نقد و بررسی
نقد Hiroshima Mon Amour | 1959
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی در مرز عشق و تاریخ «هیروشیما، عشق من» ساختهٔ آلن رنه و نوشتهٔ مارگریت دوراس، از آن فیلمهایی است که قصه را نه چون زنجیرهای منظم از رویدادها، بلکه همچون میدان برخورد صداها، تصاویر و خاطرهها پیش میبرند. در سطح ظاهری، با دیدار بازیگر فرانسوی و معمار ژاپنی در هیروشیمای پس از جنگ روبهرو هستیم؛ اما فیلم خیلی زود از روایت یک دلدادگی فراتر میرود و به پرسشی دشوارتر میرسد: چگونه میتوان از فاجعهای تاریخی سخن گفت، بیآنکه آن را به تصویری مصرفشدنی یا خاطرهای دور فروکاست؟
رنه پاسخ را در فرم میجوید؛ در شکستن زمان، در تقابل میان آنچه دیده میشود و آنچه گفته میشود، و در ناتوانی آدمها از آنکه تجربهٔ دیگری را تماموکمال تصاحب کنند. فیلم از آثار اثرگذار آغاز موج نوی سینمای فرانسه به شمار میآید و همین جسارت در شکل روایت، بخش جداییناپذیر اهمیت آن است.
آغازِ دیدن و ندیدن افتتاحیهٔ فیلم از همان ابتدا تماشاگر را در برابر مسئلهٔ شناخت قرار میدهد. دو بدن درهمتنیده را میبینیم و صدایی که بر سر معنای دیدن در هیروشیما جدل میکند. این شروع، نه مقدمهای برای توضیح سادهٔ جهان فیلم، بلکه بیانیهای دربارهٔ محدودیت بازنمایی است: آیا مشاهدهٔ موزه، تصاویر مستند و نشانههای باقیمانده از فاجعه، به معنای شناختن آن است؟
فیلم میان شهادت، تصویر و حافظه فاصله میاندازد و اجازه نمیدهد تماشاگر با اطمینانی آسان بگوید که گذشته را فهمیده است. تصاویر شهر و آثار جنگ، در کنار صحنههای صمیمی دو شخصیت، از ابتدا دو قلمرو جدا نمیسازند. رنج تاریخی در پسزمینه نمیماند تا داستان عاشقانه آن را فراموش کند؛ همانطور که رابطهٔ خصوصی نیز صرفاً تمثیلی ساده برای فاجعهٔ جمعی نیست.
« آغازِ دیدن و ندیدن افتتاحیهٔ فیلم از همان ابتدا تماشاگر را در برابر مسئلهٔ شناخت قرار میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از کنار هم قرار دادن این دو تجربه تنشی میآفریند که گاه آرام و گاه آزارنده است. ارزش این انتخاب در آن است که بهجای ارائهٔ نتیجهای اخلاقی و قطعی، تماشاگر را با دشواریِ مقایسهکردن و فهمیدن روبهرو میکند. خاطره همچون حضوری زنده یکی از دستاوردهای اصلی فیلم، نمایش خاطره بهعنوان چیزی فراتر از بازگشت به گذشته است.
گذشته در اینجا بسته و پایانیافته نیست؛ به درون گفتوگوی اکنون راه پیدا میکند، با آن میآمیزد و معنای لحظهٔ حاضر را تغییر میدهد. زن فرانسوی از تجربهای قدیمی سخن میگوید، اما فیلم آن را در قالب شرحی دوردست و منظم محصور نمیکند. گذشته به صورت تکههایی از تصویر، احساس و گفتار سربرمیآورد؛ گویی چیزی که زمانی زیسته شده، هنوز در بدن و ذهن شخصیت ادامه دارد.
این رفتوآمد میان زمانها، تمایز میان «یادآوردن» و «دوباره زیستن» را کمرنگ میکند. شخصیتها با سخنگفتن از گذشته نه فقط اطلاعاتی دربارهٔ خود میدهند، بلکه بار دیگر در معرض نیروی عاطفی آن قرار میگیرند. در همینجا فیلم به یکی از متناقضترین تجربههای انسانی نزدیک میشود: میل به حفظ خاطره، در کنار ترس از آنکه زمان جزئیاتش را بفرساید؛ و در همان حال، تمنای رهایی از زخمی که یادآوریاش میکند.
خاطره نجاتبخش است، اما میتواند زندان نیز باشد. نوشتار دوراس و موسیقیِ گفتوگو دیالوگهای مارگریت دوراس ستون اصلی فیلماند، اما نقش آنها صرفاً توضیح داستان یا آشکارکردن انگیزههای شخصیتها نیست. جملهها گاه مانند تکرارهای آیینی بازمیگردند، گاه از منطق گفتوگوی روزمره فاصله میگیرند و گاه چنان شاعرانه میشوند که خود به تصویر بدل میگردند.
« فیلم از کنار هم قرار دادن این دو تجربه تنشی میآفریند که گاه آرام و گاه آزارنده است. »
شخصیتها و اجرا
همین شیوه است که سخنان فیلم را در ذهن نگه میدارد: آنها بیشتر از آنکه پاسخی قطعی عرضه کنند، پرسشها را در ذهن تماشاگر ادامه میدهند. بااینحال، این ویژگی همزمان سرچشمهٔ محدودیت اثر است. گفتارهای کشیده و فشرده، در برخی لحظهها چنان بر زیبایی جمله و سنگینی اندیشه تکیه میکنند که شخصیتها را به حاملان مضمون نزدیک میسازند.
تماشاگرانی که انتظار گفتوگویی طبیعی و روایتی روشن دارند، ممکن است در این بیان مکثدار و گاه پرآرایه احساس فاصله کنند. فیلم از مخاطب میخواهد به آهنگ کلمات گوش دهد، نه فقط به معنای صریح آنها؛ اما این دعوت همیشه به یک اندازه پذیرفتنی یا اثرگذار نیست. زبان تصویر و معماری زمان آلن رنه با تدوین، گذشته و حال را همچون دو زمان جدا از هم نشان نمیدهد که یکی پس از دیگری بیاید.
برشها و جابهجاییها بیشتر تداعیگر حرکت ذهناند: تصویری میتواند از دل جملهای سر برآورد، یا صدایی پیوسته بماند در حالی که تصویر از مکانی به مکان دیگر میرود. نتیجه، روایتی است که منطقش نه تقویم، بلکه تداعی و عاطفه است. فیلم بهجای آنکه گذشته را با نشانهای صریح از اکنون جدا کند، مرز میان آن دو را عمداً نفوذپذیر میسازد.
سیاهوسفیدبودن تصویر نیز فقط انتخابی زیباشناختی نیست. تضادهای روشنایی و تاریکی، سطوح شهری و چهرهها را در فضایی قرار میدهد که گویی همزمان واقعی و ذهنی است. قابها میتوانند سرد و دقیق به نظر برسند، اما در همان حال حامل حسی از فقدان باشند. حرکت دوربین و تدوین نیز از تزیین صرف فراتر میروند: آنها نشان میدهند که تجربهٔ شخصیتها چگونه از شکلی به شکل دیگر میلغزد و هیچ تصویری بهتنهایی قادر نیست تمام معنای آن را در خود جای دهد.
« بااینحال، این ویژگی همزمان سرچشمهٔ محدودیت اثر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
عشق خصوصی در سایهٔ فاجعهٔ جمعی رابطهٔ دو شخصیت در فیلم نه عاشقانهای متعارف با مسیر روشن و مقصدی از پیش تعیینشده است و نه صرفاً وسیلهای برای طرح مباحث تاریخی. نزدیکی میان آنها از دل گفتوگو شکل میگیرد؛ از اعتماد و مقاومت، از کشش و فاصله، و از کشف این واقعیت که هیچکس نمیتواند تمام گذشتهٔ دیگری را از آنِ خود کند.
هر یک در برخورد با دیگری، با بخشی از خویش روبهرو میشود که شاید تا پیش از آن به زبان نیامده باشد. پیوند این رابطه با هیروشیما هم ظریف و هم پرخطر است. فیلم میکوشد نشان دهد که زخمهای فردی و تاریخی میتوانند در تجربهٔ زمان، فقدان و فراموشی پژواک یکدیگر باشند؛ اما این پژواک به معنای همسنگدانستن آنها نیست.
فاجعهٔ جمعی ابعادی دارد که با رنج یک فرد یکی نمیشود. همین تنش، فیلم را از یک تمثیل ساده دور نگه میدارد، هرچند بعضی تماشاگران ممکن است احساس کنند تجربهٔ شخصی بیش از اندازه مرکز صحنه را اشغال میکند و صدای زیستهٔ مردم شهر مجال کمتری مییابد. بازیها، سکوتها و ریتم امانوئل ریوا و ایجی اوکادا با بازیهایی مهارشده، به شخصیتها امکان میدهند که میان صراحت و پنهانکاری نوسان کنند.
ریوا در انتقال آشفتگی درونی، به نمایشهای پرحرارت متکی نیست؛ تغییر نگاه، مکث و لرزش اندک صدا برای آشکارکردن لایههای عاطفی کفایت میکند. اوکادا نیز حضور آرامتری دارد که در برابر شدت بیان زن، نوعی تعادل میسازد. این تفاوت در شیوهٔ بازی، رابطه را از گفتوگویی یکطرفه دور میکند، هرچند فیلم در مجموع بیش از آنکه بر کنش بیرونی تکیه کند، بر حالت ذهنی و گفتار بنا شده است.
« هر یک در برخورد با دیگری، با بخشی از خویش روبهرو میشود که شاید تا پیش از آن به زبان نیامده باشد. »
قوتها و کاستیها
ریتم اثر نیز پیامد همین انتخاب است. مکثها و تکرارها فضایی برای رسوبکردن کلمات میسازند، اما در بخشهایی از حرکت روایی میکاهند و ممکن است حس کشآمدن پدید آورند. اگر تماشاگر در انتظار پیشرفت داستانیِ سریع باشد، این کندی میتواند به ملال بینجامد؛ اما برای مخاطبی که با ضرباهنگ تأملی فیلم همراه میشود، سکون بخشی از معناست.
بااینحال، همهٔ مکثها به یک اندازه ضروری احساس نمیشوند و برخی گفتوگوهای طولانی، بیش از آنکه عمق تازهای بیفزایند، همان حس را دوباره تکرار میکنند. جمعبندی «هیروشیما، عشق من» فیلمی است که تماشاگر را به جای دنبالکردن روایتی سرراست، به گوشسپردن و تأمل دعوت میکند. نیروی ماندگار آن در آمیختن عشق، فقدان و حافظه با پرسش از امکان بازنمایی فاجعه نهفته است؛ در جملههایی که پس از پایان فیلم همچنان در ذهن ادامه مییابند و در تصاویری که زمان را به خاطرهای سیال بدل میکنند.
همین انتخابهای فرمی آن را به اثری یگانه و اثرگذار تبدیل میسازند، اما گاهی نیز به ابهام، کندی یا آرایهپردازی بیش از اندازه میانجامند. فیلمی نیست که برای همه به یک شکل گشوده شود؛ بااینحال، اگر تماشاگر پذیرای ریتم آرام و زبان شاعرانهاش باشد، تجربهای تلخ و ماندگار پیش روی او میگذارد: یادآوری اینکه فراموشی نه پایان خاطره، بلکه بخشی از سرنوشت آن است.



ثبت دیدگاه