نقد و بررسی
نقد تئاتر فرانکنشتاین 2011 (National Theatre Live: Frankenstein) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
آفرینش، پیش از هیولا اجرای «فرانکنشتاین» در قالب تئاتر زندهٔ ضبطشده، داستانی آشنا را از زاویهای تازه مینگرد: نه با تمرکز بر هیولای افسانهای، بلکه با ایستادن کنار موجودی که پیش از آنکه بتواند انتخابی بکند، به جهان پرتاب میشود و با ترس و انزجار دیگران روبهرو میگردد. نمایش بهجای آنکه او را از همان آغاز نماد شر بداند، نخست بیپناهی و ناآگاهیاش را نشان میدهد؛ موجودی که باید تن و زبان و قواعد جهان را از ابتدا بیاموزد.
این جابهجایی، پرسش اخلاقی اثر را زنده میکند: آیا خشونت در سرشت مخلوق است یا در واکنش جهانی که هیچ جایی برای او باز نمیکند؟ نمایش پاسخی ساده عرضه نمیکند، اما با برجستهکردن مسئولیت آفریننده، تماشاگر را از داوری شتابزده بازمیدارد. در اینجا «هیولا» وصفی جسمانی است که بهتدریج به برچسبی اجتماعی و اخلاقی بدل میشود.
بازآفرینی رمان و پیامدهای آن اقتباس نیک دیر از رمان مری شلی، قصه را برای صحنه فشرده و بازآرایی میکند. نتیجه، روایتی است که پیوند میان ویکتور و مخلوقش را در مرکز قرار میدهد و از برخی شخصیتها و مسیرهای فرعی کتاب فاصله میگیرد. این تمرکز به نمایش نیروی دراماتیک میدهد: رابطهٔ خالق و آفریده، بیش از آنکه یک ماجرای گوتیک باشد، به رابطهای دربارهٔ پدر و فرزند، مسئولیت و رهاکردن تبدیل میشود.
« نمایش پاسخی ساده عرضه نمیکند، اما با برجستهکردن مسئولیت آفریننده، تماشاگر را از داوری شتابزده بازمیدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، همین فشردهسازی ممکن است برای دوستداران رمان ناهموار باشد. جهان پیچیده و چندصدای کتاب در برخی لحظهها به زنجیرهای از رویاروییهای صحنهای بدل میشود و تغییرهای اقتباس، برداشت متفاوتی از شخصیتها و رخدادها میسازند. نمایش را بهتر است نه بازگویی وفادارانهٔ رمان، بلکه گفتوگویی مستقل با مضمونهای آن دانست؛ گفتوگویی که گاه برای اثرگذاری نمایشی، از ظرافتها و مسیرهای ادبی متن اصلی چشم میپوشد.
بدن بهمثابه زبان نیروی اصلی اجرا در بازی جسمانی آن نهفته است. تولد مخلوق با کلام آغاز نمیشود؛ بدنِ تازهجانگرفته است که پیش از هر سخنی، حیرت، ترس و نیاز را به نمایش میگذارد. لرزش، کشمکش با تعادل، حرکتهای ناپیوسته و کنجکاوی خام، تجربهٔ زیستن را به رخدادی دیدنی تبدیل میکنند. تماشاگر نه فقط میشنود که موجود از جهان چیزی نمیداند، بلکه ناآگاهی او را در حرکتهایش میبیند.
بازیگر نقش مخلوق باید میان معصومیت کودکانه و نیروی تهدیدآمیز پیکر او تعادلی دشوار برقرار کند. اجرا در بهترین لحظات، همین دوگانگی را به شخصیت میبخشد: او هم آسیبپذیر است و هم هراسانگیز؛ هم محتاج تماس و پذیرش است و هم با حضورش دیگران را پس میراند. گاه شدت این حرکتهای جسمانی از حد میگذرد و به اغراق نمایشی نزدیک میشود، بهویژه در آغاز طولانی اثر.
« بااینحال، همین فشردهسازی ممکن است برای دوستداران رمان ناهموار باشد. »
شخصیتها و اجرا
اما همین شیوه، تماشاگر را وادار میکند به بدن مخلوق نه چون نشانهای برای ترس، بلکه چون نخستین ابزار شناخت او بنگرد. دو چهرهٔ خالق و آفریده یکی از ایدههای مهم تولید، جابهجایی نقشهای ویکتور و مخلوق میان بندیکت کامبربچ و جانی لی میلر در اجراهای مختلف است. این انتخاب، رابطهٔ دو شخصیت را از دوگانهٔ ثابتِ انسان و هیولا بیرون میآورد و بر شباهتها و وابستگیهایشان تأکید میکند.
این دو چهره در اجرا از یکدیگر جدا نیستند: ویکتور در مخلوق خود بخشی از خواستهها و غرور خویش را میبیند، و مخلوق نیز هویت خود را در نسبت با آفرینندهای میجوید که او را پدید آورده و سپس وانهاده است. تفاوت در شیوهٔ بازی دو بازیگر، ارزش تماشای نسخههای متفاوت را بیشتر میکند. نقش مخلوق به مهارت بدنی و دگرگونی لحظهبهلحظه نیاز دارد؛ نقش ویکتور نیز باید همزمان آرمانخواهی، هراس و گریز از مسئولیت را نشان دهد.
این بازیها از صرفِ نمایش فن بازیگری فراتر میروند، زیرا به مضمون محوری اثر خدمت میکنند: مرز میان سازنده و ساختهشده آنقدرها هم روشن نیست. صحنه، نور و صدا کارگردانی دنی بویل، تئاتر را به تجربهای حسی و پرتنش بدل میکند. صحنه با تغییر فضا و میزانسن، جهان را برای مخلوق هم بیپناه و هم تهدیدکننده جلوه میدهد.
« تفاوت در شیوهٔ بازی دو بازیگر، ارزش تماشای نسخههای متفاوت را بیشتر میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نورپردازی، تاریکی را صرفاً پسزمینهای برای داستان نمیگیرد؛ آن را به عنصری زنده تبدیل میکند که گاه بر حضور و گاه بر انزوای شخصیتها تأکید میگذارد. طراحی صحنه نیز با پرهیز از واقعنمایی صرف، فضایی میسازد که میان آزمایشگاه، کابوس و جهان روزمره نوسان دارد. موسیقی و طراحی صدا بهویژه در لحظههای آفرینش و بیداری، به بدن بازیگر نیرویی افزوده میبخشند.
ضربآهنگ صوتی، انتظار را طولانی میکند و تولد را نه رخدادی آرام، بلکه شکافی در نظم معمول جهان نشان میدهد. این عناصر در کنار هم از صحنه تصویری چشمنواز میسازند؛ هرچند گاهی چیرگیِ جلوههای دیداری و شنیداری بر متن، فاصلهای میان تماشاگر و معنا ایجاد میکند. ضبط و نمایش سینمایی نیز تجربه را به قاب نزدیکتر میکند، اما همچنان بخشی از انرژی اثر از زندهبودن بازی و رابطهٔ جسمانی بازیگران سرچشمه میگیرد.
اندیشههای اخلاقی و عاطفی «فرانکنشتاین» در این اجرا بیش از هر چیز دربارهٔ غفلت است: غفلت آفریننده از پیامدهای کار خود و غفلت جامعه از انسانی که با ظاهر نامأنوسش آسانتر میتوان او را طرد کرد. اثر، مسئولیت علمی را به مسئلهای شخصی و عاطفی پیوند میزند. آفرینش در اینجا صرفاً قدرت ساختن نیست؛ تعهدی است که پس از لحظهٔ پیروزی نیز ادامه دارد.
« طراحی صحنه نیز با پرهیز از واقعنمایی صرف، فضایی میسازد که میان آزمایشگاه، کابوس و جهان روزمره نوسان دارد. »
قوتها و کاستیها
ویکتور میتواند حیات را پدید آورد، اما نمایش میپرسد آیا توان پذیرفتن مسئولیت آن را هم دارد؟ رشد ذهنی مخلوق نیز بُعدی مهم از این پرسش است. او جهان را از راه تجربه میآموزد و مفاهیم نیکی، ستم و تعلق را در برخورد با دیگران میشناسد. همین مسیر، رابطهٔ میان معصومیت و خشونت را پیچیده میکند: نمایش رفتارهای او را توجیه نمیکند، اما ریشههای رنج و خشمش را از نظر پنهان نمیگذارد.
مخاطب ناچار میشود همزمان از کردار مخلوق هراس داشته باشد و در برابر تنهاییای که او را شکل داده است، احساس همدلی کند. زبان شاعرانه و محدودیتهای اجرا پس از بخش آغازینِ پرقدرت، نمایش به زبان و گفتوگو تکیهٔ بیشتری میکند. نثر شاعرانه و ارجاعات ادبی، بهویژه در طرح پرسشهایی دربارهٔ آفرینش و تبعید، با فضای گوتیک اثر همخواناند.
بااینهمه، این زبان گاه بیش از اندازه آشکارا در پیِ بیان معناست. در لحظههایی که بدن و تصویر پیشتر مفهوم تنهایی را رساندهاند، گفتوگوی ادیبانه ممکن است همان تأثیر را تکرار کند و از نیروی خام صحنه بکاهد. این نوسان میان نمایش بدنی و تأمل کلامی، هم نقطهٔ قوت اثر است و هم محدودیت آن.
« ویکتور میتواند حیات را پدید آورد، اما نمایش میپرسد آیا توان پذیرفتن مسئولیت آن را هم دارد؟ »
جمعبندی
هرگاه این دو شیوه یکدیگر را کامل میکنند، نمایش به اوجی عاطفی و فکری میرسد؛ اما هرگاه متن توضیحگر میشود، حرکت صحنه کندتر به نظر میآید. بخشی از تماشاگران ممکن است از آغاز مفصل یا از شدت سبکپردازی بدنی فاصله بگیرند. در عوض، کسانی که با تئاتر جسمانی و بازخوانی آزادانهٔ ادبیات کلاسیک همراهاند، احتمالاً از همین جسارت فرمی استقبال خواهند کرد.
جمعبندی «National Theatre Live: Frankenstein» بازخوانیای دیداری، جسمانی و اندیشهبرانگیز از داستان مری شلی است که مخلوق را از هیولایی یکبعدی به شخصیتی گرفتار میان نیاز به محبت و خشمِ طردشدگی بدل میکند. بازیهای نیرومند، جابهجایی نقشهای اصلی و طراحی صحنه و نور، به اجرا هویتی مستقل میبخشند؛ در مقابل، کشآمدن آغاز، اغراق حرکتی، فاصله از برخی جنبههای رمان و گاه سنگینی زبان شاعرانه، از یکدستی آن میکاهند.
ارزش ماندگار اثر در پاسخهای قطعیاش نیست، بلکه در پرسشی است که پس از پایان تماشا باقی میگذارد: وقتی کسی را به جهان میآوریم، تا کجا مسئول زندگی، رنج و جایگاه او در آن جهان هستیم؟ این پرسش، «فرانکنشتاین» را از قصهای دربارهٔ موجودی ترسناک فراتر میبرد و آن را به تأملی دربارهٔ آفرینش، پدرانگی و پیامدهای بیاعتنایی تبدیل میکند.
« بخشی از تماشاگران ممکن است از آغاز مفصل یا از شدت سبکپردازی بدنی فاصله بگیرند. »



ثبت دیدگاه