نقد و بررسی
نقد Wicker Park | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان عاشقانه و معما «Wicker Park» ساختهٔ Paul McGuigan، در ظاهر داستان مردی است که گذشتهای ناتمام دوباره به سراغش میآید؛ اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که علاقهای ندارد ماجرا را در قالب یک عاشقانهٔ سرراست روایت کند. متیو، مدیر جوان تبلیغاتی در شیکاگو، گمان میکند لیزا، زنی که دو سال پیش بیهیچ توضیحی از زندگیاش ناپدید شد، از برابرش گذشته است.
او سفر کاریاش به چین و زندگی تازهای را که برای خود ساخته کنار میگذارد تا دریابد آنچه دیده واقعیت بوده یا بازی حافظه و اشتیاق. همین تصمیم، روایت را به مسیری معمایی میبرد؛ مسیری که بیشتر از پاسخهای فوری، بر نشانهها، سوءبرداشتها و فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میدانند تکیه دارد.
فیلم بر پایهٔ «L’Appartement» ساخته شده است، اما فضای شهری و لحنش را به شیکاگوی معاصر خود منتقل میکند. ساختار روایی و لذت کشف مهمترین ابزار فیلم، روایت غیرخطی آن است. خاطره و زمان حال در هم میپیچند و اطلاعات بهتدریج در اختیار تماشاگر قرار میگیرند. این شیوه در آغاز ممکن است بیش از آنکه کنجکاویبرانگیز باشد، گیجکننده به نظر برسد؛ بهخصوص وقتی فیلم هنوز فرصت نکرده پیوند عاطفی محکمی میان ما و شخصیتها برقرار کند.
« فیلم بر پایهٔ «L’Appartement» ساخته شده است، اما فضای شهری و لحنش را به شیکاگوی معاصر خود منتقل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با اینحال، هر بازگشت به گذشته یا تغییر زاویهٔ دید، امکان تازهای برای بازخوانی رفتارها و رخدادها فراهم میآورد. مخاطب ناچار میشود به جزئیات توجه کند و میان قطعات پراکنده ارتباط بسازد. این ساختار برای تماشای دوباره نیز ظرفیت دارد. آنچه در مرتبهٔ نخست شاید صرفاً تعلیق یا ابهام به نظر برسد، در بازبینی معنای دیگری پیدا میکند؛ جزئیات کوچکتر برجسته میشوند و برخی انتخابهای روایی روشنتر به چشم میآیند.
البته این مزیت بهتنهایی همهٔ کاستیها را رفع نمیکند: روایت پیچیده وقتی اثرگذار است که کشف تدریجی اطلاعات، فهم شخصیتها را عمیقتر کند، نه اینکه فقط راهی برای عقب انداختن توضیحها باشد. «Wicker Park» گاهی به مرز این دو حالت نزدیک میشود. شخصیتها و بازیها هستهٔ درام بر رفتار متیو استوار است: مردی که با دیدن نشانهای از گذشته، برنامهٔ زندگی کنونی خود را متوقف میکند.
این واکنش میتواند از عشقی ماندگار یا از ناتوانی در رهاکردن خاطره برخاسته باشد و فیلم آگاهانه میان این دو امکان فاصلهای مبهم نگه میدارد. بااینهمه، متیو همیشه به اندازهٔ تصمیمهایش شخصیتپردازی نمیشود. فیلم از ما میخواهد شدت دلبستگی او را بپذیریم، اما فرصت محدودی برای لمس عمق رابطهای میدهد که سرچشمهٔ این دلبستگی است.
« مخاطب ناچار میشود به جزئیات توجه کند و میان قطعات پراکنده ارتباط بسازد. »
شخصیتها و اجرا
به همین دلیل، جستوجوی او گاه بیشتر محرک پیرنگ به نظر میرسد تا نتیجهٔ عشقی که تماشاگر خود آن را تجربه کرده باشد. در میان بازیگران، Rose Byrne حضوری برجسته دارد. او به شخصیتی که در هالهای از راز قرار گرفته، انرژی و بیقراری میبخشد و با تغییرهای ظریف در نگاه و لحن، حس ناپایداری را زنده نگه میدارد.
بخش مهمی از جذابیت فیلم به این حضور مربوط است؛ حتی در لحظاتی که داستان بیش از حد به تأخیر و ابهام متکی میشود، بازی Byrne توجه را دوباره به خود جلب میکند. Josh Hartnett نقش مردی خاموش و درگیر را با خویشتنداری اجرا میکند، اما این کمگویی همیشه به پیچیدگی روانی نمیانجامد. Diane Kruger نیز در نقش لیزا تصویری از معشوقی دوردست و خاطرهگون میسازد، ولی رابطهٔ او و متیو چندان پرحرارت و ملموس شکل نمیگیرد.
عشق، وسواس و فاصلهٔ عاطفی فیلم در پرسشی مهم، اما نه کاملاً بسطیافته، درنگ میکند: آیا بازگشت به عشق گذشته نشانهٔ وفاداری است یا گرفتارماندن در تصویری آرمانی؟ متیو لیزا را نه فقط بهعنوان انسانی حاضر در جهان، بلکه همچون خاطرهای نگه داشته که گذر زمان آن را پالوده و دستنیافتنی کرده است.
« در میان بازیگران، Rose Byrne حضوری برجسته دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین وضعی میتوانست بستری نیرومند برای بررسی تفاوت میان عشق واقعی و خیالپردازی باشد. بااینحال، فیلم بیشتر به حرکت معمایی داستان توجه میکند تا به کندوکاو کامل در این تناقض. به همین سبب، رابطهٔ مرکزی ممکن است برای بخشی از مخاطبان به اندازهٔ کافی باورپذیر نباشد. اگر عشق قرار است نیرویی باشد که زندگی شخصیت را از مسیر خود خارج میکند، باید در صحنهها و خاطرهها حضوری محسوس داشته باشد؛ اما میان آنچه فیلم از شدت احساس میگوید و آنچه عملاً به نمایش میگذارد، فاصلهای باقی میماند.
در عوض، بخشهایی که به انتظار، حسرت و سرگردانی مربوطاند، گاه مؤثرتر از خود رابطهٔ عاشقانه از کار درمیآیند. این شکاف، یکی از دلایل اصلی دوگانگی اثر است: معمایی که بهتدریج جذاب میشود، اما عشقی که همیشه به همان اندازه جان نمیگیرد. شهر، تصویر و موسیقی شیکاگو در «Wicker Park» صرفاً پسزمینهای برای رخدادها نیست؛ سرمای شهر با وضعیت عاطفی شخصیتها همخوانی دارد.
خیابانها و فضاهای داخلی، حس فاصله و انزوایی میسازند که جستوجوی متیو را از یک تعقیب ساده به سرگردانی در میان خاطرات بدل میکند. تصویرپردازی فیلم به جای رنگهای گرم و سرزنده، به حالوهوایی سرد و اندکی نوستالژیک گرایش دارد. این انتخاب بهخوبی از ابهام روایت پشتیبانی میکند، هرچند گاهی زیبایی بصری جای پرداخت دقیقتر روابط را میگیرد.
« چنین وضعی میتوانست بستری نیرومند برای بررسی تفاوت میان عشق واقعی و خیالپردازی باشد. »
قوتها و کاستیها
موسیقی نیز در ساختن این فضا نقشی تعیینکننده دارد. قطعات موسیقایی با حالوهوای آغاز هزاره، فیلم را به زمانهای مشخص پیوند میزنند و حس دلتنگی آن را پررنگتر میکنند. در بهترین لحظات، تصویر و موسیقی به هم میرسند و تعلیق را بدون نیاز به توضیح مستقیم تشدید میکنند. اما در برخی لحظهها، تأکید موسیقایی بیش از آنکه احساس را از دل موقعیت بیرون بکشد، آن را به تماشاگر اعلام میکند.
بنابراین فضاسازی فیلم چشمگیر است، ولی همیشه به ظرافت یکسانی نمیرسد. منطق پیرنگ و ریتم بزرگترین مانع برای همراهشدن با داستان، گاه نه پیچیدگی آن، بلکه میزان باورپذیری پیچیدگی است. بخشی از سوءتفاهمها و تأخیرها چنان طولانی میشوند که تماشاگر بهجای کنجکاوی دربارهٔ سرنوشت شخصیتها، به راههای سادهتری فکر میکند که میتوانستند مسئله را روشن کنند.
احساس «چرا کسی تماس نمیگیرد؟» یا «چرا این موضوع مستقیم پرسیده نمیشود؟» در بعضی بخشها از تعلیق پیشی میگیرد. روایت برای حفظ راز خود، گاهی شخصیتها را از گفتوگوهای روشن و تصمیمهای طبیعی دور میکند. ریتم نیز در آغاز کند است. فیلم زمان قابلتوجهی صرف معرفی وضعیت متیو و بازگشت ناگهانی گذشته میکند، بیآنکه در همان ابتدا کشش کافی برای توجیه این مکث فراهم سازد.
« موسیقی نیز در ساختن این فضا نقشی تعیینکننده دارد. »
جمعبندی
سپس با افزایش نشانهها و تداخل زمانها، داستان جمعوجورتر و کنجکاویبرانگیزتر میشود. مشکل اینجاست که شتاب دیرهنگام همیشه نمیتواند رخوت اولیه را جبران کند. پیچوخمهای داستان برای برخی مخاطبان انگیزهای برای تماشای دوبارهاند؛ برای برخی دیگر، نشانهٔ روایتیاند که به جای روشنکردن احساسات، بیش از اندازه به تمهیدات خود تکیه کرده است.
جمعبندی «Wicker Park» اثری نامتوازن، اما از یادرفتنی نیست: معمایی عاشقانه که در فضاسازی، لحن نوستالژیک و بازی Rose Byrne تواناییهای آشکاری دارد، ولی در پرداخت رابطهٔ محوری و توجیه برخی پیچیدگیهای پیرنگ به مشکل برمیخورد. روایت غیرخطیاش برای تماشاگر صبور پاداشهایی در خود دارد و میتواند در بازبینی جذابتر شود؛ در مقابل، شروع کند و موانع ارتباطیِ گاه تصنعی، از قدرت عاطفی داستان میکاهند.
فیلم در بهترین حالت، تماشاگر را در خیابانهای سرد و خاطرهزدهٔ شیکاگو با پرسشی دربارهٔ عشق و وسواس تنها میگذارد؛ در ضعیفترین حالت، او را به این فکر میاندازد که بخشی از رازها با گفتوگویی ساده زودتر حل میشدند. حاصل، تجربهای است که بیش از آنکه یک عاشقانهٔ تمامعیار باشد، معمایی خوشفضا و بحثبرانگیز دربارهٔ گذشتهای است که حاضر نیست گذشته بماند.
« سپس با افزایش نشانهها و تداخل زمانها، داستان جمعوجورتر و کنجکاویبرانگیزتر میشود. »



ثبت دیدگاه