نقد و بررسی
نقد Maleficent | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک شرور آشنا «مالفیسنت» محصول سال ۲۰۱۴، روایتی تازه از جهان «زیبای خفته» است؛ اما نقطهٔ عزیمتش نه شاهزادهٔ گرفتار نفرین، بلکه زنی است که در روایت آشنای قصه جایگاه شرور را دارد. فیلم با جابهجایی زاویهٔ دید، از تماشاگر میخواهد پیش از داوری دربارهٔ مالفیسنت، گذشته و زخمهایی را ببیند که او را به شخصیتی هراسانگیز بدل کردهاند.
این انتخاب، در اساس، جذاب و ثمربخش است: چهرهٔ سیاهوسفید افسانه را به انسانی پیچیدهتر تبدیل میکند و پرسشی اخلاقی پیش میکشد؛ آیا شرارت خصلتی ذاتی است یا گاه پاسخِ زخمی عمیق و بیدرمان؟ فیلم در آغاز، جهانی سرزنده و خیالانگیز میسازد؛ سرزمینی که طبیعت در آن نیرویی زنده و جادویی دارد و مالفیسنت در هماهنگی با آن رشد میکند.
ورود خشونت و زیادهخواهی از بیرون، این تعادل را برهم میزند و زمینهٔ دگرگونی شخصیت را فراهم میآورد. از آنجا که قصه از پیش برای بسیاری آشناست، اهمیت اصلی در این نیست که چه رخ میدهد، بلکه در این است که روایت چگونه معنای تازهای به رخدادهای شناختهشده میدهد. در همین نقطه، فیلم هم کنجکاویبرانگیز میشود و هم با مسئولیتی دشوار روبهروست: باید هم افسانهٔ قدیمی را بازآفرینی کند و هم به شخصیت محوریاش عمق کافی ببخشد.
مالفیسنت؛ زخمی که به هیبت بدل میشود آنجلینا جولی نیروی مغناطیسی فیلم است. حضور او به مالفیسنت ترکیبی از شکوه، تهدید، اندوه و شوخطبعی خشک میبخشد. چهرهآرایی و طراحی ظاهری، شخصیت را به تصویری نمادین نزدیک میکند، اما بازی جولی اجازه نمیدهد این تصویر فقط به جلوهای تماشایی محدود بماند.
« ورود خشونت و زیادهخواهی از بیرون، این تعادل را برهم میزند و زمینهٔ دگرگونی شخصیت را فراهم میآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در مکثها، نگاههای سنجیده و تغییرات ظریف لحن، میتوان دید که زیر ظاهر مقتدر و هراسانگیز، انسانی آسیبدیده و منزوی پنهان است. او نه قهرمانی بینقص است و نه شروری که بتوان با خیال آسوده از او فاصله گرفت. با این همه، فیلم گاهی در تلاش برای توضیح گذشته و انگیزههای مالفیسنت بیش از اندازه مستقیم عمل میکند.
زخم او روشن است، اما مسیر تبدیل رنج به کینه و سپس بازاندیشی، فرصت یکدستی برای رشد نمییابد. بعضی لحظهها بار عاطفی چشمگیری دارند، ولی پیوند میان آنها به اندازهای محکم نیست که دگرگونی شخصیت در سراسر فیلم کاملاً طبیعی و تدریجی احساس شود. با وجود این کاستی، جولی چنان حضوری نیرومند دارد که حتی صحنههایی را که از نظر نگارشی کمرمقاند، صاحب کشش میکند.
اورورا و امکان رابطهای تازه ال فانینگ در نقش اورورا انتخابی هوشمندانه است. لطافت بازی او با تاریکی و خشم مالفیسنت تضاد میسازد، بیآنکه اورورا به شخصیتی صرفاً تزئینی فروکاسته شود. او کنجکاو، پذیرا و سرشار از اعتماد به جهان است؛ ویژگیهایی که در مواجهه با شخصیتی بدگمان و زخمی، هم گرما ایجاد میکنند و هم تنش.
رابطهٔ این دو، قلب عاطفی فیلم است و بهترین لحظههایش زمانی شکل میگیرد که فیلم از توضیح دادن احساسات دست میکشد و اجازه میدهد نزدیکی، تردید و مراقبت از خلال رفتارها دیده شود. اهمیت این رابطه در آن است که فیلم الگوی مرسوم افسانه را به پرسش میکشد و معنای محبت را به یک شکل محدود نمیکند.
« او نه قهرمانی بینقص است و نه شروری که بتوان با خیال آسوده از او فاصله گرفت. »
شخصیتها و اجرا
پیوند انسانی در اینجا لزوماً مطابق انتظارهای متعارف پیش نمیرود و همین انتخاب، از جسورانهترین ایدههای اثر است. فیلم بهویژه برای مخاطب جوان میتواند یادآوری کند که ظاهر، عنوان و نقش اجتماعی، معیار کافی برای شناختن آدمها نیست. با این حال، اورورا در بخشهایی از داستان بیشتر کارکردی نمادین پیدا میکند تا شخصیتی با اراده و کشمکش مستقل.
حضورش برای تحول مالفیسنت ضروری است، اما فیلم کمتر به او مجال میدهد که به همان اندازه، داستان خودش را پیش ببرد. قصهگویی؛ ایدهای قوی با پرداختی نابرابر فیلمنامهٔ لیندا وولورتون طرحی روشن و هوشمندانه دارد: قصهٔ آشنا را از چشم شخصیتی روایت کند که پیشتر از دریچهٔ ترس و بدگمانی دیده میشد.
این تغییر زاویه، ظرفیت فراوانی برای بازنگری در مفهوم شر، انتقام، بخشایش و عشق فراهم میآورد. فیلم همچنین بهخوبی نشان میدهد که افسانهها را میتوان نه با کنار گذاشتن همهٔ عناصر شناختهشده، بلکه با تغییر زاویهٔ نگاه تازه کرد. تماشاگر آشنا با داستان، مدام میان دانستههای قبلی و برداشت تازهٔ فیلم رفتوآمد میکند.
مشکل آنجاست که این ظرفیت در همهٔ بخشها به یک اندازه پرورده نمیشود. برخی رخدادها چنان سریع از پی یکدیگر میآیند که شخصیتها فرصت واکنش و تأمل کافی نمییابند. بعضی ایدههای عاطفی یا سیاسی مطرح میشوند، اما پیش از آنکه پیامدهایشان بهدرستی کاویده شود، روایت به بخش بعدی میجهد. در نتیجه، فیلم گاه بیشتر به طرحی پرحادثه برای رسیدن به لحظههای بزرگ شباهت پیدا میکند تا روایتی که همهٔ تحولاتش با صبر و دقت ساخته شده باشد.
« با این حال، اورورا در بخشهایی از داستان بیشتر کارکردی نمادین پیدا میکند تا شخصیتی با اراده و کشمکش مستقل. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کشمکش میان دو قلمرو نیز میتوانست پیچیدهتر باشد؛ در شکل فعلی، انگیزهها و تقابلها همیشه از عمقی که موضوع وعده میدهد برخوردار نیستند. استفان و محدودیتهای شخصیتپردازی شخصیت شاه استفان یکی از بخشهای کماثرتر فیلم است. نقش او در پیشبرد داستان مهم است، اما شخصیتش به اندازهٔ مالفیسنت لایهمند و جذاب از کار درنمیآید.
جاهطلبی و دگرگونی او در کلیت روایت قابل فهم است، ولی فیلم کمتر به جزئیات روانی و تناقضهای درونیاش میپردازد. از این رو، او بیشتر نیرویی برای تشدید بحران به نظر میرسد تا انسانی که حضورش بهتنهایی بتواند توجه تماشاگر را جلب کند. شالتو کوپلی در اجرای نقش، خشونت و بیقراری لازم را به همراه دارد، اما متن مجال چندانی برای ساختن رابطهای پیچیده میان او و مالفیسنت فراهم نمیکند.
در نتیجه، رویارویی این دو گاه بیش از آنکه حاصل برخورد دو شخصیت با جهانبینیهای متفاوت باشد، به تقابل رواییِ نیروی آسیبدیده با مانعی سیاسی و شخصی تبدیل میشود. پریان همراه اورورا نیز لحظات سرگرمکنندهای میآفرینند، اما شوخیها و حضورشان همیشه با لحن جدیتر داستان هماهنگ نیست. این ناهمگونی به فیلم رنگوبوی قصهای خانوادگی میدهد، ولی گاهی از پیوستگی عاطفی آن میکاهد.
تصویر، طراحی و ساخت جهان نخستین چیزی که در «مالفیسنت» چشم را میگیرد، دنیای دیداری آن است. جنگل، موجودات جادویی، بالها، لباسها و تقابل میان طبیعت زنده و فضای سرد دربار، همگی در ساختن هویتی بصری مؤثرند. کارگردان رابرت استرومبرگ که پیشتر در طراحی تولید تجربه داشت، جهان فیلم را با حسی آراسته و خیالپردازانه شکل میدهد.
« استفان و محدودیتهای شخصیتپردازی شخصیت شاه استفان یکی از بخشهای کماثرتر فیلم است. »
قوتها و کاستیها
تصویرها گاه به تابلویی متحرک میمانند و از نظر رنگ، بافت و ترکیببندی، برای تماشاگر جاذبهای مستقل دارند. اما همین توانایی به نقطهٔ ضعف فیلم نیز بدل میشود. جلوههای بصری و طراحی لباس چنان برجستهاند که در بخشهایی توجه را از قصه میربایند. گاهی احساس میشود فیلم بیش از آنکه در پی تعمیق صحنه باشد، میخواهد تماشاگر را با شکوه و جزئیات جهانش مسحور کند.
این زیبایی بهخودیخود ارزشمند است، اما هنگامی که روایت از نظر عاطفی شتاب میگیرد یا در پرداخت کم میآورد، شکاف میان تصویر غنی و داستان کمجانتر آشکار میشود. جهانسازی فیلم چشمنواز است، ولی همیشه به اندازهٔ کافی در خدمت انسجام درام قرار نمیگیرد. لحن و مخاطب «مالفیسنت» میان چند لحن حرکت میکند: افسانهای پرزرقوبرق، درامی دربارهٔ خیانت و رنج، ماجرایی خانوادگی و بازخوانیای دربارهٔ عشق و بخشایش.
این آمیزه برای مخاطب عام و تماشاگران کمسن جذابیت دارد، اما گاهی وحدت اثر را دشوار میکند. لحظههایی که باید تاریک و تلخ باشند، ممکن است با شوخیهای سبک یا حرکت سریع قصه تلطیف شوند؛ و صحنههای خیالانگیز نیز گاهی از جدیتی برخوردارند که در کنار بخشهای کودکانه، اندکی ناهموار به نظر میرسد.
با این حال، همین ترکیب میتواند بخشی از جاذبهٔ فیلم باشد. «مالفیسنت» نه میخواهد افسانهای کاملاً هولناک باشد و نه در قالب ماجرایی ساده برای کودکان باقی میماند. در بهترین حالت، لایهای اخلاقی به قصه میافزاید و مخاطب را به بازنگری در داوریهای سریع دعوت میکند. در ضعیفترین حالت، میان سرگرمی و تأمل مردد میماند و هیچیک را تا نهایت پیش نمیبرد.
« تصویرها گاه به تابلویی متحرک میمانند و از نظر رنگ، بافت و ترکیببندی، برای تماشاگر جاذبهای مستقل دارند. »
جمعبندی
جمعبندی «مالفیسنت» بازخوانیای دیدنی و خوشنیت از قصهای کلاسیک است که مهمترین سرمایهاش بازی آنجلینا جولی و تضاد عاطفی میان او و اوروراست. فیلم در بازآفرینی چهرهٔ شرورِ آشنا، ظرفیت تازهای برای گفتوگو دربارهٔ زخم، کینه، دگرگونی و شکلهای گوناگون محبت پیدا میکند؛ اما شتاب روایت، پرداخت نابرابر شخصیتها و غلبهٔ گاهوبیگاه جلوههای دیداری بر درام، مانع از آن میشود که همهٔ ایدههایش به یک اندازه به بار بنشینند.
این اثر بیش از آنکه داستانی بینقص باشد، تجربهای خیالانگیز و تماشایی است؛ فیلمی که ممکن است برای برخی، بهواسطهٔ زیبایی بصری و حضور جولی، بسیار دلنشین باشد و برای برخی دیگر، زیر بار شکوه ظاهریاش از نظر داستانی کمرمق جلوه کند. با این همه، انتخاب زاویهٔ دید تازه و پرسشگری دربارهٔ خیر و شر، به آن هویتی میبخشد که فراتر از بازگویی سادهٔ یک افسانهٔ قدیمی میرود.
ثبت دیدگاه