نقد و بررسی
نقد کجای جهنم (Where in the Hell) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جادهای که مقصدش قطعیت نیست «Where in the Hell» فیلمی مستقل به نویسندگی و کارگردانی Laramie Dennis است که از ناپدیدشدن ناگهانی یک دوستدختر آغاز میکند، اما خیلی زود روشن میسازد که جستوجوی یک فرد، تنها لایهٔ بیرونی داستان است. کیسی، مسئول طعنهزن وسایل صحنه، در شهری دورافتاده در کالیفرنیا بیهمراه و بیبرنامه میماند.
آلن، بازیگری کمپول که راهی آزمونی در کاناداست، به او امکان ادامهٔ مسیر را میدهد. از اینجا سفر شکل میگیرد؛ سفری که مقصدهایش چندان استوار نیستند و اهمیتش بیش از آنکه در رسیدن باشد، در همراهی و تغییرات آرام میان دو مسافر نهفته است. فیلم از همان ابتدا وعدهٔ ماجرایی پرشتاب نمیدهد.
جاده در اینجا نه صحنهٔ تعقیبوگریزهای پرهیجان، بلکه فضای مکث، گفتوگو و سرگردانی است. این انتخاب، هویت اثر را میسازد و همزمان محدودیتش را نیز آشکار میکند: تماشاگر باید با ریتمی کمشتاب و روایتی که گاه از حرکت بازمیایستد، همراه شود. دو شخصیت، دو شکل از گمگشتگی کیسی و آلن در ظاهر از دو جهان متفاوت میآیند.
یکی درگیر ناپدیدشدن کسی است که برایش اهمیت دارد؛ دیگری چشم به فرصتی حرفهای دوخته که حتی وجود و اعتبارش چندان روشن نیست. اما فیلم بهتدریج میان این دو وضعیت پیوند برقرار میکند: هر دو در پی چیزی هستند که بتواند به زندگیشان جهت بدهد، و هر دو بیش از آنچه به زبان میآورند، به تأیید و پذیرش نیاز دارند.
« کیسی، مسئول طعنهزن وسایل صحنه، در شهری دورافتاده در کالیفرنیا بیهمراه و بیبرنامه میماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت رابطهٔ آنها در این است که فیلم برای صمیمیتشان شتاب نمیکند. آلن و کیسی قرار نیست با چند جملهٔ پرشور ناگهان به دوستانی جدانشدنی تبدیل شوند؛ نزدیکیشان از دل موقعیتهای کوچک، سکوتهای مشترک و شوخیهای گاهوبیگاه شکل میگیرد. رفاقتشان نه بر پایهٔ شباهت کامل، بلکه بر اساس پذیرش تفاوتها بنا شده است.
همین سادگی باعث میشود همراهی آنها باورپذیر و دوستداشتنی باشد. بازیهایی که به سکوت اعتماد میکنند اجرای Cam Killion در نقش کیسی و Joohun Lee در نقش آلن از امتیازهای اصلی فیلم است. بازیها بهجای تأکیدهای نمایشی، بر واکنشهای کوچک و رفتارهای روزمره تکیه دارند؛ شخصیتها گاهی با مکث، نگاه یا بیحوصلگی چیزی را منتقل میکنند که گفتوگوی مستقیم از بیانش عاجز میماند.
نتیجه، نوعی طبیعیبودن است که با فضای کمادعای فیلم تناسب دارد. Killion به کیسی خشکی و طعنه میبخشد، بیآنکه او را به شخصیتی یکبعدی و تلخ فروبکاهد. شوخیهایش گاه همچون سپری در برابر آشفتگی عمل میکنند، اما بازیگر اجازه میدهد ترکهای این سپر نیز دیده شوند. Lee در مقابل، آلن را با نوعی آسیبپذیری آرام میسازد؛ مردی که در ظاهر دنبال یک فرصت کاری است، اما در عمق، با تردید دربارهٔ جایگاه خود دستوپنجه نرم میکند.
تفاوت این دو شیوهٔ بازی، رابطه را زنده نگه میدارد. جغرافیای فرسوده و حالوهوای جاده کالیفرنیای فیلم نه کارتپستالی و باشکوه، بلکه دورافتاده، کمجان و گاه خالی از امکانات است. غذاخوریهای کنار جاده، توقفگاهها و امتدادهای خلوت بزرگراه به بخشی از درونمایهٔ اثر بدل میشوند: آدمها در فضایی حرکت میکنند که گسترده است، اما الزاماً راه روشنی پیش پایشان نمیگذارد.
« جذابیت رابطهٔ آنها در این است که فیلم برای صمیمیتشان شتاب نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
چشماندازها بیش از آنکه تزئینی باشند، حس انزوا و معلقبودن شخصیتها را بازتاب میدهند. سفر، با همهٔ بینظمیاش، لحنی آرامشبخش دارد. فیلم از تصویر مسیر برای ساختن نوعی زمان شناور بهره میگیرد؛ گویی تماشاگر نیز در صندلی عقب نشسته و اجازه دارد بیآنکه هر لحظه در انتظار حادثهای بزرگ باشد، به منظره و همراهی دو شخصیت توجه کند.
این کیفیت برای مخاطبی که از روایتهای پرحادثه فاصله میگیرد، دلنشین است؛ اما برای کسی که انتظار پیشروی پیوسته دارد، میتواند خستهکننده شود. طنز روزمره و موسیقیِ همراه طنز فیلم از اغراق و شوخیهای پرسروصدا نمیآید. پیشگویان رینو، خوراکیهای مانده و گرفتاریهای سفر بیشتر از آنکه ابزار ساختن موقعیتهای کمدی بزرگ باشند، جزئیاتی نامعمول در دل روزمرگیاند.
خندهها معمولاً از برخورد شخصیتها با همین امور کوچک و از واکنشهای خشک یا نابهنگامشان سر برمیآورند. این رویکرد با لحن کلی اثر هماهنگ است: فیلم نمیخواهد اندوه را با شوخی محو کند، بلکه میکوشد نشان دهد خنده گاهی درست کنار درماندگی جا میگیرد. موسیقی نیز به حفظ این تعادل کمک میکند.
قطعهها فضای احساسی صحنهها را تقویت میکنند، بیآنکه هر لحظه را به احساساتیگری آشکار سوق دهند. در برخی لحظات، موسیقی همچون امتداد ذهن شخصیتها عمل میکند؛ و در لحظات دیگر، به سفر ضرباهنگی ملایم میدهد. همراهی موسیقی با تصویر و بازیهای کماغراق از عوامل مهم شکلگیری حالوهوای فیلم است.
« چشماندازها بیش از آنکه تزئینی باشند، حس انزوا و معلقبودن شخصیتها را بازتاب میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتمی که گاهی از نفس میافتد همان مکثهایی که در بهترین لحظات به فیلم هویت میبخشند، گاهی به سکون بیش از اندازه تبدیل میشوند. برخی صحنهها حس و فضای قابلتوجهی دارند، اما از نظر روایی به اندازهای که طول میکشند پیشرفت نمیکنند. در نتیجه، مرز میان سکوتِ معنادار و پرسهزدنِ بیثمر همیشه روشن نیست.
فیلم گاه چنان به حالوهوا اعتماد میکند که از ضرورت فشردهکردن مسیر داستان غافل میماند. این مسئله بهویژه در میانهٔ روایت محسوس است؛ جایی که سفر باید هم رابطهٔ دو شخصیت را بپروراند و هم جستوجوی کیسی را پیش ببرد، اما گاهی هیچیک را با قوت کافی جلو نمیبرد. اتفاقهای پراکنده میتوانند حس زندگیِ غیرقابلپیشبینی جاده را منتقل کنند، ولی اگر پیوندشان با مسیر اصلی کمرنگ شود، فیلم برای لحظاتی بیهدف به نظر میرسد.
تدوینی فشردهتر احتمالاً به حفظ فضای شاعرانه کمک میکرد، بیآنکه تماشاگر را در تکرار حالوهوا گرفتار سازد. در جستوجوی عشق و تأیید یکی از نکتههای قابلتوجه فیلم این است که جستوجوی بیرونی را با پرسشی درونی همراه میکند: اگر پاسخ روشنی در انتظار نباشد، چگونه باید به حرکت ادامه داد؟
کیسی به دنبال یافتن توضیحی برای غیبت معشوق است، در حالی که آلن میخواهد فرصتی شغلی را بیازماید؛ اما در هر دو مورد، مسئله فقط رسیدن به نتیجه نیست. آنها با این احتمال روبهرو هستند که زندگی همیشه توضیحی آماده یا تأییدی قاطع در اختیارشان نمیگذارد. فیلم این مضمون را با بیانی آرام و غیرخطابی دنبال میکند.
« برخی صحنهها حس و فضای قابلتوجهی دارند، اما از نظر روایی به اندازهای که طول میکشند پیشرفت نمیکنند. »
قوتها و کاستیها
بهجای آنکه شخصیتها مدام دربارهٔ تنهایی و هویت سخنرانی کنند، موقعیتهایشان اجازه میدهد این مفاهیم بهتدریج احساس شوند. از همینرو، رفاقت آلن و کیسی معنایی بیش از همسفری پیدا میکند: هرکدام برای مدتی کوتاه شاهدی برای دیگری است؛ حضوری که نشان میدهد در میانهٔ سردرگمی نیز میتوان با کسی همراه شد، بیآنکه همهٔ مسئلهها حل شده باشند.
جمعبندی «Where in the Hell» اثری کمادعا و شخصیتمحور است که بیشترین نیروی خود را از شیمی طبیعی دو بازیگر اصلی، فضای جادهای آرام و موسیقی خوشحالت میگیرد. فیلم در ثبت سکوتها و لحظههای صمیمیت موفق است و از دل سفری نامطمئن، تصویری دلپذیر از پیوندی کوتاه اما اثرگذار میسازد. در عین حال، ریتم نابرابر و پرسهزدنهای روایی مانع از آن میشوند که همهٔ مسیر به یک اندازه گیرا بماند.
این فیلم بیش از آنکه برای تماشاگر خواهان ماجرایی پرشتاب باشد، برای کسی مناسب است که از مکث، شخصیتهای کمیاب و حالوهوای جاده لذت میبرد. نقصهایش واقعیاند، اما از لطافت مرکزی اثر نمیکاهند: گاهی در سفری که مقصدش روشن نیست، خودِ همراهی میتواند ارزش ادامهدادن داشته باشد.
« در عین حال، ریتم نابرابر و پرسهزدنهای روایی مانع از آن میشوند که همهٔ مسیر به یک اندازه گیرا بماند. »
ثبت دیدگاه