نقد و بررسی
نقد L.A. Story | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهرِ خودشیفته و رؤیایی «داستان لسآنجلس» در ظاهر کمدی عاشقانهای دربارهٔ هواشناسی تلویزیونی است که میکوشد راهی به سوی عشق و رضایت شخصی پیدا کند؛ اما در لایهٔ زیرین، فیلمی دربارهٔ زیستن در شهری است که گویی واقعیت را با نمایش اشتباه گرفته است. لسآنجلسِ فیلم، با بزرگراههای شلوغ، کافههای شیک، گفتوگوهای پرطمطراق و آدمهایی که گاه بیش از اندازه درگیر تصویر خود هستند، نه صرفاً پسزمینه، بلکه نیرویی شکلدهنده به رفتار شخصیتهاست.
شهر همهچیز را کمی براقتر، نامعمولتر و مضحکتر میکند؛ انگار زندگی روزمره در آن به صحنهای بدل شده که هر کس میکوشد نقشی را با جدیت بیش از حد ایفا کند. فیلم از همین تضاد نیرو میگیرد: در جهانی که آدمها عادت کردهاند به ظاهر، منزلت و قواعد عجیب اجتماعی اهمیت بدهند، میل به صمیمیت و معنا ناگهان غریب و حتی نامتعارف به نظر میرسد.
اثر بهجای آنکه لسآنجلس را با لحنی صرفاً محکومکننده تصویر کند، همزمان آن را دست میاندازد و دوست میدارد. این دوگانگی، به فیلم گرمایی میبخشد که آن را از یک هجو شهریِ تلخ فراتر میبرد. طنزی که از جهان فیلم میجوشد مهمترین دستاورد کمدی فیلم، آن است که خنده را تنها به دیالوگهای بامزه یا شوخیهای منفرد محدود نمیکند.
خود جهان اثر خندهدار است: رفتارهای روزمره با اندکی اغراق چنان طراحی شدهاند که گویی قواعد زندگی در لسآنجلس از ابتدا اندکی کجومعوج بودهاند. رانندگی، معاشرت، سفارشدادن قهوه و حتی شیوهٔ حرفزدن، همگی قابلیت تبدیلشدن به موقعیتی کمیک را دارند. برخی صحنهها از مشاهدهٔ دقیق عادتهای شهری آغاز میشوند و سپس با منطقی کاملاً جدی، به سوی absurdیت میروند؛ همین جدیتِ بیتزلزل است که اغراق را مؤثر میکند.
« اثر بهجای آنکه لسآنجلس را با لحنی صرفاً محکومکننده تصویر کند، همزمان آن را دست میاندازد و دوست میدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نمونهٔ درخشان این رویکرد، تابلوی بزرگراهی است که در هیئت راهنمایی غیرمنتظره ظاهر میشود. ایده بهخودیخود ساده و خیالانگیز است، اما ارزشش در آن است که با فضای فیلم تناسب دارد: در شهری که تابلوها، نشانهها و مسیرها بر زندگی آدمها مسلطاند، چه چیزی طبیعیتر از آنکه یکی از همین نشانهها به زبان بیاید و دربارهٔ زندگی شخصی صاحبمسیر نظری داشته باشد؟
این عنصر، خیال را به دل روزمرگی میآورد و به فیلم اجازه میدهد از هجو اجتماعی به نوعی افسانهٔ شهری گذر کند. استیو مارتین؛ میان هزل و لطافت استیو مارتین در نقش هریس، شخصیتی میسازد که هم موضوع طنز است و هم مرکز عاطفی فیلم. هریس خود را روشنفکرتر از شغلش میداند، از روزمرگی خسته است و در جستوجوی چیزی است که بتواند زندگیاش را از حالت خودکار بیرون بیاورد.
بااینحال، فیلم او را قهرمانی بیعیب یا متفکری دانا نشان نمیدهد؛ او نیز گرفتار خودنمایی، تردید و عادتهای محیط اطرافش است. جذابیت بازی مارتین از همین تناقض میآید: شوخی او فقط از بیان جملههای خندهدار حاصل نمیشود، بلکه از فاصلهای که میان ادعای شخصیت و آسیبپذیری پنهان او وجود دارد.
مارتین در اینجا طنز اغراقآمیز را با نوعی مهربانی همراه میکند. هریس ممکن است مضحک باشد، اما تحقیرشدنی نیست؛ پشت رفتارهای نمایشیاش، انسانی دیده میشود که به دنبال ارتباطی واقعی است. فیلم هرگاه از هزل فاصله میگیرد، به همین وجه انسانی تکیه میکند و نشان میدهد که میل به معنا، حتی در محیطی آکنده از سطحنگری و نمایش، همچنان ممکن است.
« نمونهٔ درخشان این رویکرد، تابلوی بزرگراهی است که در هیئت راهنمایی غیرمنتظره ظاهر میشود. »
شخصیتها و اجرا
این تغییر لحن گاه ناگهانی است، اما حضور مارتین آن را باورپذیرتر میکند. عشق در میان آشفتگی خط عاشقانهٔ فیلم از دل همان جهان نامتعارف بیرون میآید. آشنایی هریس با سارا، روزنامهنگاری انگلیسی که برای فهم لسآنجلس آمده، امکانی فراهم میکند تا شهر از نگاه کسی دیده شود که هنوز به منطق عجیب آن عادت نکرده است.
سارا در برابر هریس فقط معشوقی بالقوه نیست؛ او همچنین آینهای است که شخصیت اصلی میتواند در آن، فاصلهٔ میان زندگی دلخواه و زندگی جاری خود را ببیند. حضورش به فیلم اجازه میدهد از شوخی دربارهٔ عادتهای شهری به پرسشهایی دربارهٔ انتخاب، تغییر و خواستههای شخصی برسد. بااینحال، رابطه در بخشهایی با شتاب پیش میرود.
نزدیکی میان شخصیتها گاه بیشتر از آنکه از تحول تدریجی رابطه برآید، به نیاز فیلم برای حرکتدادن داستان وابسته است. افزون بر این، سارا همیشه به اندازهٔ هریس فرصت پیدا نمیکند که زندگی و انگیزههای مستقل خود را آشکار سازد. فیلم او را در مواردی بیشتر در جایگاه نیرویی قرار میدهد که مسیر عاطفی قهرمان را روشن میکند تا شخصیتی با کشمکشهای همسنگ او.
این کاستی، از شیرینی رابطه نمیکاهد، اما پیچیدگی آن را محدود میکند. فرمی میان کمدی، خیال و تأمل «داستان لسآنجلس» بهراحتی در یک قالب ثابت نمیماند. فیلم از کمدی موقعیت به هجو فرهنگی، از خیالپردازی به عاشقانه و از شوخیهای سبک به لحظههایی تأملبرانگیز حرکت میکند. گاهی ارجاعهای ادبی و گفتوگوهای روشنفکرانه در کنار شوخیهای عامهپسند قرار میگیرند؛ گاهی نیز یک موقعیت بهظاهر لوده، ناگهان به نکتهای دربارهٔ پوچی، عادت یا میل انسانی راه میبرد.
« این تغییر لحن گاه ناگهانی است، اما حضور مارتین آن را باورپذیرتر میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ناهمگونی میتوانست به آشفتگی کامل بینجامد، اما فیلم معمولاً با اتکا به جهانبینی شوخ و خیالپردازش، اجزای متفاوت را کنار هم نگه میدارد. از این نظر، اثر نه کمدیای است که تنها به دنبال خندهٔ پیدرپی باشد و نه عاشقانهای که بخواهد احساسات را با واقعگرایی روانشناختی پیش ببرد.
منطق آن بیشتر منطق رؤیاست: حادثهها میتوانند نامحتمل باشند، نشانهها معنای شخصی پیدا کنند و شهر به همصحبتی خاموش بدل شود. تماشاگر اگر این قرارداد را بپذیرد، با فیلمی روبهرو میشود که آزادی خیال را بر واقعنمایی سختگیرانه ترجیح میدهد. بازیگران مکمل و جهان انسانی فیلم شخصیتهای فرعی به فیلم کمک میکنند لسآنجلس را همچون مجموعهای از تیپها و صداهای متفاوت بسازد.
سارا جسیکا پارکر در نقش ساندی، انرژی و سبک بیانی خاصی دارد و با اغراقهای رفتاریاش بخشی از فضای کمیک اثر را شکل میدهد. ماروی هنر نیز در نقش تردی، تصویری از رابطهای ارائه میکند که بیشتر بر عادت، منفعت و جایگاه اجتماعی تکیه دارد تا صمیمیت. ریچارد ای. گرانت هم با حضور خود بُعدی دیگر به مناسبات عاطفی و اجتماعی فیلم میافزاید.
این نقشها گاه بیش از آنکه شخصیتهایی کاملاً پرداخته باشند، اجزای یک منظومهٔ طنزآمیزند؛ اما همین کارکرد به فیلم کمک میکند تا شهر را نه فقط از منظر هریس، بلکه از خلال واکنشها و اداهای اطرافیانش ترسیم کند. حاصل، تصویری است از جامعهای که آدمهایش پیوسته میان میل به دیدهشدن و نیاز به دوستداشتهشدن در رفتوآمدند.
« گرانت هم با حضور خود بُعدی دیگر به مناسبات عاطفی و اجتماعی فیلم میافزاید. »
قوتها و کاستیها
اغراقهای ماندگار و لغزشهای تکرار فیلم در بهترین لحظههایش از اغراق برای کشف حقیقتی اجتماعی استفاده میکند: وقتی رانندگی به رفتاری جنگی شبیه میشود یا عادتهای کوچک به قواعدی تشریفاتی و بیمعنا بدل میشوند، خنده از شناخت سرچشمه میگیرد. اما همین شگرد همیشه یکسان کار نمیکند. بعضی شوخیها پس از آنکه معنایشان روشن شده، دوباره تکرار میشوند و تازگی نخستین خود را از دست میدهند.
گاهی نیز رشتهٔ موقعیتهای عجیب چنان پرشمار میشود که انسجام روایی برای مدتی کمرنگ میماند. نکتهٔ بحثبرانگیزتر، مسیری است که رابطهٔ عاطفی در آن پیش میرود. تصمیمهای هریس و سارا همیشه از آزمون واقعگرایی سربلند بیرون نمیآیند و فیلم گاهی برای حفظ حالوهوای رؤیایی خود، پیامدهای عملی انتخابها را نادیده میگیرد.
بهویژه آنجا که زندگی حرفهای سارا به حاشیه رانده میشود، رابطه میتواند نابرابر به نظر برسد: گویی سازگاری با خواست هریس از تغییر متقابل مهمتر است. این انتخاب در بافت رمانتیک فیلم قابل فهم است، اما امروز بیش از پیش پرسشبرانگیز جلوه میکند. جمعبندی «داستان لسآنجلس» کمدی عاشقانهای نامتعارف است که از راه اغراق، خیال و مشاهدهٔ اجتماعی، تصویری زنده از شهری خودشیفته و در عین حال افسونگر میسازد.
فیلم گاهی بیش از اندازه به شوخیهای تکرارشونده تکیه میکند و در پرداخت رابطهٔ مرکزی، بهویژه در استقلال شخصیت زن، محدودیتهایی دارد؛ بااینهمه، گرمای بازی استیو مارتین و آمیزش دلنشین هزل با احساس، به آن هویتی ماندگار میبخشد. ارزش اثر در این است که پشت دیوانهبازیهای لسآنجلس، پرسشی ساده اما صمیمی پنهان میکند: آیا میتوان در میانهٔ شلوغی و نمایش، نشانهای برای زندگی معنادار پیدا کرد؟
« بعضی شوخیها پس از آنکه معنایشان روشن شده، دوباره تکرار میشوند و تازگی نخستین خود را از دست میدهند. »
جمعبندی
فیلم پاسخ را نه در واقعگرایی خشک، بلکه در قلمرو خیال و خوشبینی جستوجو میکند؛ و همین انتخاب، شیرینی خاص آن را میسازد.
ثبت دیدگاه