نقد و بررسی
نقد The Last Temptation of Christ | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
انسانیکردن امر قدسی مارتین اسکورسیزی در «The Last Temptation of Christ» بهجای بازسازی بیطرفانه یا باشکوهِ روایت آشنای مسیح، دست به انتخابی جسورانه میزند: عیسی را نه پیکرهای آرام و دستنیافتنی، بلکه انسانی گرفتار ترس، تردید و کشمکش نشان میدهد. فیلم از نجاری فروتن در یهودیه آغاز میکند که آرامآرام با معنای رسالت خود روبهرو میشود؛ اما این آگاهی، دروازهای به سوی آسودگی نیست.
مسئولیت نجات دیگران همچون باری سنگین بر زندگی او سایه میاندازد و او را میان دعوتی معنوی و خواستههای زمینی سرگردان میگذارد. این تصویر انسانی، صرفاً آرایهای برای متفاوتکردن روایت نیست؛ هستهٔ دراماتیک فیلم را میسازد. ایمان در اینجا نقطهٔ پایان تردید نیست، بلکه میدان رویارویی با آن است.
عیسی باید در هر گام معنای انتخابهایش را از نو بجوید و همین جستوجو، روایت را از یک بازگویی صرف به تأملی دربارهٔ دشواریِ پذیرفتن رسالت بدل میکند. تماشاگر ممکن است با تفسیر فیلم همدل شود یا در برابرش بایستد، اما بهسختی میتواند بیتفاوت از کنار پرسشهایی بگذرد که طرح میکند. رسالت در برابر میل به زندگی کشمکش مرکزی فیلم از برخورد دو نیروی متضاد پدید میآید: آرمان رهاییبخشی که عیسی به آن فراخوانده میشود، و اشتیاق انسانی برای رهایی از رنج و زندگیکردن بیآنکه زیر بار مأموریتی عظیم باشد.
« این تصویر انسانی، صرفاً آرایهای برای متفاوتکردن روایت نیست؛ هستهٔ دراماتیک فیلم را میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این تضاد را ساده نمیکند. نه میل به زندگی را نشانهٔ ضعف اخلاقی میگیرد و نه رسالت را راهی روشن و بیهزینه نشان میدهد. آنچه اهمیت دارد، جدال مداوم میان این دو است؛ جدالی که عیسی را از درون میفرساید و در عین حال او را برای مخاطب ملموس میکند. در سوی دیگر، یهودا نقشی فراتر از همراه یا مخالف دارد.
رابطهٔ او با عیسی از تنشی سیاسی و اخلاقی نیرو میگیرد: آیا رهایی باید از مسیر کنش و مقاومت بگذرد، یا عشق و پرهیز از خشونت راهی بنیادیتر است؟ این پرسش بهویژه در فضایی که زیر سایهٔ اشغال رومیان قرار دارد، بُعدی عینی مییابد. فیلم با قرار دادن این دو نگاه در برابر هم، مسئلهٔ ایمان را از خلوت فردی بیرون میآورد و به پرسشی دربارهٔ مسئولیت در برابر ستم و رنج جمعی تبدیل میکند.
بازی ویلم دفو ویلم دفو با اجرایی پرتنش و درونی، ستون اصلی فیلم را شکل میدهد. او عیسی را با وقارِ یک قهرمان اسطورهای بازی نمیکند؛ در چهره و حرکاتش میتوان مکث، فرسودگی و ناآرامی را دید. حتی لحظههایی که شخصیت به سوی اقتدار معنوی حرکت میکند، نشانی از انسانی باقی میماند که هنوز با آنچه از او خواسته شده کنار نیامده است.
« نه میل به زندگی را نشانهٔ ضعف اخلاقی میگیرد و نه رسالت را راهی روشن و بیهزینه نشان میدهد. »
شخصیتها و اجرا
این دوگانگی، نقش را از بیانهای یکدست و آیینی دور میکند. دفو برای انتقال بحرانهای شخصیت به نمایشهای اغراقآمیز متوسل نمیشود. بخش مهمی از بازی او در کنترل نگاه، لحن و سکوتهاست؛ در لحظههایی که پاسخ قطعی در دسترس نیست و تردید خود به کنش بدل میشود. این انتخاب به تماشاگر فرصت میدهد تا تناقضهای عیسی را از نزدیک دنبال کند، نه آنکه صرفاً شاهد ستایش یا محکومیت او باشد.
در کنار او، هاروی کایتل به یهودا خشونتی زمخت و زمینی میدهد و باربارا هرشی نیز حضوری عاطفی دارد که پیوند داستان با زندگی روزمره را تقویت میکند. نقشآفرینی دیوید بویی در مقام پیلاطس، با کوتاهی حضورش، رنگی متفاوت به فضای سیاسی فیلم میافزاید. جهان بصری و فضای روایت اسکورسیزی و فیلمبردار، مایکل بالهاوس، جهان فیلم را از جلوههای صیقلی و تجملیِ آثار تاریخی دور نگه میدارند.
بافت تصویر خشن و خاکآلود است و محیط، بیش از آنکه پسزمینهای تماشایی باشد، بخشی از فشار زندگی شخصیتها به نظر میرسد. این انتخاب با رویکرد فیلم هماهنگ است: امر قدسی در فضایی جدا از جهان مادی ظاهر نمیشود، بلکه در دل گرسنگی، ترس، خشونت و بدنهای خسته شکل میگیرد. در عین حال، فیلم بهندرت میکوشد تجربهای سبک و آسان فراهم کند.
« این دوگانگی، نقش را از بیانهای یکدست و آیینی دور میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی صحنهها با شدت عاطفی یا تصویری خود، تماشاگر را عمداً در موقعیتی ناآرام قرار میدهند؛ نه برای شوکِ بیهدف، بلکه برای آنکه بحران ایمان و مسئولیت از حالت انتزاعی بیرون بیاید. موسیقی پیتر گابریل نیز با آمیختن رنگهای صوتی نامتعارف، به جهان فیلم کیفیتی بیرون از زمان میبخشد. این موسیقی گاه به جای همراهیِ نرم با تصویر، خود نیرویی مستقل است که بر احساس صحنهها میافزاید.
ریتم، ساختار و دشواریهای فیلم بلندبودن فیلم بخشی از ماهیت تأملی آن را ممکن میکند، اما همزمان یکی از محدودیتهایش است. روایت در بعضی بخشها با مکثهای طولانی پیش میرود و حرکت داستانی زیر بار گفتوگوها و جدلهای فکری کند میشود. این کندی برای مخاطبی که درگیر پرسشهای فیلم شده باشد، میتواند فضایی برای رسوبکردن ایدهها فراهم آورد؛ برای تماشاگر دیگری، ممکن است به کشآمدن و افت تمرکز بینجامد.
فیلم همیشه نمیتواند میان مراقبه و ایستایی تعادل برقرار کند. دیالوگها نیز گاه بیش از آنکه از دل موقعیت بجوشند، حامل مضموناند. در نتیجه، برخی گفتوگوها کمی تصریحگر به نظر میرسند و شخصیتها را در جایگاه نمایندگان دیدگاههای فلسفی قرار میدهند. بااینحال، همین صراحت بخشی از روش اثر است: فیلم نمیخواهد تنشهای دینی و اخلاقی را پشت کنشهای پرشتاب پنهان کند.
« موسیقی پیتر گابریل نیز با آمیختن رنگهای صوتی نامتعارف، به جهان فیلم کیفیتی بیرون از زمان میبخشد. »
قوتها و کاستیها
بهای این رویکرد آن است که در لحظههایی، درام به بحثی فکری نزدیک میشود و ضرباهنگ عاطفیاش کاهش مییابد. جنجال و مرزهای تفسیر فیلم بر پایهٔ رمان نیکوس کازانتزاکیس ساخته شده و از آغاز روشن میکند که نباید آن را بازگویی مستقیمِ انجیلها دانست؛ اثر، کاوشی داستانی در کشمکش معنوی است. همین تمایز مهم است، زیرا بسیاری از واکنشهای تند به فیلم از آنجا برخاستهاند که تصویر خیالی و پرسشگر آن با انتظار برخی مخاطبان از بازنمایی مسیح سازگار نیست.
فیلم عامدانه به قلمرویی حساس قدم میگذارد و تصور تثبیتشده از قداست را به چالش میکشد. بااینهمه، جسارت بهتنهایی تضمینکنندهٔ موفقیت نیست. ممکن است بعضی مخاطبان احساس کنند فیلم برای برانگیختن واکنش، بیش از اندازه بر ایدهٔ جنجالی خود تکیه میکند؛ برخی دیگر نیز با تفسیر مردد و آسیبپذیر آن ارتباط نمیگیرند.
این فاصله قابلفهم است. فیلم از تماشاگر نمیخواهد صرفاً با نتیجهٔ فکریاش موافقت کند، اما برای همراهی با آن باید پذیرفت که سینما میتواند شخصیت دینی را از راه تخیل و پرسش، نه فقط از راه بازسازیِ وفادارانه، بررسی کند. جمعبندی «The Last Temptation of Christ» اثری دربارهٔ فاصلهٔ دشوار میان ایمان و یقین، و میان رسالت و میل به یک زندگی معمولی است.
« بهای این رویکرد آن است که در لحظههایی، درام به بحثی فکری نزدیک میشود و ضرباهنگ عاطفیاش کاهش مییابد. »
جمعبندی
قدرت اصلیاش در بازی درخشان ویلم دفو و در جسارتِ نشاندادن انسانی است که از مسئولیت معنوی خود نمیتواند بیهراس باشد. ساختار تأملی، فضای بصری خشن و موسیقی نامتعارف، جهان خاص فیلم را میسازند؛ در مقابل، ریتم طولانی و برخی لحظههای کشدار، از نیروی آن میکاهند. این فیلم نه تجربهای هموار است و نه اثری که همهٔ مخاطبان را به یک نتیجه برساند.
ارزشش بیش از آنکه در ارائهٔ پاسخی نهایی باشد، در زندهکردن پرسشهایی است که معمولاً پشت تصویرهای قطعی پنهان میمانند: انسان چگونه با دعوتی عظیم روبهرو میشود؟ آیا تردید ایمان را ویران میکند، یا بخشی از تجربهٔ آن است؟ اسکورسیزی این پرسشها را با جسارت پیش میکشد و حتی هنگامی که انتخابهایش محل اختلافاند، نیروی تأملبرانگیز فیلم را حفظ میکند.
« این فیلم نه تجربهای هموار است و نه اثری که همهٔ مخاطبان را به یک نتیجه برساند. »
ثبت دیدگاه