نقد و بررسی
نقد Alex of Venice | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فروپاشی روزمره؛ آغاز یک بازنگری «الکس اهل ونیز» با موقعیتی آشنا آغاز میشود: همسر الکس خانه را ترک میکند و زنی که پیشتر بار اصلی امور خانواده را بر دوش دیگری گذاشته بود، ناگهان باید همهچیز را همزمان اداره کند. او وکیلی سختکوش است؛ مادری برای پسری کمحرف، دختری نگران برای پدری سالخورده و زنی که زیر فشار کار و خانه فرصتی برای مکث نداشته است.
فیلم از این بحران، نه معمایی پرتعلیق میسازد و نه داستانی درباره پیروزی قهرمانانه. مسئلهاش تغییرات کوچک و دشواری است که آدم را وادار میکند به زندگیای نگاه کند که تا دیروز از کنار آن میگذشت. نقطه قوت این طرح، باورپذیریِ آشفتگی آن است. بحران الکس نه در یک حادثه بزرگ، بلکه در تداخل مسئولیتها شکل میگیرد: کار، فرزند، پدر و خانه، هرکدام سهمی از توجه او میخواهند و هیچکدام منتظر نمیمانند تا دیگری آرام شود.
فیلم در همین تراکم روزمره به واقعیتی ملموس دست مییابد؛ واقعیتی که ممکن است برای تماشاگرانی آشنا باشد که میکوشند در چند نقش متفاوت، بیوقفه و همزمان دوام بیاورند. زنی که فرصت شناختن خود را نیافته است الکس فقط با رفتن همسرش روبهرو نیست؛ او با پرسشی دیرپا نیز مواجه میشود: بیرون از وظایفی که انجام میدهد، چه کسی است؟
« فیلم از این بحران، نه معمایی پرتعلیق میسازد و نه داستانی درباره پیروزی قهرمانانه. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم این پرسش را با توضیحهای مستقیم پاسخ نمیدهد. در عوض، شخصیت را در موقعیتهایی قرار میدهد که عادتها و ناتوانیهایش آشکار شوند. الکس میخواهد همهچیز را مهار کند، اما زندگیِ خانوادگی با منطق پروندههای حقوقی پیش نمیرود؛ برنامهریزی، تمرکز و اراده همیشه برای جمعکردن اوضاع کافی نیستند.
این سویه، فیلم را از روایت ساده زنی رهاشده فراتر میبرد. الکس نه کاملاً قربانی است و نه شخصیتی بینقص که فقط باید دیگران قدرش را بدانند. او گاه در تصمیمگیری شتاب میکند، گاه از مسئولیتی عاطفی میگریزد و گاه میکوشد با انضباط کاری، بیثباتیِ زندگی خصوصیاش را بپوشاند. چنین تناقضهایی به شخصیت عمق میدهند، هرچند فیلمنامه همیشه مجال نمییابد آنها را به مسیری دراماتیک و منسجم بدل کند.
ماری الیزابت وینستد و نیروی بازیِ بیادعا ماری الیزابت وینستد مهمترین تکیهگاه فیلم است. بازی او بر نمایشهای پرشور و لحظههای نمایشی بزرگ بنا نشده؛ ارزشش در جزئیات است: مکثی که نشان میدهد الکس نمیداند چه بگوید، خستگیای که پشت ظاهر متمرکز او پنهان میماند، یا تغییری نامحسوس در رفتارش وقتی کنترل اوضاع از دستش بیرون میرود.
« فیلم این پرسش را با توضیحهای مستقیم پاسخ نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
این بازی به شخصیت امکان میدهد هم مقاوم و هم脆弱 به نظر برسد؛ زنی که تلاش میکند از پس امور برآید، اما بهتدریج درمییابد تلاشکردن همیشه به معنای موفقشدن نیست. بازیهای مکمل نیز به فضای انسانی اثر کمک میکنند. دان جانسون در نقش پدر الکس حضوری گرم و در عین حال اندوهبار دارد. او مردی را تصویر میکند که به استقلال و خاطرات حرفهایاش چنگ زده، در حالی که تواناییهایش آرامآرام دستخوش تغییر میشوند.
رابطه او با بازیگری و حضورش در یک اجرای نمایشی، راهی برای نشاندادن فاصله میان تصویری که فرد از خودش دارد و آنچه زمان از او میگیرد، فراهم میکند. کریس مسینا نیز در نقش همسر الکس از تبدیلشدن به ضدقهرمانی یکبعدی میگریزد؛ رفتارش ممکن است برای الکس دردناک باشد، اما فیلم میکوشد او را انسانی با خواستهها و سردرگمیهای خودش نشان دهد.
خواهر الکس نیز با انرژی متفاوتش، هم نیرویی برای تغییر فضای خانه است و هم منبعی تازه برای نگرانی. ونیز؛ محیطی با حالوهوای مستقل عنوان فیلم به ونیزِ کالیفرنیا اشاره دارد؛ محلهای در لسآنجلس که حالوهوای آن بخشی از هویت اثر است. فیلم از این فضا برای ساختن منظرهای تماشایی یا افسانهای استفاده نمیکند، بلکه آن را به پسزمینهای روزمره و زیستپذیر بدل میسازد.
« بازیهای مکمل نیز به فضای انسانی اثر کمک میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نور طبیعی، رفتوآمدهای محلی و حس محلهای نسبتاً آرام، به روایت صمیمیتی کمتکلف میبخشند. در این جهان، زندگی خانوادگی و بحرانهای شخصی در کنار محیطی قرار میگیرند که گویی برای لحظهای از شتاب شهر فاصله گرفته است. این انتخاب با لحن مستقل فیلم سازگار است. «الکس اهل ونیز» بهجای آنکه هر صحنه را با موسیقی یا حرکتهای چشمگیر دوربین برجسته کند، اغلب به لحظات کوچک اجازه میدهد معنا پیدا کنند.
همین پرهیز از اغراق، گاهی به فیلم لطافت میدهد و گاهی نیز آن را بیش از اندازه کمتحرک میکند. فضا دلنشین است، اما زیبایی محیط بهتنهایی نمیتواند جای نیروی رواییِ رو به پیشرفت را بگیرد. چند خط داستانی و مسئله انسجام فیلمنامه چند دغدغه را کنار هم میچیند: فروپاشی زندگی مشترک، مراقبت از فرزند، نگرانی درباره سلامت پدر، دشواریهای شغلی و تلاش الکس برای بازتعریف خود.
هرکدام از این خطوط ظرفیت دراماتیک دارند، اما پیوند میان آنها همیشه به اندازه کافی محکم نیست. برخی رویدادها بیشتر شبیه قطعههایی از زندگیاند که کنار هم قرار گرفتهاند تا اجزای یک مسیر واحد. نتیجه گاهی تصویری طبیعی از آشفتگی است و گاهی پراکندگیای که تمرکز داستان را کاهش میدهد. همین دوگانگی در ریتم اثر نیز دیده میشود.
« نور طبیعی، رفتوآمدهای محلی و حس محلهای نسبتاً آرام، به روایت صمیمیتی کمتکلف میبخشند. »
قوتها و کاستیها
آرامش فیلم به آن فرصت میدهد از شتابزدگی فاصله بگیرد و شخصیتها را در لحظات عادی ببیند؛ اما آرامش زمانی مؤثر است که هر صحنه چیزی به شناخت ما از شخصیت یا وضعیت او بیفزاید. در بخشهایی، تکرار فشارها و رفتوآمد میان مسئلههای گوناگون، ضرباهنگ را کند میکند بیآنکه عمق تازهای به روایت اضافه شود.
تماشاگرِ علاقهمند به درامهای شخصیتمحور ممکن است این مکثها را بخشی از تجربه بداند؛ برای دیگران، همان مکثها به کشآمدن داستان میانجامد. خانواده؛ پیوندی بدون راهحلهای آسان یکی از جنبههای ارزشمند فیلم، پرهیز از تصویرسازی آرمانی از خانواده است. افراد این خانه همیشه در لحظه مناسب رفتار درست را انتخاب نمیکنند و محبت میانشان نیز بهسادگی اختلافها را محو نمیکند.
الکس باید همزمان با مسئولیتهای عملی و رابطههای عاطفی دستوپنجه نرم کند؛ رابطههایی که نه با یک گفتوگوی صریح بهکلی ترمیم میشوند و نه با فاصلهگرفتن از میان میروند. فیلم در بهترین لحظههایش میفهمد که نزدیکی خانوادگی بیشتر از آنکه یک وضعیت ثابت باشد، کاری مداوم و گاه دشوار است.
« خانواده؛ پیوندی بدون راهحلهای آسان یکی از جنبههای ارزشمند فیلم، پرهیز از تصویرسازی آرمانی از خانواده است. »
جمعبندی
با این همه، جمعکردن زیرقصهها به اندازه شروع آنها قانعکننده نیست. بعضی مسیرها مجال کافی برای تحول نمییابند و بعضی تنشها چنان پایان میگیرند که تأثیرشان کمتر از انتظار است. این کاستی بهویژه از آنجا محسوس میشود که فیلم شخصیتهای جذابی در اختیار دارد، اما همیشه نمیداند چگونه ظرفیتهایشان را در ساختاری واحد به کار گیرد.
پایانبندی نیز بیشتر بر حس و حال تکیه میکند تا بر حلوفصل روشن و کاملِ آنچه پیشتر طرح شده است؛ انتخابی که میتواند برای برخی مناسب باشد، اما برای تماشاگرانی که انتظار انسجام داستانی بیشتری دارند، رضایتبخش نخواهد بود. جمعبندی «الکس اهل ونیز» در نمایش زندگیِ ازهمگسیختهای که از دل مسئولیتهای عادی پدید میآید، صادق و انسانی است.
بازی سنجیده ماری الیزابت وینستد، حضور تأثیرگذار دان جانسون و فضای آرام و جمعوجور فیلم، آن را به درامی دارای لحظههای دلنشین بدل میکنند. با این حال، فیلمنامه از پراکندگی میگریزد نه همیشه، و ریتم کند و فرجام نهچندان محکمِ چند خط داستانی، توان اثر را محدود میسازد. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه با پیرنگی استوار به یاد بماند، با چهره زنی در میانه آشفتگی و تلاش او برای دوباره ایستادن در خاطر میماند.
« با این همه، جمعکردن زیرقصهها به اندازه شروع آنها قانعکننده نیست. »



ثبت دیدگاه