نقد و بررسی
نقد We Own This City | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به بالتیمور؛ بازخوانی نهادیِ یک رسوایی «We Own This City» مینیسریالی ششقسمتی از سال ۲۰۲۲ است که ماجرای اوجگیری و فروپاشی گروه ویژه ردیابی سلاح پلیس بالتیمور و فساد پیرامون آن را بازمیکاود. اثر بر پایه کتاب غیرداستانی جاستین فنتون ساخته شده و دیوید سایمون و جورج پلهکانوس آن را برای تلویزیون پرداخت کردهاند؛ پیشینهای که از همان آغاز، انتظار روایتی دقیق و حساس به سازوکارهای قدرت را برمیانگیزد.
اما ارزش سریال تنها در شرح یک پرونده واقعی نیست: پرسش اصلیاش این است که چگونه نهادی مأمور اجرای قانون میتواند چنان از مأموریت خود دور شود که سوءاستفاده از قدرت در آن نه استثنا، بلکه بخشی از روال روزمره به نظر برسد. فساد فردی یا محصول یک دستگاه؟ سریال بهجای آنکه فساد را به چند مأمور فاسد و استثنایی محدود کند، توجه را به ساختاری معطوف میکند که چنین رفتارهایی را ممکن، سودمند یا دستکم قابلتحمل کرده است.
در جهانی که بازداشتهای پیاپی و آمارهای ظاهراً موفق اهمیت فراوان دارند، تفاوت میان «کار پلیسی» و نمایشِ کار پلیسی کمرنگ میشود. مأموران میتوانند به جای حل مسئلههای واقعی، به تولید عدد و دستاوردهای فوری مشغول شوند؛ و وقتی نظارت، پاسخگویی و اخلاق حرفهای عقب مینشینند، اختیار قانونی به ابزار منفعت شخصی بدل میشود.
این نگاه، اثر را از یک روایت جنایی متعارف فراتر میبرد. مسئله فقط این نیست که چه کسی مرتکب جرم شده، بلکه این است که چه سیاستها و انگیزههایی راه را برای تکرار آن هموار کردهاند. «We Own This City» با لحنی تلخ نشان میدهد که فساد میتواند در دل زبان اداری و معیارهای عملکردی پنهان شود؛ همانجا که رفتارهای زیانبار، با واژگانی چون مبارزه، امنیت و موفقیت توجیه میشوند.
« این نگاه، اثر را از یک روایت جنایی متعارف فراتر میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
روایت چندپاره و زمانهای درهمتنیده ساختار روایی سریال خطی نیست و میان دورهها، موقعیتها و زاویهدیدهای گوناگون رفتوآمد میکند. این انتخاب، از یک سو با موضوع اثر تناسب دارد: پروندهای پیچیده را نمیتوان همیشه در قالب روایتی ساده و مستقیم گنجاند، و کنار هم قرار گرفتن قطعات مختلف کمک میکند تصویر کلی بهتدریج شکل بگیرد.
تماشاگر در آغاز همهچیز را نمیداند و ناچار است از خلال شهادتها، بازجوییها و رخدادهای گذشته، رابطه میان افراد و نهادها را دنبال کند. از سوی دیگر، همین شیوه گاهی به مانعی برای همراهی تبدیل میشود. جابهجاییهای زمانی ممکن است تمرکز را از دست مخاطب بگیرند و تشخیص جایگاه هر صحنه در روند پرونده را دشوار کنند.
سریال همواره نشانهگذاری روشنی برای هر تغییر فراهم نمیآورد و در برخی لحظهها، پیچیدگیِ ساختار بیش از آنکه به معنا عمق ببخشد، بار ذهنی ایجاد میکند. این سردرگمی معمولاً بهکلی رشته روایت را نمیگسلد، اما از روانی تماشا میکاهد و توجه بیشتری میطلبد. جان برنتال و بازی در مرز اقتدار و ابتذال جان برنتال در نقش وین جنکینز مرکز ثقل اجرایی سریال است.
او شخصیتی را میسازد که اقتدار بیرونیاش با بیپروایی و خودبزرگبینی درهم آمیخته؛ مردی که قدرت را نه مسئولیتی محدود، بلکه امتیازی شخصی میبیند. برنتال نقش را با اغراق نمایشی ساده نمیکند. در عوض، به رفتارهای روزمره، لحن صحبت و حضور فیزیکی شخصیت تکیه میکند تا نشان دهد چگونه خشونت و فساد میتوانند در چهرهای عادی و حتی آشنا پنهان شوند.
« از سوی دیگر، همین شیوه گاهی به مانعی برای همراهی تبدیل میشود. »
شخصیتها و اجرا
اثرگذاری بازی او از همین ناسازگاری میآید: جنکینز میتواند در یک لحظه خود را مأموری کارآمد و مصمم جلوه دهد و در لحظهای دیگر حد و مرزهای قانون را بیاعتنا پشت سر بگذارد. این نقشآفرینی هم میخکوبکننده است و هم ناآرامکننده، زیرا تماشاگر را از آسودگیِ دستهبندی ساده شخصیتها محروم میکند.
در کنار او، بازیگران دیگر نیز به جهان سریال وزن میبخشند؛ بهویژه وونمی موساکو در نقش نیکول استیل، که حضورش بُعدی متفاوت از بررسی نهادی و حقوقی ماجرا را نمایندگی میکند. شهری که بیش از پسزمینه است بالتیمور در این اثر صرفاً مکانی برای وقوع جرم نیست؛ شهر، بخشی از مضمون و نیروی شکلدهنده داستان است.
خیابانها، ادارهها و فضاهای عمومی، تصویری از جامعهای میسازند که در آن اعتماد به نهادها فرسوده شده و فاصله میان وعده امنیت و تجربه واقعی مردم بهوضوح احساس میشود. این فضاسازی، بدون آنکه همواره به توضیح مستقیم متوسل شود، نشان میدهد که رفتار پلیس چگونه بر رابطه شهروندان با قانون اثر میگذارد.
سریال از نمایش خشونت و تباهی برای ایجاد هیجان صرف استفاده نمیکند. هرچه پرونده پیش میرود، پیامدهای انسانیِ سیاستها و تصمیمها نیز برجستهتر میشوند. همین انتخاب سبب میشود داستان، با وجود تمرکز بر مأموران و تحقیقات، فقط درباره خود پلیس نباشد؛ درباره شهری است که باید بهای شکست یک نظام پاسخگویی را بپردازد.
« سریال از نمایش خشونت و تباهی برای ایجاد هیجان صرف استفاده نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای اثر سرد، سنگین و گاه خشمبرانگیز است، اما این تلخی با موضوع آن سازگاری دارد و از تبدیل شدن پرونده به سرگرمی بیدردسر جلوگیری میکند. کشش داستان و کندیِ تحقیق مبنای واقعی داستان به سریال نیرویی ویژه میدهد. رخدادها چنان تکاندهندهاند که نیازی نیست سازندگان برای ساختن تعلیق، پیوسته به شگردهای داستانی متوسل شوند؛ خودِ فاصله میان مأموریت اعلامشده و رفتار واقعی مأموران، منبعی مداوم برای تنش است.
هرچه جزئیات بیشتری آشکار میشود، تصویر فساد نیز گستردهتر و نگرانکنندهتر به نظر میرسد. در این معنا، اثر غالباً مخاطب را تا پایان درگیر نگه میدارد، حتی اگر گاهی از نظر ریتم یکدست نباشد. بخشهایی از تحقیقات، بااینحال، کشدار میشوند. تکرار اطلاعات یا تمرکز طولانی بر روند گردآوری شواهد ممکن است ضرباهنگ را کاهش دهد و بهویژه در قسمتهایی که شخصیتها و مسیرهای متعدد مطرحاند، از هیجان بکاهد.
این کندی همیشه بیثمر نیست؛ گاه بر پیچیدگی و فرسایندگیِ کار نهادی تأکید میکند. اما همه صحنهها به یک اندازه از این مکثها سود نمیبرند. در نتیجه، سریال برای مخاطبی که به درامهای پرشتابتر خو گرفته، ممکن است در بعضی قسمتها دشوار یا کمکشش باشد. تفاوت با «وایر» مقایسه «We Own This City» با «وایر» بهدلیل حضور بالتیمور و پیوند خلاقانه دیوید سایمون اجتنابناپذیر است؛ بااینحال، این دو اثر را نباید یکی دانست.
«وایر» در قالب گستردهتر خود به لایههای متعدد زندگی شهری میپردازد، درحالیکه «We Own This City» بر یک پرونده مشخص و سازوکارهای فساد پیرامون آن متمرکز است. نزدیکی آنها بیشتر در نگاه انتقادی به نهادها و در علاقه به پیوند میان سیاست، قدرت و زندگی روزمره است، نه در یکسان بودن تجربه یا ساختار روایی.
« کشش داستان و کندیِ تحقیق مبنای واقعی داستان به سریال نیرویی ویژه میدهد. »
قوتها و کاستیها
این استقلال، هم نقطه قوت سریال است و هم منشأ برخی از مقایسههای ناگزیر. اثر میتواند بدون تکیه بر خاطره «وایر» کار خود را پیش ببرد، اما تماشاگر آشنا با آن ممکن است انتظار گستره و توازن مشابهی داشته باشد. «We Own This City» بیشتر ضربهای متمرکز و فشرده است: روایتی درباره پروندهای معین که میخواهد سازوکارهای پشت آن را عیان کند.
بهترین راه تماشای آن، پذیرفتن همین تمرکز و پرهیز از سنجیدنش با انتظاراتی است که از اثری دیگر میآیند. جمعبندی «We Own This City» مینیسریالی تلخ، پرکشش و از نظر مضمون جدی است که فساد پلیسی را نه صرفاً بهعنوان سقوط چند فرد، بلکه بهمثابه نشانهای از اختلال در یک دستگاه بررسی میکند.
فضاسازی مؤثر، بازی برجسته جان برنتال و پیوند پرونده با مسئله پاسخگویی و قدرت، به اثر نیرویی فراتر از یک درام جنایی معمولی میدهند. در مقابل، پرشهای زمانی گاه گیجکننده و بخشهایی از تحقیقات که بیش از حد امتداد مییابند، از انسجام و ضرباهنگ آن میکاهند. بااینهمه، نقصهای روایی از اهمیت پرسشهای سریال نمیکاهند.
اثر مخاطب را با تصویری خشمبرانگیز از نهادی روبهرو میکند که قرار بوده حافظ قانون باشد، اما در برابر فسادِ درون خود ناتوان یا بیمیل به نظر میرسد. برای تماشاگرانی که درامی واقعگرا، بازیمحور و اجتماعی میخواهند، این مینیسریال تجربهای سنگین اما بهیادماندنی است؛ اثری که جذابیتش از هیجان پرونده میآید، اما ماندگاریاش از پرسشهایی که پس از تماشا باقی میگذارد.
« این استقلال، هم نقطه قوت سریال است و هم منشأ برخی از مقایسههای ناگزیر. »



ثبت دیدگاه