نقد و بررسی
نقد The Miracle Worker | 1962
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی دربارهی زبان، نه صرفاً معجزه «The Miracle Worker» ساختهی آرتور پن، در ظاهر داستان آشناییِ آموزگاری جوان با دختری نابینا و ناشنواست؛ اما نیروی اصلی فیلم از پرسشی بنیادیتر میآید: چگونه میتوان با انسانی ارتباط برقرار کرد، وقتی راههای معمولِ گفتوگو بستهاند؟ فیلم بهجای آنکه ناتوانی هلن کلر را بهانهای برای ترحمبرانگیزی کند، توجه را به بنبست ارتباطی پیرامون او معطوف میسازد.
جهانی که هلن در آن زندگی میکند برای تماشاگر نیز در آغاز ناآشنا و آشفته است؛ رفتارهایش را نمیتوان بهآسانی خواند و واکنشهای اطرافیانش، گاه از سر محبت و گاه از فرسودگی، راهی به سوی تفاهم نمیگشاید. فیلم از همان ابتدا وعدهی یک پیروزی ساده و فوری نمیدهد. آنی سالیوان وارد خانهای میشود که مسئلهاش فقط آموزش یک کودک نیست؛ او باید با عادتهای تثبیتشدهی خانواده، با دلسوزیای که گاه به تسلیم بدل شده و با بیاعتمادیِ دختری روبهرو شود که هنوز ابزار فهمیدن خواستههای دیگران را در اختیار ندارد.
از همین رو، روایت بیش از آنکه شرح یک «درمان» باشد، داستان ساختن امکان رابطه است؛ کوششی پیگیر برای یافتن راهی مشترک میان دو انسان. کارگردانی و ریشههای نمایشی فیلمنامهی ویلیام گیبسون بر نمایشنامهی خودش استوار است و آرتور پن نیز پیشتر اجرای صحنهای اثر را کارگردانی کرده بود. این پیشینه در تمرکز فیلم بر موقعیتهای محدود و رویاروییهای طولانی بهخوبی دیده میشود؛ بااینحال، اثر صرفاً اجرای نمایشیِ ضبطشده نیست.
پن از قاب، فاصله و حرکت بازیگران برای تبدیل فضای خانه به عرصهی کشمکش بهره میگیرد. دوربین بهجای آنکه همواره تماشاگر را از بیرونِ ماجرا مطلع کند، اغلب او را در میانهی آشوب و تنش قرار میدهد. همین انتخاب، ریتمی ویژه به فیلم میبخشد. بخشهایی از روایت به جای پیشبرد سریع پیرنگ، بر کنشهای تکرارشونده، مکثها و مقاومتهای جسمانی تکیه دارند.
« فیلم از همان ابتدا وعدهی یک پیروزی ساده و فوری نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نگاه نخست ممکن است این تأکید زیادهازحد به نظر برسد؛ اما تکرار در اینجا فقط ابزار طولانیکردن صحنه نیست. هر بار که آنی برای برقرارکردن قاعدهای تلاش میکند یا هلن آن را پس میزند، نسبت قدرت میان آن دو دوباره سنجیده میشود. فیلم میخواهد دشواریِ آموختن و آموزشدادن را نه در چند جمله، بلکه در زمان و فرسایش بدنها مجسم کند.
بازیهایی که معنا را از حرکت میسازند نقطهی اتکای عاطفی فیلم، بازی آنه بنکرافت در نقش آنی و پتی دوک در نقش هلن است. دوک نقشی را بر عهده دارد که بهسادگی میتوانست به نمایش اغراقآمیزِ ناتوانی یا تقلیدی سطحی از رفتار بدل شود. بااینهمه، اجرای او بر واکنشهای جسمانی و دگرگونیهای ظریف تکیه دارد: کنجکاوی، خشم، هراس و میل به استقلال از خلال حرکت و تماس منتقل میشوند، نه توضیحهای کلامی.
فیلم در بسیاری از لحظهها از تماشاگر میخواهد به جای شنیدنِ شرح احساسات، خود آنها را از بدن بازیگر بخواند. بنکرافت در سوی دیگرِ این رابطه، شخصیتی میسازد که نه آموزگاری بیخطا و فرشتهوار است و نه صرفاً نیرویی سختگیر. آنی گاه صبور و گرم است و گاه بیامان؛ در پشت سرسختیاش، گذشته و آسیبپذیری نیز حضور دارند.
تندیِ رفتارش را میتوان هم نشانهی عزم او دانست و هم یادآور اینکه آموزش در این جهان کاری دشوار و فرساینده است. تقابل دو بازیگر، فیلم را به دوئلی زنده بدل میکند که در آن هر حرکت معنایی دارد. بنکرافت و دوک پیشتر همین نقشها را در اجرای صحنهای تجربه کرده بودند و همراهیشان در نسخهی سینمایی به انسجام رویاروییها کمک میکند.
« در نگاه نخست ممکن است این تأکید زیادهازحد به نظر برسد؛ اما تکرار در اینجا فقط ابزار طولانیکردن صحنه نیست. »
شخصیتها و اجرا
بدن بهمثابه زبان یکی از انتخابهای مهم فیلم، سپردن بخش بزرگی از روایت به لمس، حرکت و واکنشهای فیزیکی است. هلن به جهان پیرامون دسترسی شنیداری و دیداری ندارد؛ بنابراین تماس، برای او فقط حسی در کنار دیگر حواس نیست، بلکه امکان شناخت و پیوند است. فیلم این نکته را در سطح فرم نیز دنبال میکند: تماشاگر ناچار میشود به دستها، فاصلهی بدنها و تغییر ناگهانی رفتارها توجه کند.
چنین رویکردی، تجربهی تماشای اثر را از درامی متعارف که در آن گفتوگو همهچیز را روشن میکند، متمایز میسازد. البته این تمرکز گاه به اجرایی بسیار شدید و پرتحرک میانجامد. کشمکشهای بدنیِ طولانی ممکن است برای برخی تماشاگران طاقتفرسا یا تکراری شود و شیوهی بازیِ پرتنش فیلم نیز همیشه با سلیقهی امروز سازگار نیست.
بااینحال، همین فشار بخشی از منطق اثر است: آنی نمیتواند با موعظه یا دلسوزی صرف، به هلن راهی برای ارتباط بدهد. باید در عمل با مقاومت روبهرو شود و هر دو شخصیت از خلال این برخوردها یکدیگر را بشناسند. صحنهی میز شام؛ نبردی برای استقلال صحنهی طولانیِ میز شام، نمونهی روشنِ توانایی فیلم در ساختن تعلیق از کنشی ظاهراً روزمره است.
آنچه در ابتدا میتواند صرفاً مسئلهای دربارهی آداب غذاخوردن به نظر برسد، بهتدریج به نزاعی دربارهی حدومرز، مسئولیت و استقلال بدل میشود. اهمیت صحنه در آن نیست که یکی از دو شخصیت «برنده» شود؛ مهمتر آن است که فیلم نشان میدهد محبت، اگر هر مطالبهای را کنار بزند، ممکن است ناخواسته توانایی رشد را نیز محدود کند.
« بدن بهمثابه زبان یکی از انتخابهای مهم فیلم، سپردن بخش بزرگی از روایت به لمس، حرکت و واکنشهای فیزیکی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پن صحنه را با حوصله پیش میبرد و از پایداری موقعیت، تکرار حرکتها و واکنش اطرافیان نیرو میگیرد. گفتوگوها در برابر کنش جسمانی عقب مینشینند؛ ازاینرو حتی سکوت نیز پُر از تنش است. این سکانس بهیادماندنی است، اما میتواند همزمان محل اختلاف باشد: تماشاگرانی آن را نمونهای خیرهکننده از روایت تصویری خواهند دانست و برخی دیگر ممکن است طول و شدت آن را بیش از اندازه احساس کنند.
هر دو واکنش از ویژگی اصلی صحنه سرچشمه میگیرند: فیلم نمیخواهد کشمکش را خلاصه کند، بلکه وادارمان میکند در آن بمانیم. خانه، خانواده و معنای دلسوزی خانوادهی کلر در فیلم تنها پسزمینهی داستان نیست. اعضای خانه هر یک تصویری متفاوت از مراقبت و محبت ارائه میکنند؛ اما این محبت همیشه به شناخت نیاز واقعی هلن منتهی نمیشود.
گاهی حمایت از او با کنارگذاشتن مرزها اشتباه گرفته میشود و نتیجه، خانهای است که در آن خواستههای کودک پاسخ میگیرند، بیآنکه راهی پایدار برای فهم خواستهها و پیامدهایشان شکل بگیرد. ورود آنی این تعادل را برهم میزند و خانواده را وادار میکند دربارهی تفاوت میان دلسوزی و کمککردن دوباره بیندیشد.
از این منظر، فیلم تنها ستایشِ ارادهی یک آموزگار نیست؛ دربارهی دشواریِ تغییر در محیطی نیز هست که اعضایش، با نیتهای خیر، به الگوهای آشنا خو گرفتهاند. آنی نیز بیرون از این تنش قرار نمیگیرد. او باید در کنار آموزش هلن، اعتماد خانواده را به دست آورد و نشان دهد که سختگیریاش از بیمهری برنمیخیزد.
« پن صحنه را با حوصله پیش میبرد و از پایداری موقعیت، تکرار حرکتها و واکنش اطرافیان نیرو میگیرد. »
قوتها و کاستیها
این تعارض، ماجرا را از حکایت سادهی آموزگار نجات میدهد و به آن بُعدی خانوادگی و اخلاقی میبخشد. تصویر و موسیقی؛ میان اضطراب و همدلی سیاهوسفیدبودن فیلم، توجه را به چهرهها، دستها و بافت فضاهای داخلی معطوف میکند. در صحنههای پرتنش، قابها میتوانند حس فشردگی و محاصره ایجاد کنند؛ گویی خانه خود به میدان مبارزه تبدیل شده است.
این زبان بصری با بخشهایی از روایت که بر بیقراری و انزوای هلن تأکید دارند همخوان است، هرچند فضای آغازین و موسیقیِ دلهرهآمیز ممکن است برای برخی بینندگان رنگوبویی نزدیک به فیلمهای ترسناک پیدا کند. این حس در ادامه در خدمت ایجاد اضطراب است، اما گاهی میتواند دریچهی ورود به داستان را تندتر و خشنتر از انتظار سازد.
موسیقی لارنس روزنتال و فیلمبرداری ارنستو کاپاروس در شکلدادن به این جهان نقش دارند، اما مهمترین اثرگذاری فیلم غالباً از آنچه شنیده یا توضیح داده میشود نمیآید؛ از نزدیکی دوربین به کنشها و از توجه به جزئیاتی میآید که ممکن است در گفتوگوی معمولی نادیده بمانند. احساسات و مرزهای ملودرام «The Miracle Worker» بیتردید میخواهد عاطفه برانگیزد و در این کار نیز موفق است؛ اما میزان تأکید احساسیِ آن ممکن است برای همه یکسان اثر نکند.
فیلم در بخشهایی از روایت، گرایش دارد رنج را با شدت بسیار نمایش دهد و سپس تماشاگر را به سوی لحظههای امید و نزدیکی ببرد. این رفتوآمد میتواند تأثیرگذار باشد، ولی گاه خطرِ شیرینشدن بیشازاندازهی احساسات را نیز به همراه دارد. اگر پایان برای بعضی تماشاگران اندکی بیش از حد دلنشین یا عاطفی به نظر برسد، این برداشت با شیوهی کلی فیلم بیارتباط نیست: اثر پیوسته میان خشونتِ کشمکش و وعدهی رهاییِ عاطفی حرکت میکند.
« این تعارض، ماجرا را از حکایت سادهی آموزگار نجات میدهد و به آن بُعدی خانوادگی و اخلاقی میبخشد. »
جمعبندی
بااینحال، فیلم بهطور کامل به احساساتیگریِ آسان فروکاسته نمیشود. آنچه لحظههای عاطفیاش را باورپذیر میکند، دشواریای است که پیش از آنها دیدهایم. امید در اینجا جایگزین کوشش نمیشود؛ از دل همان مقاومت، خستگی و ناکامی سر برمیآورد. این پیوند میان رنج و امید، دلیل ماندگاری عاطفی اثر است.
جمعبندی «The Miracle Worker» بیش از آنکه روایتی دربارهی پیروزیِ یک آموزگار باشد، فیلمی دربارهی آموختنِ زبانِ مشترک و ساختن رابطه در شرایطی دشوار است. کارگردانی آرتور پن، بازیهای قدرتمند آنه بنکرافت و پتی دوک و صحنههایی که معنا را از حرکت و تماس میسازند، اثری پدید آوردهاند که حتی با گذشت زمان همچنان نیروی دراماتیک خود را حفظ میکند.
در برابر، شدت بعضی کشمکشها، ریتمِ مبتنی بر رویاروییهای طولانی و گرایش گاهبهگاه به احساساتگرایی ممکن است برای بخشی از تماشاگران مانع ارتباط باشد. اما امتیاز اصلی فیلم در این است که دشواری ارتباط را به مسئلهای واقعی و ملموس بدل میکند، نه مفهومی انتزاعی. تماشاگر با ش
« بااینحال، فیلم بهطور کامل به احساساتیگریِ آسان فروکاسته نمیشود. »



ثبت دیدگاه