نقد و بررسی
نقد City of Angels | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان افسانه و تجربهٔ انسانی «City of Angels» به کارگردانی Brad Silberling، عاشقانهای خیالپردازانه است که پرسشی ساده اما گسترده را در مرکز خود میگذارد: اگر موجودی بیرون از جهان انسانها، زندگی روزمره و احساسات زمینی را از دور تماشا کند، چه چیزی او را به سوی تجربهکردن آن زندگی میکشاند؟
Seth، فرشتهای که بیآنکه دیده شود مراقب آدمیان است، هنگام مواجهه با Maggie، جراح قلبی که با مرگ و نجات جان بیماران سروکار دارد، از جایگاه همیشگی خویش فاصله میگیرد. کشش او به Maggie فقط دلبستگی به یک زن نیست؛ میل به لمسکردن، چشیدن، شنیدن و در نهایت سهیمشدن در وضع انسانی است. این ایده در خود ظرفیت یک داستان عاشقانه و تأملی فلسفی را دارد.
فیلم نیز میکوشد این دو قلمرو را به هم پیوند بزند: از یک سو شور عشق، و از سوی دیگر اندیشه دربارهٔ فناپذیری، آزادی و بهای انتخاب. «City of Angels» در بهترین لحظاتش ما را متوجه چیزهایی میکند که معمولاً بدیهی میپنداریم: طعم میوه، تماس دستها، صدای شهر و شکنندگی زندگی. بااینحال، میان داشتن ایدهای جذاب و پروراندن کامل آن فاصلهای هست؛ فیلم گاه به جای کاوش در معنای این گذار، به تأثیر عاطفیِ فوری و آشنای قصهگویی رمانتیک تکیه میکند.
لسآنجلس؛ شهری دیدهشده از دور لسآنجلس در فیلم صرفاً پسزمینهٔ وقوع ماجرا نیست. این شهر، با خیابانها، بیمارستانها، ساختمانهای بلند و فضاهای عمومیاش، محل تلاقی تنهاییهای بسیار است؛ همان جایی که فرشتهها میتوانند آدمها را ببینند، اما در تجربهٔ آنان شریک نباشند. از این منظر، شهر به تصویری مناسب برای جهان فیلم بدل میشود: جمعیتی انبوه از انسانها که هرکدام درگیر درد، امید یا تصمیمی شخصیاند و موجودی خاموش در حاشیهٔ زندگیشان حضور دارد.
« این ایده در خود ظرفیت یک داستان عاشقانه و تأملی فلسفی را دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فضاسازی فیلم بیش از آنکه بر جنبوجوش شهری یا جزئیات اجتماعی تکیه کند، به حالوهوای رؤیایی و آرام علاقهمند است. قابها اغلب حس فاصله و مکث دارند؛ گویی دوربین نیز همچون فرشتهها به تماشای آدمها ایستاده است. این انتخاب به ساختن فضای شاعرانه کمک میکند، اما گاهی شهر را بیش از اندازه انتزاعی میسازد.
لسآنجلس در اینجا کمتر به شهری با تاریخ و بافت مشخص تبدیل میشود و بیشتر منظرهای است برای تأمل دربارهٔ تنهایی و میل. چنین رویکردی با لحن افسانهوار فیلم سازگار است، ولی از ظرفیت محیط برای جانبخشیدن به روایت نیز میکاهد. عشق بهمثابه انتخاب، نه فقط رؤیا رابطهٔ Seth و Maggie بر تفاوتی بنیادین استوار است: یکی جهان را از بیرون میبیند و دیگری درون آن زندگی میکند.
Maggie با بدن، کار و پیامدهای تصمیمهایش پیوندی مستقیم دارد؛ Seth در آغاز بیش از آنکه در جهان حضور داشته باشد، مشاهدهگر آن است. همین نابرابری میتواند سرچشمهٔ پرسشهای پیچیدهای دربارهٔ عشق باشد. آیا دلبستگی به دیگری به معنای شناخت واقعی اوست، یا گاهی میل به تجربهکردن جهانی است که آن دیگری نمایندگی میکند؟
فیلم این تفاوت را بهخوبی در نقطهٔ آغاز رابطه به کار میگیرد. شغل Maggie او را هر روز با محدودیتهای زندگی روبهرو میکند، درحالیکه Seth از موقعیتی فراانسانی به آن محدودیتها مینگرد. در نتیجه، عشق میان آنها از همان ابتدا با مسئلهٔ انتخاب گره میخورد: آیا امنیت و آسودگیِ وضع موجود ارزشمندتر است، یا زیستن در جهانی پرخطر اما ملموس؟
« قابها اغلب حس فاصله و مکث دارند؛ گویی دوربین نیز همچون فرشتهها به تماشای آدمها ایستاده است. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، فیلم همیشه برای این پرسشها فرصت کافی فراهم نمیکند. برخی دگرگونیهای احساسی چنان سریع پیش میروند که رابطه گاهی بیش از آنکه از شناخت تدریجی شخصیتها برآید، به اتکای نیروی نمادینِ «عشق ممنوع» جلو میرود. بازیها و پیوند عاطفی Nicolas Cage در نقش Seth بازیای مهارشده و کماغراق ارائه میدهد.
شخصیت او قرار است هم کنجکاوی موجودی ناآشنا با تجربههای انسانی را منتقل کند و هم اندوه فاصلهاش از آدمیان را. Cage در لحظاتی که Seth به امور سادهٔ زندگی خیره میشود، بهجای نمایش شگفتیهای بزرگ، از مکث و نگاه بهره میگیرد. همین خویشتنداری با چهرهٔ آرام و کمحرف شخصیت تناسب دارد و به فیلم کمک میکند از تبدیلشدن Seth به موجودی صرفاً نمایشی پرهیز کند.
Meg Ryan نیز به Maggie نیرویی زمینی و مصمم میبخشد. او شخصیتی را بازی میکند که احساساتش را از مسئولیتهای حرفهای جدا نمیبیند؛ پزشکی که میل دارد جان بیمارانش را نجات دهد، اما ناگزیر با شکست و ناتوانی نیز روبهرو میشود. Ryan در صحنههایی که میان اعتمادبهنفس کاری و آسیبپذیری شخصی نوسان دارد، تکیهگاه عاطفی مناسبی برای روایت است.
Dennis Franz و Andre Braugher هم در نقشهای مکمل، به جهان فیلم نوعی سکون و تأمل میافزایند. رابطهٔ دو بازیگر اصلی برای بسیاری از تماشاگران اثرگذار است، هرچند میزان باورپذیری آن احتمالاً به آمادگی مخاطب برای پذیرفتن شتاب و حالت افسانهای قصه بستگی دارد. موسیقی؛ نیرویی میانجی موسیقی در «City of Angels» فقط همراه تصویر نیست؛ بخشی از دستگاه عاطفی فیلم است.
« بااینهمه، فیلم همیشه برای این پرسشها فرصت کافی فراهم نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قطعات آوازی و موسیقی متن به صحنهها وسعتی اندوهگین و رؤیایی میدهند و احساساتی را برجسته میکنند که روایت گاه با گفتوگوهایش بهتنهایی از انتقالشان بازمیماند. قطعهٔ «Iris» از Goo Goo Dolls بیش از همه با فیلم پیوند خورده و برای بسیاری از مخاطبان، شنیدن آن یادآور فضای عاشقانه و غمآلود اثر است.
این پیوند میان موسیقی و خاطره، یکی از ماندگارترین دستاوردهای فیلم به شمار میآید. البته همین قدرت موسیقی میتواند دو لبه داشته باشد. هنگامی که ملودیها و ترانهها پیوسته بر عاطفه تأکید میکنند، تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم از او میخواهد پیش از آنکه شخصیتها را بهتر بشناسد، تحت تأثیر قرار گیرد.
در برخی لحظات، موسیقی از همراهی با حس صحنه فراتر میرود و آن را بهروشنی تعیین میکند؛ نتیجه برای عدهای شورانگیز و برای عدهای دیگر احساساتی یا تصنعی است. این دوگانگی توضیح میدهد چرا موسیقی فیلم، هم در میان نقاط قوتش قرار میگیرد و هم میتواند بخشی از مشکل لحن آن باشد. ریتم آرام و محدودیتهای اجرا آهستگی «City of Angels» با ایدهٔ مرکزی آن همخوانی دارد.
فیلم بهجای تکیه بر حادثههای پرشتاب، به سکوت، نگاه و لحظههای کوتاهِ تأملی گرایش نشان میدهد. این ریتم فرصت میدهد تا فاصلهٔ میان تجربهٔ فرشته و انسان احساس شود؛ تفاوتی که با تعقیبوگریز یا کشمکشهای پرهیاهو بهسادگی منتقل نمیشد. در همین مکثهاست که فیلم گاه به لطافت مطلوبش میرسد.
« این پیوند میان موسیقی و خاطره، یکی از ماندگارترین دستاوردهای فیلم به شمار میآید. »
قوتها و کاستیها
اما آرامبودن ریتم همیشه به معنای عمق نیست. بخشهایی از روایت چنان کشدارند که حس انتظار جای تأمل را میگیرد. چون فیلم برخی مفاهیم خود را بهصراحت تکرار میکند، مکثهای تصویری همیشه با لایهای تازه از معنا همراه نمیشوند. افزون بر این، ایدهٔ اصلی میتوانست پرسشهای بیشتری دربارهٔ ماهیت فرشتهها، اختیار و مسئولیت اخلاقیِ نگاهکردن به زندگی دیگران برانگیزد.
اثر گاه از این پرسشها عبور میکند تا بر خط عاشقانهاش متمرکز بماند. حاصل، فیلمی است که لحظههایی لطیف و تأثیرگذار دارد، اما در پرداخت کامل ظرفیت فکری premise خود نابرابر عمل میکند. نسبت با سرچشمهٔ داستان «City of Angels» بازسازی آزاد فیلم «Wings of Desire» ساختهٔ Wim Wenders است؛ اثری که روایت فرشتهای شیفتهٔ زندگی انسانی را به بستری شاعرانه و فلسفی میبرد.
نسخهٔ آمریکایی همان هستهٔ خیالانگیز را حفظ میکند، اما آن را بیشتر در قالب عاشقانهای متمرکز بر رابطهٔ دو شخصیت عرضه میکند. این تغییر برای تماشاگرانی که به قصهای روشنتر و عاطفیتر علاقه دارند، میتواند مزیت باشد؛ فیلم بهجای آنکه صرفاً در فضای تأملی باقی بماند، مسیر احساسی قابلدنبالکردنیتری میسازد.
بااینحال، این تمرکز هزینهای هم دارد. هرچه روایت بیشتر بر دلبستگی مرکزی تکیه میکند، مجال کمتری برای پرداختن به شهر، جمعیت و جهان درونی انسانهایی باقی میماند که فرشتهها تماشایشان میکنند. بنابراین فیلم را میتوان نه جایگزینی همارز برای سرچشمهاش، بلکه برداشتی متفاوت از ایدهای مشترک دانست: برداشتی که احساسات عاشقانه را برجستهتر میکند و از پیچیدگی فلسفی میکاهد.
« اما آرامبودن ریتم همیشه به معنای عمق نیست. »
جمعبندی
آگاهی از این نسبت، کمک میکند اثر را با معیار درستتری بسنجیم؛ نه فقط بر پایهٔ آنچه از یک بازسازی انتظار میرود، بلکه بر اساس موفقیتش در ساختن جهان عاطفی مستقل خود. جمعبندی «City of Angels» فیلمی است با ایدهای خیالانگیز، بازیهای گیرا، فضاسازی آرام و موسیقیای که بهراحتی در حافظه میماند.
کشش اصلی آن در تصور فاصلهٔ میان تماشاکردن زندگی و واقعاً زیستن آن نهفته است؛ فاصلهای که عشق در داستان به پلی میان دو جهان بدل میکند. فیلم در بهترین لحظاتش، زیبایی امور ساده و شکنندگی تجربهٔ انسانی را یادآوری میکند، بیآنکه به نمایشهای پرزرقوبرق نیاز داشته باشد. در مقابل، ریتم کند، گسترش ناکافی برخی ایدهها و اتکای گاهبهگاه به احساسات پررنگ، مانع میشود که همهٔ ظرفیت قصه به شکلی یکدست شکوفا شود.
برخی تماشاگران سکون آن را شاعرانه خواهند یافت و برخی دیگر آن را ملالآور؛ برخی با موسیقی و عاطفهٔ آشکارش همراه میشوند و برخی آنها را بیش از اندازه هدایتگر میدانند. با وجود این اختلافها، فیلم بهسبب پیوند مؤثر میان عاشقانهای نامتعارف و تأملی دربارهٔ معنای انسانبودن، همچنان اثری قابلبحث و بهیادماندنی است.
ثبت دیدگاه