نقد و بررسی
نقد The Bastard Executioner | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای خونآلود از قرونوسطا «The Bastard Executioner» در ظاهر با مصالحی آشنا آغاز میشود: جنگاوری که از خشونت خسته شده، زندگی آرامی میخواهد و در پی حادثهای هولناک بار دیگر به جهان شمشیر و انتقام کشیده میشود. اما سریال این الگوی آشنا را در شمال ولزِ سدهٔ چهاردهم مینشاند؛ جهانی که در آن قدرت سیاسی، فرمانروایی محلی، شورش و ایمان درهم تنیدهاند.
حاصل، درامی تاریخی است که از همان ابتدا قصد دارد مخاطب را در فضایی خشن و بیپناه فرو ببرد. ویلکین برتل، مردی که میخواهد گذشتهٔ جنگاورانهاش را پشت سر بگذارد، با انتخابی پیچیده روبهرو میشود: چگونه میتوان از خشونت گریخت، وقتی نظم حاکم آن را به زندگی روزمره تحمیل میکند؟ تبدیلشدن او به جلاد، صرفاً پوششی برای نفوذ در دستگاه قدرت نیست؛ این نقش، تناقضی اخلاقی را نیز مجسم میکند.
او برای رسیدن به عدالت یا انتقام، ناچار است به ابزار همان جهانی بدل شود که از آن بیزار است. خشونت بهمثابه زبان روایت سریال از خشونت پرهیز نمیکند و آن را در تصویر و کنش به شکلی عریان عرضه میکند. این انتخاب گاه با جهان داستان تناسب دارد: قدرت در این فضا فقط با فرمان و قانون اعمال نمیشود، بلکه بدنها میدان نمایش آناند.
« حاصل، درامی تاریخی است که از همان ابتدا قصد دارد مخاطب را در فضایی خشن و بیپناه فرو ببرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شکنجه و اعدام، هم ابزار ارعاباند و هم نشانهٔ نظمی که انسان را به کالایی قابلمصرف بدل میکند. بااینحال، نمایش بیپردهٔ خشونت همیشه به معنای کاوش عمیقتر در پیامدهای آن نیست. در بهترین لحظات، خشونت مخاطب را با هزینهٔ واقعی انتقام و سلطه روبهرو میکند؛ در لحظاتی دیگر، شدت تصویر گویی خود به هدف تبدیل میشود و جای پرداخت عاطفی را میگیرد.
هنگامی که روایت بارها بر شوک بصری تکیه میکند، خطر آن پدید میآید که رنج شخصیتها به منظرهای تماشایی فروکاسته شود. همین نوسان، یکی از ضعفهای مهم مجموعه است. هویت، نقاب و وجدان مهمترین ظرفیت دراماتیک سریال در موقعیت دوگانهٔ ویلکین نهفته است. او از یک سو باید هویت واقعی خود را پنهان کند و در مقام جلاد، درون ساختار دشمن جای بگیرد؛ از سوی دیگر، هرچه بیشتر در این نقش فرو میرود، مرز میان نقاب و شخصیت حقیقیاش مبهمتر میشود.
آیا میتوان برای هدفی عادلانه دست به کارهای ناعادلانه زد؟ آیا انجام خشونت با نیت انتقام، فرد را از مسئولیت اخلاقی مبرا میکند؟ این پرسشها بالقوه میتوانند ستون فقرات یک درام شخصیتمحور باشند. سریال بارها به آنها نزدیک میشود، اما همیشه فرصت نمییابد آنها را با ژرفای لازم بپروراند.
« شکنجه و اعدام، هم ابزار ارعاباند و هم نشانهٔ نظمی که انسان را به کالایی قابلمصرف بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
کشاکش درونی ویلکین گاه زیر فشار رخدادها و پیچیدگیهای سیاسی عقب مینشیند. در نتیجه، ایدهٔ مرکزی جذابتر از پرداخت پیوسته و منسجم آن جلوه میکند. بازیها و نسبت میان شخصیتها بازیگران به جهان خشن داستان وزن میبخشند. Lee Jones در نقش ویلکین، آمیزهای از نیروی جسمانی، اندوه و خویشتنداری را به نمایش میگذارد؛ حضوری که برای قهرمانی گرفتار میان خشونت و وجدان مناسب است.
او بهویژه در صحنههایی که شخصیت ناچار است احساساتش را پنهان کند، به نقش کیفیتی بسته و ناآرام میدهد. بااینحال، بازی خوب بهتنهایی نمیتواند جای خالی جزئیات روانشناختی را پر کند: مخاطب گاه بیش از آنکه تحول ویلکین را از درون تجربه کند، صرفاً شاهد تصمیمهای اوست. بازیگران مکمل نیز به فضای دربار و روستا رنگ میدهند.
Stephen Moyer در مقام چهرهای نزدیک به مرکز قدرت، لحن حسابگرانه و تهدیدآمیز مناسبی دارد و Katey Sagal با حضور رازآلود خود عنصری معنوی و پیشگویانه به داستان میافزاید. اما شماری از شخصیتها بیشتر حامل کارکرد رواییاند تا انسانهایی با انگیزههای چندلایه. روابط سیاسی و شخصی، زمینهٔ کشمکش فراهم میکنند، ولی همیشه به اندازهای بسط نمییابند که تغییرات عاطفیشان کاملاً باورپذیر شود.
« کشاکش درونی ویلکین گاه زیر فشار رخدادها و پیچیدگیهای سیاسی عقب مینشیند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضاسازی تاریخی و عناصر رازآمیز یکی از امتیازهای آشکار مجموعه، بافت دیداری آن است. سرزمین سرد و ناآرام، روستاهای گرفتار فقر، فضای سنگین قلعه و پوششهای زمخت، جهانی میسازند که در آن امنیت امتیازی نادر به نظر میرسد. طراحی صحنه و لباس بهجای آنکه قرونوسطا را به پسزمینهای تزئینی بدل کند، بر سختی زندگی و فاصلهٔ طبقاتی تأکید میکند.
این جهان بصری، حتی وقتی روایت کند میشود، همچنان جذابیت خود را حفظ میکند. در کنار واقعگرایی خشن، سریال به نشانههای رازآمیز و فراطبیعی نیز مجال میدهد. رؤیا، پیشآگاهی و باور به سرنوشت، داستان را از یک درام انتقام زمینی صرف فراتر میبرند و به آن حالوهوایی افسانهگون میبخشند. اما این دو لحن همیشه بهخوبی با هم آشتی نمیکنند.
گاه عناصر رازآمیز به تجربهٔ روانی شخصیتها عمق میدهند؛ گاه چنان ناگهانی ظاهر میشوند که انسجام فضای واقعگرایانه را مختل میکنند. اثر در این مرز میان تاریخ و افسانه، بیش از آنکه به تعادلی پایدار برسد، در حال آزمودن امکانهای گوناگون است. ریتم و ساختار دراماتیک «The Bastard Executioner» به صبر مخاطب نیاز دارد، اما کندی آن همیشه به معنای تعمق نیست.
« فضاسازی تاریخی و عناصر رازآمیز یکی از امتیازهای آشکار مجموعه، بافت دیداری آن است. »
قوتها و کاستیها
برخی فصلها برای ساختن فضای سیاسی و معرفی مناسبات قدرت مکث میکنند؛ مکثی که میتواند حس محاصره و بیثباتی را تقویت کند. در مقابل، روایت گاه آنقدر در توضیح زمینه یا آمادهسازی رخدادها میماند که نیروی تعلیق کاهش مییابد. ناهمواری ریتم، میان لحظههای پرتنش و بخشهای کمشتاب فاصلهای ایجاد میکند که همیشه به سود داستان نیست.
این مسئله با تعدد کشمکشها نیز پیوند دارد. انتقام شخصی، وفاداری سیاسی، هویت پنهان و نشانههای سرنوشت، هر یک ظرفیت یک خط روایی مستقل را دارند؛ اما همنشینی آنها به تمرکز بیشتری نیاز دارد. در نتیجه، سریال گاه بهجای آنکه چند مضمون را در مسیری واحد به هم پیوند دهد، میان آنها جابهجا میشود.
تعلیق وجود دارد، ولی حرکت داستان همیشه به اندازهٔ وعدهٔ آغازین قاطع و پیوسته نیست. سریالی با افق محدود این مجموعه تنها یک فصل دهقسمتی داشت و پس از همان فصل به پایان رسید؛ واقعیتی که بر تجربهٔ تماشای آن اثر میگذارد. بدون آنکه نیازی به افشای رخدادهای پایانی باشد، میتوان گفت بخشهایی از جهان و کشمکشهای سریال ظرفیت گسترش بیشتری داشتند.
« در مقابل، روایت گاه آنقدر در توضیح زمینه یا آمادهسازی رخدادها میماند که نیروی تعلیق کاهش مییابد. »
جمعبندی
همین افق کوتاه، بعضی مسیرها را فشرده و برخی پرسشها را ناتمام یا کمپرورده جلوه میدهد. تماشاگر با اثری روبهرو است که ایدههای بسیاری مطرح میکند، اما فرصت چندانی برای پرورش تدریجی همهٔ آنها ندارد. جمعبندی «The Bastard Executioner» در فضاسازی تیره، طراحی جهان تاریخی و طرح پرسشهای اخلاقی دربارهٔ خشونت، قدرت و انتقام، اثری دارای جذابیت است.
بازیها بهویژه در صحنههای پرتنش به آن نیرو میبخشند و هویت دوگانهٔ ویلکین، زمینهای مناسب برای درامی دربارهٔ بهای مقاومت فراهم میکند. بااینحال، ریتم نامتوازن، شخصیتپردازی نهچندان ژرف و اتکای گاه افراطی به خشونت تصویری مانع میشوند که این ظرفیتها به اثری کاملاً منسجم بدل شوند.
نتیجه، سریالی نابرابر اما دیدنی است: در لحظات موفق، تلخ و تأملبرانگیز؛ و در لحظات ضعیفتر، گرفتار همان خشونت و سنگینیای که میخواهد نقد کند.
« همین افق کوتاه، بعضی مسیرها را فشرده و برخی پرسشها را ناتمام یا کمپرورده جلوه میدهد. »
ثبت دیدگاه