نقد و بررسی
نقد Tales of the Unexpected | 1979
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه مجموعه و منطق آنتولوژی «قصههای غیرمنتظره» مجموعهای بریتانیایی است که در هر قسمت داستانی مستقل پیش میکشد؛ ازاینرو، تماشاگر نه با قوس رواییِ درازمدت و شخصیتهای ثابت، بلکه با موقعیتهایی کوتاه و فشرده روبهرو میشود. این قالب، امکان آزمودن فضاها و آدمهای گوناگون را فراهم میکند و در عین حال، هر اپیزود را به تجربهای جداگانه بدل میسازد.
مجموعه در فاصلهٔ ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۸ پخش شد و در آغاز، پیوندی روشن با جهان داستانی رولد دال داشت: او شماری از روایتها را نوشت و در قسمتهای نخست، پیش از شروع داستان، به معرفی آنها پرداخت. با گذشت زمان، دامنهٔ اقتباسها گستردهتر شد و حضور او در مجموعه کاهش یافت. این وابستگی به داستان کوتاه، هم سرچشمهٔ جذابیت سریال است و هم محدودیتی بنیادین برای آن.
هر قسمت میتواند با یک ایدهٔ مرکزی، رابطهای ناآشنا یا موقعیتی ظاهراً معمولی آغاز شود و تماشاگر را در زمانی کوتاه به دل ماجرا ببرد. اما همین ایجاز گاه مجال کافی برای پرورش شخصیتها و پیامدهای عاطفی رخدادها باقی نمیگذارد. نتیجه، مجموعهای ناهمگون است: اپیزودهای درخشان در کنار نمونههایی که بیشتر به طرحی جذاب میمانند تا داستانی کامل.
لحن: میان دلهره و طنز تلخ هویت اصلی «قصههای غیرمنتظره» در آمیزش رازآلودگی با طنزی سیاه و گاه شرارتآمیز شکل میگیرد. جهان آن الزاماً جهانی فراطبیعی یا آکنده از وحشت آشکار نیست؛ دلهره بیشتر از دل رفتار روزمره، مناسبات اجتماعی و انتخابهای انسانی برمیآید. آدمهای داستان ممکن است در موقعیتی آشنا قرار بگیرند، اما اندکاندک روشن شود که ظاهر آرام ماجرا پوششی برای ترس، طمع، خودفریبی یا خشونتی پنهان است.
« با گذشت زمان، دامنهٔ اقتباسها گستردهتر شد و حضور او در مجموعه کاهش یافت. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طنز مجموعه نیز غالباً از فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میپندارند و آنچه واقعاً در جریان است پدید میآید. این طنز، سبک و آسوده نیست؛ گاهی نیشدار و حتی ناخوشایند است، زیرا به جای آنکه صرفاً رفتار شخصیتها را مسخره کند، ضعفها و خودخواهیهایشان را عریان میسازد. همین لحن نامتعارف به سریال رنگی متمایز میدهد، هرچند در اپیزودهایی که ایدهٔ اصلی بهاندازهٔ کافی نیرومند نیست، شوخی تلخ بهتنهایی توان نگهداشتن روایت را ندارد.
رولد دال و هنر فشردهگویی اثر انگشت رولد دال را میتوان در شیوهٔ چیدن جزئیات و هدایت انتظار تشخیص داد. داستانهای او معمولاً اطلاعات را با دقت و حسابگری عرضه میکنند: نکتهای که در لحظه کماهمیت به نظر میرسد، ممکن است بعدتر معنایی تازه پیدا کند؛ و موقعیتی عادی، با تغییر زاویهٔ نگاه، صورتی تهدیدآمیز به خود بگیرد.
معرفیهای دال در آغاز قسمتهای نخست نیز بخشی از این هویت بودند؛ حضوری که تماشاگر را به قلمرو قصه دعوت میکرد و همزمان هشدار میداد که آسودگیِ ظاهر را نباید با امنیت اشتباه گرفت. بااینهمه، اقتباس تلویزیونی ناگزیر چیزی از سازوکار ادبی داستان کوتاه را دگرگون میکند. آنچه در متن میتواند با صدای راوی، لحن جمله یا مکثی حسابشده اثر بگذارد، در تصویر باید از راه بازی، میزانسن، تدوین و زمانبندی منتقل شود.
مجموعه گاه در این تبدیل موفق است و از یک موقعیت محدود، تعلیقی دیداری میسازد؛ گاه نیز بیش از اندازه به ایدهٔ اولیه تکیه میکند و آن را با پرداختی کممایه به پایان میرساند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است طرحی را تحسین کند، بیآنکه شخصیتها یا مسیر عاطفی داستان در ذهنش بمانند. پیچش پایانی؛ امتیاز و دام انتظار برای غافلگیری، نیروی محرکهٔ بسیاری از قسمتهاست.
« طنز مجموعه نیز غالباً از فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میپندارند و آنچه واقعاً در جریان است پدید میآید. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر میکوشد نشانهها را کنار هم بگذارد و بفهمد ظاهر ماجرا چه چیزی را پنهان کرده است. بهترین اپیزودها نه فقط با چرخشی ناگهانی، بلکه با بازتعریف آنچه پیشتر دیدهایم اثر میگذارند؛ پایان، گذشتهٔ داستان را در ذهن مخاطب دوباره مرتب میکند و به جزئیات پیشین معنایی تازه میبخشد. اما تکیهٔ مداوم بر پیچش، خود میتواند به فرمولی قابلشناسایی بدل شود.
هنگامی که هر نشانه صرفاً به سوی یک افشاگری نهایی اشاره میکند، تماشاگر پیش از شخصیتها به مقصد میرسد و غافلگیری جای خود را به انتظار برای تأیید حدس میدهد. افزون بر آن، پایان ناگهانی همیشه پایان رضایتبخشی نیست: گاهی فقط پرده را پایین میآورد، بیآنکه پیامد اخلاقی یا عاطفی ماجرا مجال بروز یابد.
این ضعف، بهویژه زمانی محسوس است که بخش عمدهٔ زمان صرف آمادهسازی شود و لحظهٔ نهایی شتابزده از راه برسد. بازیگران و اجرای تلویزیونی یکی از لذتهای ثابت مجموعه، حضور بازیگران مهمان است. ساختار آنتولوژیک به هر قسمت گروهی تازه از بازیگران میدهد و چهرههای نامدار در کنار بازیگران کمترشناختهشده ظاهر میشوند.
همین تنوع، به سریال کیفیتی شبیه مجموعهای از نمایشهای کوتاه میبخشد: در هر اپیزود باید شخصیت، فضا و رابطهای تازه در زمانی محدود شکل بگیرد. بازیگران باتجربه معمولاً با چند اشارهٔ دقیق، گذشته و منش شخصیت را القا میکنند و بار اصلی روایت را بر دوش میکشند. بااینحال، نقشهای کوتاه همیشه امکان چنین پرداختی را نمیدهند.
« تماشاگر میکوشد نشانهها را کنار هم بگذارد و بفهمد ظاهر ماجرا چه چیزی را پنهان کرده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی شخصیتها بیشتر برای خدمت به ایدهٔ داستان حضور دارند تا آنکه زندگی مستقلی پیدا کنند. در این موارد، بازی خوب میتواند به نقش وزن ببخشد، اما قادر نیست جای خالیِ انگیزهپردازی یا تحول را کاملاً پر کند. از نظر بصری نیز مجموعه بیش از آنکه بر شکوه تولید یا نمایش پرزرقوبرق تکیه کند، به موقعیت، دیالوگ و فضای بستهٔ صحنهها متکی است.
موسیقی آغازینِ رون گرینر و فضای نسبتاً سادهٔ تولید، در کنار همین رویکرد، به هویت تلویزیونی و دورهمند اثر کمک میکنند. افتوخیز کیفیت و محدودیت قالب از آنجا که هر قسمت داستانی مستقل دارد، تماشای مجموعه را میتوان گزینشی پیش برد؛ لازم نیست مخاطب برای فهم یک خط داستانی بلند، همهٔ فصلها را دنبال کند.
این آزادی، در عین حال، یکنواختی کیفیت را ناممکن میسازد. تفاوت در نویسندگان، منابع اقتباس و توان اجرایی باعث میشود یک قسمت از ایدهای موجز و پرداختی دقیق بهره ببرد و قسمت دیگر، با وجود مقدمهای امیدوارکننده، کمرمق بماند. دال در آغاز نقش پررنگتری داشت، اما با گسترش مجموعه، سهم او در نوشتن و میزبانی کمتر شد؛ از همین رو، تکیهگاه ادبیِ دورهٔ نخست بهتدریج جای خود را به دامنهای متنوعتر از روایتها داد.
قالب نیمساعته به سریال سرعت و چابکی میدهد، اما گاه این سرعت به بهای عمق تمام میشود. شخصیتها میتوانند به تیپهایی آشنا فروکاسته شوند: همسر بدگمان، مرد خودخواه، مهمان مرموز یا فردی گرفتار در موقعیتی نامحتمل. این تیپها برای قصهای کوتاه کارآمدند، ولی وقتی تماشاگر قرار است از سرنوشتشان متأثر شود، سطحیبودن پرداخت آشکار میشود.
« برخی شخصیتها بیشتر برای خدمت به ایدهٔ داستان حضور دارند تا آنکه زندگی مستقلی پیدا کنند. »
قوتها و کاستیها
«قصههای غیرمنتظره» در بهترین لحظات، همین محدودیت را به فضیلت بدل میکند و از ابهام و ایجاز نیرو میگیرد؛ در لحظات ضعیفتر، به نظر میرسد داستان پیش از آنکه به زندگی برسد، به پایان رسیده است. تماشای امروز و جمعبندی امروز ارزش مجموعه بیش از آنکه در یکدستی یا نوآوری بیوقفه باشد، در لحن خاص و قالب داستانگویانهٔ آن قرار دارد.
تماشاگرانی که از قصههای کوتاهِ تیره، موقعیتهای اخلاقاً پیچیده و طنز نیشدار لذت میبرند، میتوانند در بهترین قسمتها با جهانی جذاب و بهیادماندنی روبهرو شوند. در مقابل، کسانی که شخصیتپردازی پیوسته، تحول روانی گسترده یا تعلیقی کاملاً غیرقابلپیشبینی میخواهند، احتمالاً با محدودیتهای سریال مواجه خواهند شد.
«قصههای غیرمنتظره» مجموعهای ناهموار، اما صاحبهویت است. قدرتش در ساختن موقعیتهایی است که آرامآرام حس امنیت را برهم میزنند و در پیوند دادن دلهره با طنزی سرد و تلخ؛ ضعفش در آن است که گاهی به خودِ ایده و وعدهٔ پیچش پایانی بیش از آدمهای داستان اهمیت میدهد. بهترین قسمتها نشان میدهند که غافلگیری واقعی فقط پنهانکردن اطلاعات نیست، بلکه تغییر معنای آن چیزی است که از ابتدا پیش چشم تماشاگر بوده است.
در مجموع، این مجموعه را باید نه به چشم روایتی یکپارچه، بلکه همچون جعبهای از قصههای کوتاه دید: برخی تیز و ماندگار، برخی معمولی، و همگی نشانی از ذائقهای روایی که تاریکی را با لبخندی کموبیش نگرانکننده همراه میکند.
« قصههای غیرمنتظره» مجموعهای ناهموار، اما صاحبهویت است. »



ثبت دیدگاه