نقد و بررسی
نقد Maixabel | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رودررو با زخم «Maixabel» فیلمی است دربارهٔ امکانی دشوار: آیا میتوان پس از خشونتی جبرانناپذیر، به گفتوگو مجال داد؟ ایثار بولاین بهجای آنکه این پرسش را به شعاری دربارهٔ بخشش فروبکاهد، آن را در زندگی روزمرهٔ زنی جای میدهد که همسرش را در حملهٔ گروه ایتا از دست داده است. یازده سال پس از قتل، درخواست یکی از عاملان برای دیدار، مایخابل لاسا را با انتخابی روبهرو میکند که نه ساده است و نه بیهزینه.
فیلم از همین نقطه به درامی آرام و پرتنش بدل میشود؛ درامی که بیش از یافتن پاسخ قطعی، بر سنگینی خود پرسش مکث میکند. روایت میان گذشته و اکنون ساختار فیلم بر رفتوآمد میان پیامدهای قتل و وضعیت سالهای بعد بنا شده است. آغاز داستان، خشونت را به رخ میکشد، اما بخش اصلی روایت در فضای پس از واقعه میگذرد: در زندان، خانهها، جمعهای دوستانه و در ذهن کسانی که ناچارند با گذشته ادامه دهند.
این جابهجایی زمانی به فیلم اجازه میدهد نشان دهد یک ترور تنها لحظهٔ مرگ قربانی نیست؛ حادثهای است که در روابط خانوادگی، باورهای سیاسی و تصور آدمها از آینده امتداد مییابد. قصه به زندگی واقعی مایخابل لاسا و همسرش خوان ماریا خاوریگی تکیه دارد. با این حال، فیلم نمیکوشد صرفاً رویدادها را به ترتیب زمانی بازگو کند.
« روایت میان گذشته و اکنون ساختار فیلم بر رفتوآمد میان پیامدهای قتل و وضعیت سالهای بعد بنا شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تمرکز آن بر موقعیتی اخلاقی و انسانی است: وقتی قاتل خواهان گفتوگو میشود، آیا شنیدن سخنش میتواند معنایی داشته باشد؟ چنین تمرکزی، روایت را از گزارش تاریخی محض دور میکند و آن را به مطالعهای دربارهٔ سوگ، مسئولیت و امکان تغییر نزدیک میسازد. بخشش، آشتی و مسئولیت یکی از مهمترین انتخابهای فیلم این است که بخشش را با فراموشی یا تبرئه یکی نمیگیرد.
مایخابل میتواند برای شنیدن حرف قاتل روبهرویش بنشیند، بیآنکه آنچه رخ داده بیاهمیت شود یا دردش ناپدید گردد. فیلم در برابر وسوسهٔ پایاندادن آسان به تعارض مقاومت میکند: گفتوگو به معنای بازگشت به وضع پیشین نیست و پشیمانی نیز نمیتواند گذشته را پاک کند. از این رو، دیدارهای ترمیمی در فیلم حکم راهحلی جادویی ندارند.
آنها بیشتر فرصتی محدودند تا مسئولیت به زبان آورده شود و قربانی بتواند پرسشهایی را مطرح کند که سالها در سکوت ماندهاند. در سوی دیگر، زندانیانی قرار دارند که باید با فاصلهٔ میان ایدئولوژی پیشین و پیامدهای واقعی اعمالشان کنار بیایند. فیلم توبه را نه یک اعلامیه، بلکه فرایندی شکننده و ناتمام میبیند؛ فرایندی که هم به پذیرش تقصیر نیاز دارد و هم به مواجهه با زیانی که جبرانپذیر نیست.
« بخشش، آشتی و مسئولیت یکی از مهمترین انتخابهای فیلم این است که بخشش را با فراموشی یا تبرئه یکی نمیگیرد. »
شخصیتها و اجرا
مایخابل؛ وقار بدون قهرمانسازی بلانکا پورتییو در نقش مایخابل، اجرایی کماغراق و دقیق ارائه میدهد. او شخصیت را به نماد انتزاعیِ بخشش تبدیل نمیکند؛ زنی را نشان میدهد که هم استوار است و هم آسیبپذیر، هم در عرصهٔ عمومی فعال است و هم در خلوت با فقدانی که پایان نمییابد زندگی میکند.
تأثیر بازی او بیشتر در سکوتها و واکنشهای کوچک دیده میشود تا در بیانهای پرشور. همین خویشتنداری باعث میشود تصمیمهای مایخابل نمایشی و از پیش تعیینشده به نظر نرسند. فیلم همچنین اهمیت خانواده و اطرافیان را فراموش نمیکند. دختر مایخابل و کسانی که در کنار او هستند، نگاههای متفاوتی به رویارویی با گذشته دارند.
این اختلافها به داستان عمق میبخشند، زیرا نشان میدهند تصمیمی که برای یک نفر معنای رهایی یا مواجهه دارد، ممکن است برای دیگری اضطرابآور یا حتی ناعادلانه جلوه کند. در نتیجه، فیلم از ساختن تصویری یکپارچه و بیتردید از قربانی پرهیز میکند. دو چهره از پشیمانی لوییس توسار و اورکو اولاسابال دو واکنش متفاوت به گذشتهٔ خشونتآمیز را به نمایش میگذارند.
« مایخابل؛ وقار بدون قهرمانسازی بلانکا پورتییو در نقش مایخابل، اجرایی کماغراق و دقیق ارائه میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیت توسار در برابر آنچه بر جا گذاشته، گرفتار تنشی درونی و ناآرام است؛ خشم او اغلب به سوی خودش بازمیگردد. در مقابل، شخصیت اولاسابال حالوهوایی فروخوردهتر دارد و در نگاه و سکوتش نوع دیگری از شکستگی دیده میشود. این تفاوتها مانع میشوند زندانیان به چهرههایی همسان و صرفاً کارکردی تبدیل شوند.
نکتهٔ ارزشمند فیلم آن است که برای قابلفهمکردن این افراد، به توجیه کارشان متوسل نمیشود. فهمیدن مسیر یک انسان با تأیید انتخابهایش یکی نیست. اثر میکوشد نشان دهد چگونه باور سیاسی، تعلق گروهی و فضای خشونت میتوانند بر تصمیم فرد اثر بگذارند، اما مسئولیت شخصی را از میان نمیبرند. همین مرزبندی، درامی را که بهآسانی میتوانست به دوگانهٔ سادهٔ «خوب» و «بد» گرفتار شود، پیچیدهتر و انسانیتر میکند.
صحنههایی که با مکث اثر میگذارند فیلم به صحنههای گفتوگو تکیهٔ فراوان دارد و یکی از ماندگارترین لحظاتش در کافه شکل میگیرد؛ جایی که نزدیکی ظاهریِ فضای عمومی با دشواری گفتوگویی خصوصی تضاد میسازد. اهمیت چنین صحنههایی تنها در اطلاعاتی نیست که ردوبدل میشود، بلکه در فاصلهٔ میان جملهها، نگاهها و تردیدهای آدمهاست.
« شخصیت توسار در برابر آنچه بر جا گذاشته، گرفتار تنشی درونی و ناآرام است؛ خشم او اغلب به سوی خودش بازمیگردد. »
قوتها و کاستیها
بولاین بهخوبی میداند که در این داستان، شنیدن گاه از سخنگفتن دشوارتر است. در بهترین لحظات، میزانسن و بازیها اجازه میدهند احساس از دل رفتار شخصیتها پدیدار شود، نه از توضیح مستقیم. با این حال، فیلمنامه گاهی اصرار دارد مضمون اخلاقی خود را بیش از اندازه روشن کند. بعضی گفتوگوها بهجای آنکه تنش را در اختیار تماشاگر بگذارند، معنای آن را شرح میدهند و از فضای تأمل میکاهند.
موسیقی آلبرتو ایگلسیاس نیز در چند بخش بیش از حد به سوی تأکید عاطفی میرود؛ گویی میخواهد احساسی را نامگذاری کند که بازیگران پیشتر بهخوبی منتقل کردهاند. ریتمی آرام و سنگینیِ موضوع ریتم کند فیلم با موضوعش تناسب دارد. سوگ و پشیمانی مسیرهایی نیستند که با چند برخورد کوتاه به نتیجه برسند؛ مکثها و تکرارها بخشی از تجربهٔ زیستهٔ شخصیتها هستند.
بااینحال، این انتخاب همیشه به سود فیلم تمام نمیشود. در بخشهایی، روایت چنان بر گفتوگوهای توضیحی و رفتوآمدهای مشابه تکیه میکند که کشش دراماتیک کاهش مییابد. مخاطبی که انتظار پیشروی پرشتاب یا پیچشهای داستانی دارد، ممکن است فیلم را کشدار بیابد. این کندی، در عین حال، وجهی از صداقت اثر است.
« بولاین بهخوبی میداند که در این داستان، شنیدن گاه از سخنگفتن دشوارتر است. »
جمعبندی
فیلم نه از خشونت هیجان میسازد و نه با تدوین پرشتاب، مسئله را به سرگرمی بدل میکند. تماشاگر باید در سنگینی موقعیت بماند و بپذیرد که هیچ مواجههای نمیتواند رنج گذشته را بیاثر کند. موفقیت فیلم در این است که سکون را اغلب به تأمل بدل میکند؛ محدودیتش آنجاست که گاهی میان تأمل و تکرار، مرز باریکی باقی نمیگذارد.
جمعبندی «Maixabel» درامی انسانی و اندیشمندانه است که بهجای پاسخ آسان، مخاطب را با دشواری بخشیدن، شنیدن و پذیرفتن مسئولیت روبهرو میکند. اجرای درخشان بلانکا پورتییو، بازیهای سنجیدهٔ توسار و اولاسابال و توجه فیلم به پیامدهای خانوادگی و اخلاقی خشونت، آن را به اثری ماندگار بدل میسازند.
کندی ریتم، توضیحگویی برخی دیالوگها و تأکید موسیقی از کاستیهای واقعی فیلماند، اما بر ارزش نگاه ظریف و بیهیاهوی آن غلبه نمیکنند. فیلم در نهایت بیش از آنکه دربارهٔ رهایی کامل باشد، دربارهٔ ادامهدادن با زخمی است که هرگز بهسادگی محو نمیشود.
« فیلم نه از خشونت هیجان میسازد و نه با تدوین پرشتاب، مسئله را به سرگرمی بدل میکند. »



ثبت دیدگاه