نقد و بررسی
نقد Tokyo Family | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی آرام یک فاصلهی خانوادگی «Tokyo Family» ساختهی یوجی یامادا، در ظاهر قصهای ساده دارد: زوجی سالخورده از خانه و زادگاه خود راهی توکیو میشوند تا چند روزی را کنار فرزندان بزرگسالشان بگذرانند. اما همین دیدار کوتاه، بهانهای میشود برای نگریستن به شکافی که بیهیاهو میان نسلها شکل گرفته است؛ شکافی نه لزوماً از سر بیمهری، بلکه حاصل انباشت مشغلهها، عادتها و ناتوانی آدمها در دیدن نیازهای یکدیگر.
فیلم در همین قلمرو آشنا و کمادعا حرکت میکند و بهجای ساختن بحرانی پرسروصدا، از رفتارهای روزمره معنای عاطفی میسازد. این اثر بازخوانی امروزی «Tokyo Story» یاسوجیرو اوزو است؛ فیلمی که شصت سال پیشتر رابطهی والدین سالخورده با فرزندانشان را به تصویری ماندگار بدل کرده بود. یامادا داستان را به ژاپن معاصر میآورد، اما هستهی انسانی آن را حفظ میکند: والدینی که خواهان توجهی سادهاند و فرزندانی که در زندگی شهری خود، حتی بیآنکه قصد رنجاندن داشته باشند، برای آن توجه فرصت چندانی نمییابند.
فیلم نه تقلیدی بیواسطه از اثر پیشین است و نه بازنویسیای که همهچیز را از نو تعریف کند؛ بیشتر گفتوگویی است با میراثی سینمایی و پرسشی دربارهی ماندگاری تنهایی در جهانی که ظاهرش تغییر کرده است. خانه، شهر و معنای حضور توکیو در فیلم تنها پسزمینهی رویدادها نیست؛ صورت مادیِ نظمی است که زندگی روزانه را میبلعد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فرزندان خانواده در شهر جا افتادهاند، کار و مسئولیت دارند و هر یک برای خود برنامهای ساختهاند. در چنین فضایی، حضور والدین بهسادگی در فاصلهی میان کارها و قرارها جا نمیگیرد. فیلم این وضعیت را با لحنی سرزنشگرانه تصویر نمیکند. مسئله آن نیست که فرزندان آشکارا بیعاطفهاند؛ مسئله این است که محبت، هنگامی که فقط در نیت باقی بماند و به وقتگذاشتن و توجه تبدیل نشود، برای کسی که چشمانتظار آن است چه معنایی پیدا میکند.
از این رو، عنوان فیلم معنایی دوگانه مییابد. خانوادهای که نامش در عنوان آمده، کنار هم هست، اما با هم بودنش تضمینشده نیست. فاصلهی میان افراد، در لحظههای کوچک دیده میشود: در گفتوگوهایی که به مقصد نمیرسند، در برنامههایی که بههم میخورند و در حضورهایی که بیش از آنکه صمیمانه باشند، تابع ضرورتاند.
فیلم بهجای آنکه این موقعیتها را به جدالی آشکار تبدیل کند، اجازه میدهد ناراحتی آرامآرام در تماشاگر رسوب کند. بازیها و چهرههای باورپذیر بازیهای فیلم از مهمترین تکیهگاههای آناند. ایسائو هاشیزومه و کازوکو یوشیوکی بهعنوان پدر و مادر، دو شخصیت را با تفاوتهای ظریف در رفتار و واکنش از هم متمایز میکنند.
« فرزندان خانواده در شهر جا افتادهاند، کار و مسئولیت دارند و هر یک برای خود برنامهای ساختهاند. »
شخصیتها و اجرا
در بازی آنان، عاطفه بیش از آنکه با جملههای صریح بیان شود، در مکثها، نگاهها و شیوهی حضورشان در جمع آشکار میشود. همین خویشتنداری به زوج سالخورده شأنی انسانی میدهد: آنان نه نمادهای بینقص رنجاند و نه صرفاً ابزارهایی برای برانگیختن ترحم، بلکه آدمهایی با نیازهای معمولی، خاطرات مشترک و انتظاراتی که همیشه به زبان نمیآیند.
در سوی دیگر، فرزندان نیز صرفاً به دوگانهی «مهربان» و «ناسپاس» فروکاسته نمیشوند. هر یک درگیر شکل خاصی از زندگی خود است و فیلم، هرچند گاهی فرصت پرداخت عمیق به همهی آنان را پیدا نمیکند، نشان میدهد که بیتوجهی میتواند از دل گرفتاریهای واقعی بیرون بیاید. ساتوشی تسومابوکی در نقش پسر کوچکتر حضوری گرم و زنده دارد و یوی آئویی نیز با وقار و نرمی، رابطهای دلنشین با مادر شکل میدهد؛ رابطهای که از معدود لحظههای فیلم است که در آن، شنیدهشدن و توجهکردن بیتکلف به نظر میرسد.
گرمای خانوادگی در کنار رنج خاموش لحن فیلم از جنس ملودرام پرهیجان نیست. گرمایش را از صحنههایی میگیرد که در آنها آدمها کنار هم مینشینند، چیزی میخورند یا بیهدف حرف میزنند. این لحظهها ممکن است در نگاه نخست کماهمیت به نظر برسند، اما در بافت فیلم کارکرد دارند: خانواده نه مجموعهای از سخنرانیهای بزرگ، بلکه عادتها و مناسباتی است که هر روز تکرار میشوند.
« در سوی دیگر، فرزندان نیز صرفاً به دوگانهی «مهربان» و «ناسپاس» فروکاسته نمیشوند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
وقتی این عادتها دیگر پاسخگوی نیاز عاطفی یکی از اعضا نیستند، خلأیی به وجود میآید که فیلم آن را با صداهای بلند پر نمیکند. این خویشتنداری، بهویژه در تصویر تنهایی والدین، اثرگذار است. تماشاگر میتواند بفهمد که گرفتاری فرزندان لزوماً از بدخواهی ناشی نمیشود، اما فهمیدنِ علت، احساسِ محرومماندن را از میان نمیبرد.
همین دوگانگی، فیلم را از داوری ساده دور میکند. شخصیتها نه بهآسانی محکوم میشوند و نه با توضیحی دربارهی مشغلههایشان تبرئه؛ بلکه میان مسئولیتهای روزمره و پیوندهایی که باید حفظ شوند، معلق میمانند. ریتم کند؛ فرصت تأمل یا مانع تماشا؟ آرامش فیلم هم نقطهی قوت آن است و هم منشأ محدودیتش.
یامادا از شتابدادن به داستان پرهیز میکند و به موقعیتها مجال میدهد تا در زمان خود شکل بگیرند. این انتخاب با موضوع اثر همخوان است: فاصلهی عاطفی ناگهان پدید نمیآید، بلکه در تکرار روزهای عادی آشکار میشود. با این حال، ریتم کند در همهی بخشها به عمق بیشتر نمیانجامد. برخی گفتوگوهای آغازین، با وجود آنکه فضای خانوادگی و تفاوتهای شخصیتی را معرفی میکنند، طولانیتر از میزان کشش دراماتیک خود ادامه مییابند.
« این خویشتنداری، بهویژه در تصویر تنهایی والدین، اثرگذار است. »
قوتها و کاستیها
در چنین لحظههایی، فیلم از تماشاگر میخواهد بیش از آنچه صحنه به او میدهد صبر کند. مدتزمان نسبتاً طولانی اثر نیز این مسئله را برجسته میکند. وقتی داستان بر موقعیتی ساده و شناختهشده بنا شده، هر مکث باید به لایهای تازه از شخصیت یا رابطه بیفزاید؛ اما گاهی صحنهها بیش از آنکه معنای تازهای بسازند، بر حسی که پیشتر منتقل شده تأکید میکنند.
حاصل کار، برای تماشاگر علاقهمند به سینمای تأملی میتواند فضایی آرام و صمیمی باشد، ولی برای کسی که انتظار تحول پیدرپی دارد، کشدار جلوه میکند. میراث اوزو و استقلال بازخوانی مقایسهی «Tokyo Family» با «Tokyo Story» گریزناپذیر است. یامادا با انتخاب داستانی که پیشاپیش جایگاهی استوار در تاریخ سینما دارد، خود را در موقعیتی دشوار قرار میدهد: هر شباهت، یادآور قدرت نسخهی پیشین است و هر تغییر، باید دلیل وجود خود را نشان دهد.
بازآفرینی معاصر فیلم در برخی جزئیات اجتماعی و خانوادگی معنا پیدا میکند، اما همیشه از مقایسه با اثر اوزو رها نمیشود. در نتیجه، گاهی فیلم بیش از آنکه جهان تازهای بسازد، اهمیت و دوام همان پرسش قدیمی را یادآوری میکند. بااینحال، ارزش اثر را نباید تنها با میزان نوآوریاش سنجید. تماشاگرِ ناآشنا با فیلم پیشین نیز میتواند با موقعیت مرکزی و عاطفهی آن ارتباط برقرار کند؛ زیرا مسئلهای که پیش میکشد محدود به یک زمان یا جامعه نیست.
« در چنین لحظههایی، فیلم از تماشاگر میخواهد بیش از آنچه صحنه به او میدهد صبر کند. »
جمعبندی
چه چیزی والدین را در چشم فرزندان به بخشی از برنامهی شلوغ روزانه بدل میکند؟ آیا محبت، اگر به حضور و توجه نرسد، همچنان برای طرف مقابل قابلدریافت است؟ فیلم پاسخ قطعی نمیدهد، اما با حوصله کنار این پرسشها میماند. جمعبندی «Tokyo Family» در بهترین لحظههایش، فیلمی گرم و بیادعا دربارهی تنهاییای است که میتواند در دل نزدیکترین رابطهها پدید آید.
قدرت آن در بازیهای طبیعی، نگاه آرام به زندگی روزمره و پرهیز از ترسیم آدمها به شکل مقصران یا قربانیان مطلق است. در مقابل، گفتوگوهای کشدار، ریتم آهسته و زمان طولانی فیلم گاه از نیروی عاطفی آن میکاهند و بعضی بخشها را بیش از اندازه امتداد میدهند. اثر یامادا شاید نتواند از سایهی میراث اوزو بهکلی بیرون بیاید، اما برای دیداری مستقل نیز مواد عاطفی کافی فراهم میکند: خانهای که فاصله در آن بیشتر از مسافت جغرافیایی است، والدینی که به توجهی معمولی نیاز دارند و فرزندانی که ممکن است ندانند تأخیرهای کوچکشان چه زخمی برجا میگذارد.
نتیجه فیلمی است آرام، اندوهگین و صمیمی؛ مناسب تماشاگرانی که از سینما انتظار فورانهای پیدرپی ندارند و حاضرند در سکوتهایش نیز معنایی بجویند.
« چه چیزی والدین را در چشم فرزندان به بخشی از برنامهی شلوغ روزانه بدل میکند؟ »



ثبت دیدگاه