نقد و بررسی
نقد Helene | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان سکوت روستا و صدای نقاشی «Helene» در سال ۲۰۲۰ ساخته شده و به دورهای از زندگی هلنه شرفبک، نقاش فنلاندی، میپردازد که در میانهٔ عمر، دور از مرکز توجه هنری و همراه مادر سالخوردهاش در روستا زندگی میکند. سالها از آخرین نمایشگاهش گذشته است؛ بااینحال، او همچنان نقاشی میکند، نه برای شهرت یا بازار، بلکه از سر نیازی درونی.
ورود دلال آثار هنری و سپس آشنایی با اینار رویتر، نظم خلوت زندگیاش را برهم میزند و فرصت تازهای برای دیدهشدن فراهم میآورد. فیلم از همین موقعیت ساده، پرسشی گستردهتر میسازد: هنرمند تا چه اندازه میتواند به کار خود وفادار بماند، وقتی جهان بیرون ناگهان تصمیم میگیرد او را تماشا کند؟
پرترهای از هنرمندی در حاشیه یکی از جذابیتهای اصلی فیلم، معرفی هنرمندی است که نامش برای بسیاری از تماشاگران ناآشناست. اما «Helene» به زندگینامهای فهرستوار از رویدادها و موفقیتها تبدیل نمیشود؛ تمرکز آن بر انزوای روزمره و رابطهٔ پیچیدهٔ هلنه با هنر است. نقاشی برای او نه سرگرمیای گذرا، بلکه شیوهای برای دیدن و تحملکردن جهان است.
« نقاشی برای او نه سرگرمیای گذرا، بلکه شیوهای برای دیدن و تحملکردن جهان است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از همین رو، ارزش کارش در فیلم فقط به لحظهٔ نمایش عمومی یا تأیید دیگران وابسته نیست. این تمرکز، بیآنکه فیلم را به درسی مستقیم دربارهٔ تاریخ هنر بدل کند، اهمیت دیدهنشدن زنان هنرمند را نیز پیش میکشد. هلنه در جهانی زندگی میکند که آثارش را نادیده گرفته، اما پیوندش با نقاشی از بین نرفته است.
فیلم در بهترین لحظاتش نشان میدهد که بازشناسی دیرهنگام میتواند هم رهاییبخش باشد و هم ناآرامکننده: هنرمند را از گمنامی بیرون میآورد، اما شاید او را با انتظارات تازهای روبهرو کند. بازی لورا بیرن و ظرافت نقشآفرینی لورا بیرن مرکز عاطفی فیلم است. او هلنه را با بازیای مهارشده و کمادعا تصویر میکند؛ احساسی که در این شخصیت بیش از آنکه در گفتار آشکار شود، در مکثها، نگاهها و واکنشهای کوچک حضور دارد.
بیرن، بهجای آنکه رنج یا سرسختی هلنه را به نمایش بیرونی و پرهیاهو تبدیل کند، اجازه میدهد این حالات در سکوت شخصیت رسوب کنند. نتیجه، حضوری باورپذیر است که با فضای خلوت اثر تناسب دارد. یوهانس هولوپاینن در نقش اینار نیز به رابطهٔ مرکزی فیلم جان میبخشد. برخورد او با هلنه صرفاً حضور یک ستایشگر در زندگی یک هنرمند نیست؛ اینار هم مخاطب آثار اوست و هم کسی که به فضای خصوصیاش راه پیدا میکند.
« از همین رو، ارزش کارش در فیلم فقط به لحظهٔ نمایش عمومی یا تأیید دیگران وابسته نیست. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، رابطهٔ این دو در روایت گاهی چنان پررنگ میشود که دیگر بخشهای زندگی هلنه در سایه قرار میگیرند. بازیگران دیگر نیز به بافت خانوادگی و اجتماعی داستان عمق میدهند، بهخصوص در صحنههایی که خانه و روابط روزمره به اندازهٔ گفتوگوهای مستقیم معنا پیدا میکنند. تصویرهایی که به تابلو نزدیک میشوند دوربین در «Helene» صرفاً وقایع را ثبت نمیکند؛ در بسیاری از صحنهها، خودِ قاببندی بخشی از شیوهٔ روایت است.
نور، رنگ و ترکیببندیها فضایی میآفرینند که یادآور نقاشی است، بیآنکه فیلم بخواهد هر قاب را به بازسازی لفظبهلفظ یک اثر هنری تبدیل کند. خانهٔ روستایی، منظرههای پیرامون و حضور آدمها در فضای تصویر، اغلب حس تابلوهایی آرام و اندکی دور از دسترس دارند. این انتخاب بصری با تنهایی هلنه و فاصلهاش از جهان اجتماعی هماهنگ است.
فیلمبرداری رائونو رونکاینن و موسیقی کرکا ساینيو در شکلدادن به این حالوهوا نقش مهمی دارند. موسیقی بیشتر فضا را همراهی میکند تا آنکه احساسات را برای تماشاگر توضیح دهد؛ در کنار نورپردازی سنجیده و رنگهای کنترلشده، به فیلم لحنی اندوهگین و تأملی میبخشد. تماشای این اثر برای کسی که به هنرهای تجسمی علاقه دارد، فرصتی است تا نهفقط دربارهٔ نقاشی بشنود، بلکه فیلم را از دریچهٔ نگاه و ترکیببندی تجربه کند.
« بااینحال، رابطهٔ این دو در روایت گاهی چنان پررنگ میشود که دیگر بخشهای زندگی هلنه در سایه قرار میگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
عشق، الهام و خطر تقلیلدادن رابطهٔ هلنه و اینار بخش مهمی از روایت است، اما همین محور همزمان یکی از دشواریهای فیلم را آشکار میکند. آشنایی با اینار میتواند برای هلنه به معنای یافتن شنوندهای دقیق و محرم رازی نزدیک باشد؛ کسی که آثارش را جدی میگیرد و حضورش را در جهان به رسمیت میشناسد.
فیلم از این راه به نیاز انسانی هنرمند برای ارتباط و فهمیدهشدن نزدیک میشود، بیآنکه همهچیز را به رابطهای عاشقانه فروبکاهد. بااینهمه، روایت گاه بیش از اندازه به دلشکستگی هلنه تکیه میکند و چنین القا میشود که تجربهٔ عاطفی او کلید اصلی فهم هنر و دگرگونیهایش است. این سادهسازی، از پیچیدگی شخصیت میکاهد: گویی سرچشمهٔ خلاقیت زن هنرمند را باید بیش از هر چیز در رابطهاش با مردی جستوجو کرد.
در نتیجه، فیلم با وجود علاقهاش به جهان درونی هلنه، گاهی همان استقلال هنریای را که میخواهد ستایش کند، زیر سایهٔ روایت عاشقانه قرار میدهد. ریتم آرام و محدودیتهای روایت آهستگی فیلم تا حدی انتخابی آگاهانه است. سکوتها، تکرارهای زندگی روزمره و فاصلهٔ میان رویدادها با خلوت شخصیت اصلی تناسب دارند و اجازه میدهند تماشاگر بهجای دنبالکردن سلسلهای از نقاط عطف، در وضعیت روانی هلنه مکث کند.
« ریتم آرام و محدودیتهای روایت آهستگی فیلم تا حدی انتخابی آگاهانه است. »
قوتها و کاستیها
اما این ریتم همیشه به تأملی ثمربخش نمیانجامد. برخی صحنهها بیش از آنکه به شخصیت یا مضمون چیزی بیفزایند، فضای کند و گرفتهٔ اثر را طولانی میکنند. این مسئله با محدودماندن فیلم به برشی از زندگی هلنه نیز پیوند دارد. تمرکز بر چند سال مشخص، از پراکندگی یک زندگینامهٔ کامل جلوگیری میکند، اما بهایش آن است که ابعاد گستردهتری از شخصیت و مسیر هنری او کمتر مجال بروز مییابد.
فیلم بیشتر به احوال عاطفی و رابطهٔ او با اطرافیان نزدیک میشود تا به تحلیلی عمیق از تحول سبک و اندیشهٔ نقاشانهاش. بنابراین تماشاگر ممکن است با زنی تنها و هنرمند همراه شود، اما همچنان مشتاق باشد بداند خودِ نقاشیهای او چگونه دگرگون شدهاند و چه چیزی آنها را متمایز میکند. جمعبندی «Helene» در درجهٔ نخست تجربهای دیداری و احساسی است: پرترهای آرام از هنرمندی که پس از سالها گمنامی، در آستانهٔ دیدهشدن قرار میگیرد.
بازی ظریف لورا بیرن، قاببندیهای نقاشانه، نورپردازی سنجیده و موسیقی آرام، جهان فیلم را یکپارچه و تأملبرانگیز میسازند. اثر همچنین یادآوری ارزشمندی است از اینکه پشت شهرت یا فراموشی یک هنرمند، زندگی روزمرهای از کوشش، تنهایی و وفاداری به کار وجود دارد. در مقابل، کندی ریتم و غلبهٔ گاهوبیگاه قصهٔ عاشقانه، روایت را محدود میکنند و اجازه نمیدهند همهٔ ظرفیت هنری شخصیت به یک اندازه آشکار شود.
« اما این ریتم همیشه به تأملی ثمربخش نمیانجامد. »
جمعبندی
بااینحال، فیلم برای تماشاگر علاقهمند به نقاشی، زندگی هنرمندان و درامهای تاریخیِ کمهیاهو، اثری دیدنی و الهامبخش است؛ فیلمی که شاید بیش از آنکه پاسخ قطعی بدهد، میل به شناختن هلنه و دیدن آثارش را در مخاطب بیدار کند.



ثبت دیدگاه