نقد و بررسی
نقد فراموشنشدنی (Unforgettable) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تریلری از حسادت و مالکیت «فراموشنشدنی» ساختهٔ دنیز دینووی، تریلری روانشناختی دربارهٔ زنی است که پایان ازدواج را نه بهمنزلهٔ تغییری دردناک، بلکه همچون ازدستدادن قلمرویی شخصی تجربه میکند. تسا کانوور هنوز درگیر زندگی گذشته است؛ دیوید، همسر سابقش، نامزد جولیا بنکس شده و این پیوند تازه، زخمی را در تسا باز میکند که خشم و حسادت بهتدریج بر آن چیره میشوند.
جولیا نیز با گذشتهای آشفته به زندگی جدید پا گذاشته و میکوشد در خانوادهای تازه جای بگیرد. فیلم از همین برخورد دو مسیر عاطفی، تعلیقی آشنا میسازد: تهدیدی که ابتدا در حد نگاه و رفتارهای ظاهراً کوچک میماند، اما آرامآرام صورت آشکارتری پیدا میکند. فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست با معمایی پیچیده یا مطالعهای ظریف دربارهٔ فروپاشی یک رابطه روبهرو باشیم.
مقصد، بیشتر سرگرمکردن تماشاگر با تنش و آشوب است؛ مقصدی که «فراموشنشدنی» گاهی به آن میرسد، اما مسیر رسیدن به آن را با نشانههایی کموبیش قابلپیشبینی هموار میکند. کاترین هایگل؛ نیروی محرک فیلم بزرگترین امتیاز فیلم، حضور کاترین هایگل در نقش تساست. او زنی را بازی میکند که در ظاهر میکوشد آراسته، خونسرد و مسلط به نظر برسد، اما زیر این ظاهر، آشفتگی و خشم مدام در حال جوشیدن است.
« جولیا نیز با گذشتهای آشفته به زندگی جدید پا گذاشته و میکوشد در خانوادهای تازه جای بگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت بازی او در همین فاصله میان صورت مرتب و ذهن ناآرام شکل میگیرد: گاه یک نگاه طولانی یا مکثی حسابشده، بیش از توضیحهای مستقیم دربارهٔ شخصیت، تهدید را منتقل میکند. هایگل از نقشآفرینیاش انرژی و اغراق لازم برای یک تریلر عامهپسند را بیرون میکشد. تسا شخصیتی نیست که بهآسانی بتوان رفتارهایش را باورپذیر دانست، اما بازیگر او را چنان پررنگ میکند که هر بار حضورش فضای صحنه را تغییر میدهد.
گاهی این شدت، فیلم را از تعادل خارج میکند؛ در عین حال، همان شدت یکی از دلایلی است که تماشاگر ممکن است با وجود ضعفهای روایت، از دنبالکردن فیلم دست نکشد. جولیا و مسئلهٔ شخصیتپردازی در سوی دیگر، جولیا با بازی روزاریو داوسون قرار دارد؛ زنی که میخواهد گذشته را پشت سر بگذارد و در رابطهای تازه احساس امنیت کند.
او در برابر تسا، نقطهٔ مقابلِ آشکار به نظر میرسد: آسیبپذیرتر، محتاطتر و امیدوارتر. این تقابل در سطح طرح داستان کارآمد است، اما فیلم برای آنکه جولیا را فراتر از نقش «هدف تهدید» بپروراند، فرصت چندانی صرف نمیکند. گذشتهٔ او به انگیزهای برای نگرانی بدل میشود، ولی لایههای روانیاش به اندازهٔ کافی گسترش نمییابند.
« هایگل از نقشآفرینیاش انرژی و اغراق لازم برای یک تریلر عامهپسند را بیرون میکشد. »
شخصیتها و اجرا
دیوید نیز بیشتر کارکردی روایی دارد تا حضوری مستقل و پیچیده. این مسئله به نقطهضعف مرکزی داستان میانجامد: رقابت میان دو زن بر سر مردی که فیلم بهندرت برای او جذابیت یا عمق قانعکنندهای میسازد. در نتیجه، دشوار است باور کنیم چرا این رابطهٔ تازه باید چنین شدت ویرانگری در تسا برانگیزد.
حسادت او در اجرا پرحرارت است، اما زمینهٔ عاطفی و شخصیتی لازم برای فهم کامل آن چندان محکم بنا نشده است. فیلمنامه و پیشبینیپذیری فیلمنامهٔ کریستینا هادسون از الگوی شناختهشدهٔ تریلرهای خانگی بهره میگیرد: زندگی تازهای که زیر سایهٔ گذشته قرار میگیرد، رفتارهایی که نخست تصادفی به نظر میرسند و نشانههایی که تماشاگر را به انتظار تشدید بحران مینشانند.
این الگو برای ایجاد کشش ظرفیت دارد، اما فیلم کمتر میکوشد آن را دگرگون کند یا از مسیرهای بدیهی دور شود. بسیاری از تحولات را میتوان پیش از وقوع حدس زد و بعضی تصمیمها بیش از آنکه از شخصیتها برآیند، برای پیشبردن تنش در جای خود قرار گرفتهاند. مشکل، صرفاً آشنا بودن داستان نیست؛ ژانر بارها از الگوهای آشنا برای ساختن سرگرمی مؤثر استفاده کرده است.
« دیوید نیز بیشتر کارکردی روایی دارد تا حضوری مستقل و پیچیده. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مسئله آن است که «فراموشنشدنی» کمتر به جزئیات رابطهها یا انگیزههای شخصیتها عمق میدهد تا همان الگوها تازگی پیدا کنند. به همین دلیل، لحظات پرتنش گاه بهجای آنکه حاصل زنجیرهای دقیق از کنش و واکنش باشند، شبیه ایستگاههایی از پیش تعیینشده در راه رسیدن به بحران بعدی جلوه میکنند.
ریتم، تعلیق و اغراق فیلم در بهترین لحظاتش بر فاصلهٔ میان آرامش ظاهری و تهدید پنهان تکیه میکند. خشمهای فروخورده، نگاههای معنادار و برخوردهای کوتاه میان شخصیتها، فضایی میسازند که میتواند تماشاگر را کنجکاو نگه دارد. حرکت روایت نیز در بخشهایی پرشتاب و تماشایی است؛ فیلم از بالاگرفتن تنش استقبال میکند و از تبدیل موقعیتهای روزمره به صحنههایی اضطرابآور ابایی ندارد.
بااینحال، ریتم همیشه یکدست نیست. گاه داستان مکثهای طولانیتری از آنچه لازم دارد پیدا میکند و پس از آن، برای جبران کندی، به اغراق روی میآورد. برخی موقعیتها آنقدر برجسته و نمایشی طراحی شدهاند که بهجای افزایش اضطراب، فاصلهای میان تماشاگر و واقعیت داستان ایجاد میکنند. این نوسان میان رخوت و هیجان، به فیلم کیفیتی نامتوازن میدهد: ممکن است لحظهای سرگرمکننده و پرتحرک باشد و لحظهای دیگر بیش از اندازه کشدار یا تصنعی به نظر برسد.
« ریتم، تعلیق و اغراق فیلم در بهترین لحظاتش بر فاصلهٔ میان آرامش ظاهری و تهدید پنهان تکیه میکند. »
قوتها و کاستیها
کارگردانی و حالوهوای ژانری دنیز دینووی با سابقهٔ فعالیت در سینما، داستان را در قالب تریلری پرزرقوبرق و قابلدسترس عرضه میکند. تأکید بر ظاهر مرتب خانهها و روابط اجتماعی، در تقابل با خشونت عاطفیِ زیر سطح، به فیلم حالوهوایی صیقلی میبخشد. این تضاد میتوانست بستری مناسب برای بررسی شکاف میان تصویر بیرونی خانواده و آشفتگی درونی شخصیتها باشد، اما فیلم عمدتاً از آن برای برجستهکردن فضای تهدید استفاده میکند، نه برای ساختن معنایی پیچیدهتر.
نتیجه یادآور تریلرهای عامهپسند قدیمی است: آشنایی دلپذیری در قواعد ژانر، همراه با لحظاتی که عامدانه از واقعگرایی فاصله میگیرند. اگر تماشاگر این اغراق را بپذیرد، میتواند از نمایش رویاروییها و شدت گرفتن بحران لذت ببرد. اگر انتظار ظرافت روانشناختی یا تعلیقی کاملاً سنجیده داشته باشد، احتمالاً نقصهای ساختاری فیلم بیشتر به چشمش خواهد آمد.
سرگرمی در برابر ماندگاری «فراموشنشدنی» بیش از آنکه در پی ماندگارشدن باشد، بر سرگرمی لحظهای حساب میکند. بازی پرانرژی هایگل، کشمکش آشکار میان دو زن و میل فیلم به بالا بردن تنش، آن را برای تماشایی گذرا مناسب میکند. بااینهمه، ضعف شخصیتپردازی و پیشبینیپذیری داستان مانع میشود که این سرگرمی به تجربهای عمیقتر بدل شود.
« اگر تماشاگر این اغراق را بپذیرد، میتواند از نمایش رویاروییها و شدت گرفتن بحران لذت ببرد. »
جمعبندی
فیلم در ساختن موقعیتهای پرهیاهو موفقتر از کاوش در چراییِ شکلگیری آنهاست. برای لذتبردن از آن، بهتر است از ابتدا انتظار یک درام روانشناختی چندلایه نداشت. آنچه فیلم عرضه میکند، تریلری متعارف با لحظاتی پرتنش، بازیگری که نقش خود را با شدت اجرا میکند و داستانی است که گاه از منطق درونیاش جلو میزند تا هیجان را حفظ کند.
جمعبندی «فراموشنشدنی» اثری نابرابر است: فیلمنامهاش معمولی و تا اندازهای قابلپیشبینی میماند، شخصیتهایش عمق کافی پیدا نمیکنند و بعضی رخدادها به اغراق نزدیک میشوند. در مقابل، کاترین هایگل با بازی پرانرژی و نگاههای تهدیدآمیزش نیرویی به فیلم میدهد که در بسیاری از صحنهها کمبودهای روایت را میپوشاند.
فیلمی است که بیش از آنکه با ظرافت یا اصالت به یاد بماند، با آشوب ژانری و حضور پررنگ بازیگر اصلی سرگرم میکند؛ تجربهای مناسب برای تماشاگرانی که تریلری ساده، پرتنش و اندکی نامعقول میخواهند، نه روایتی پیچیده و ماندگار.
« فیلم در ساختن موقعیتهای پرهیاهو موفقتر از کاوش در چراییِ شکلگیری آنهاست. »
ثبت دیدگاه