خصوصی افراد سایه میاندازند.
« فیلم در چنین لحظاتی از ملودرامِ پرهیاهو فاصله میگیرد و به مطالعهای تلخ دربارهٔ درونیشدن شرم نزدیک میشود. »
شخصیتها و اجرا
با این حال، همهٔ این شخصیتها به یک اندازه پرداخت نشدهاند. برخی حضوری بهیادماندنی دارند، اما تعدادی بیشتر کارکرد روایی پیدا میکنند: آمدهاند تا گلوریا را به انتخابی دشوار نزدیکتر کنند یا وجهی از بحران وستون را نمایان سازند. لارنس هاروی در برابر تیلور حضوری کنترلشده و گاه بیش از حد مهارشده دارد.
این تفاوت میتوانست تنشی جذاب میان دو شخصیت ایجاد کند، اما در بعضی صحنهها به نابرابری در انرژی بازیها میانجامد. تیلور مرکز ثقل فیلم است و دیگران، حتی زمانی که داستان به آنها نیاز دارد، کمتر میتوانند توجه را از او بگیرند. این تمرکز هم امتیاز فیلم است و هم محدودیتش: گلوریا بهیادماندنی میشود، اما جهان اطرافش گاهی به اندازهٔ کافی مستقل و زنده به نظر نمیرسد.
نیویورکِ براق، فضاهای دودآلود فضای بصری «بیوترفیلد ۸» از عناصر ماندگار آن است. فیلم نیویورکی را میسازد که در آن آپارتمانهای شیک، اتاقهای خصوصی و فضاهای شبانه، هم وعدهٔ آزادی میدهند و هم حس تنهایی را تشدید میکنند. زرقوبرق این محیط هرگز بهتمامی دلفریب نیست؛ درخشش سطوح، نورها و لباسها گویی پردهای است روی اضطرابی که شخصیتها نمیتوانند از آن بگریزند.
این تضاد، با وضعیت گلوریا تناسب دارد: زنی که در نگاه نخست صاحب اعتمادبهنفس و آزادی به نظر میرسد، اما زیر ظاهر آراستهاش با داوری و ناامنی روبهروست. طراحی لباس و ظاهر تیلور نیز بخشی از روایت است، نه صرفاً آرایهای تزئینی. پوشش گلوریا به او امکان میدهد در هر فضا تصویری از خود ارائه کند، اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که هیچ ظاهری نمیتواند تعارض درونیاش را حل کند.
« با این حال، همهٔ این شخصیتها به یک اندازه پرداخت نشدهاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قاببندیها و حالوهوای تصویری، میان تجمل و خفگی در نوساناند؛ گویی دوربین هم مجذوب زیبایی گلوریاست و هم میداند این زیبایی در جهانی که او را به یک تصویر تقلیل میدهد، چه بار سنگینی دارد. فیلم در این وجه، بیش از دیالوگهایش به زبان تصویر اعتماد میکند. ریتم ناهموار و محدودیتهای فیلمنامه نیمهٔ نخست فیلم پراکنده است و حرکت داستانیاش گاهی کندتر از آن است که کشمکش مرکزی بتواند پیوسته تماشاگر را درگیر نگه دارد.
برخی صحنهها بیش از اندازه امتداد مییابند؛ نه برای آنکه لزوماً لایهای تازه از شخصیتها آشکار کنند، بلکه چون فیلم در یافتن ضرباهنگ مناسب مردد میماند. جابهجایی میان موقعیتها و روابط گوناگون نیز ممکن است حسی از گسست ایجاد کند. این آشفتگی در ابتدا به فیلم اجازه نمیدهد فوراً به تمرکز دراماتیک برسد.
فیلمنامه در بعضی لحظات به جای آنکه پیچیدگی شخصیتها را از دل رفتار و سکوت بیرون بکشد، آن را با جملههای صریح و پررنگ توضیح میدهد. چنین لحظاتی میتوانند تأثیرگذار باشند، اما گاهی به اغراق نزدیک میشوند و باورپذیری رابطهٔ عاشقانه را نیز تضعیف میکنند. فیلم از ملودرامبودن خود شرم ندارد؛ مسئله این نیست که احساساتش بزرگاند، بلکه آن است که همیشه برای رسیدن به آن احساسات، زمینهسازی کافی فراهم نمیکند.
بااینهمه، هرگاه تیلور مرکز صحنه است یا تصویر، بار عاطفی را به جای دیالوگ بر دوش میگیرد، فیلم دوباره نیروی خود را پیدا میکند. پایانبندی و ماندگاری اثر پایان فیلم را میتوان تکاندهنده دانست، بیآنکه لازم باشد جزئیاتش را بازگو کرد. اهمیت آن تنها در غافلگیری یا شدت عاطفی نیست؛ آنچه در ذهن میماند، پیوندی است که پایان میان انتخابهای شخصیتها و فضای سرنوشتگرای فیلم برقرار میکند.
« فیلم در این وجه، بیش از دیالوگهایش به زبان تصویر اعتماد میکند. »
قوتها و کاستیها
ملودرام در این نقطه به اوج میرسد، اما اثرگذاریاش از آنجا میآید که پرسشهای پیشین را دوباره زنده میکند: چه کسی حق دارد گذشتهٔ دیگری را تعریف کند؟ آیا بخشش بدون پذیرش ممکن است؟ و چه وقت میل به عشق، به تلاشی برای نجات خود تبدیل میشود؟ این پایان همچنین نشان میدهد که فیلم هرچند از قصهٔ عاشقانه برای پیشبرد روایت بهره میگیرد، علاقهٔ اصلیاش به سرنوشت عاطفی گلوریاست.
با این حال، تکاندهندگی نهایی نمیتواند همهٔ سستیهای مسیر را جبران کند. اگر بخشهایی از فیلم کشدار یا پراکنده به نظر برسند، اوج آنها را به کلی محو نمیکند؛ اما سبب میشود روایت پس از پایان نیز در ذهن ادامه یابد. این ماندگاری، بیش از آنکه از انسجام کامل فیلمنامه ناشی شود، حاصل تقابل میان چهرهٔ درخشان گلوریا و رنجی است که فیلم در پس آن چهره قرار میدهد.
جمعبندی «بیوترفیلد ۸» اثری ناهموار اما دیدنی است؛ ملودرامی که گاه در ریتم و پرداخت رابطهٔ مرکزی لغزش دارد، اما با بازی پرشور الیزابت تیلور، فضای بصری براق و دودآلود و کشمکش عاطفی گلوریا جان میگیرد. فیلم در بازنمایی زنِ گرفتار میان میل شخصی و قضاوت اجتماعی، همزمان جسور و محدود است: گلوریا را به مرکز روایت میآورد، اما گاهی همچنان او را در چارچوب کلیشهٔ «زن سقوطکرده» میسنجد.
ارزش ماندگار اثر در همین تناقض و در بازی تیلور نهفته است؛ اجرایی که شخصیت را از دل فیلمنامهای نابرابر بیرون میکشد و به انسانی میرساند که میل به دوستداشتهشدنش، با همهٔ خطاها و تناقضهایش، قابلفهم است.
« و چه وقت میل به عشق، به تلاشی برای نجات خود تبدیل میشود؟ »
ثبت دیدگاه